روز پدر مبارک و ... - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
یکشنبه ٦ تیر ۱۳۸٩
روز پدر مبارک و ...

اول از همه بگم که لپ تاپم خراب شده و من حسابی کلافه و از دست محمود عصبانی هستم٬برای همین نتونستم برعکس همیشه٬ به موقع بیام و روز پدر رو تبریک بگم؟؟؟؟الانم چیزی نگم بهتره چون اصلا بهم نمیچسبه٬که با تاخیر و بی حوصله .....روز پنجشنبه عصر٬رفتیم و کادوی روز پدر رو خریدیم و ساعت ۹ تا ۱۲ شب رفتیم تئاتر٬که بد نبود و به رفتنش می ارزید کادوی روز پدر٬ برای همسری یک عطر بود که عکسش تو لپ تاپ هستشو نمیتونم براتون بزارم کادوی پدر خودم بعد از کلی فکر و مشورت٬یک حوله ی تن پوش بود(ممنون از دوستی که فکرش رو به ذهنم انداخت)و برای پدر همسری یک پیراهن مردانه٬روز جمعه همراه کیکی که درست کرده بودم(برای اولین بار این کیک رو پختم و عین دستور تیلا جون درستش کردم٬تیلا جونم ممنونم از وبلاگ قشنگ و مفیدت)رفتیم خونه ی پدرم٬داداش رضا و خانومش هم که مسافر بودند یکسر اومدند و کادوی بابا رو دادند و رفتند٬ داداش امیر هم اومده بود که کادوی تولدش رو دادیمتا ساعت ۵ اونجا بودیم و بعد از اونجا محمود ما رو رسوند خونه فاطمه ی عزیزم دوست وبلاگیمون که با اونکه دقیقا ۱۰ سال از من کوچیکتره (من ۷ دی ۵۶ و فاطمه ۷ دی ۶۶)ولی تونستیم ارتباط و دوستی خوبی با هم داشته باشیم٬حالا نمیدونم شاید این تفاهم به خاطر تاریخ تولدمون هستش؟؟؟؟هم هستی خیلی دوستش داره و هم اون هستی روچند باری دعوتمون کرده بود که به خاطر مدرسه و ....نتونسته بودیم بریم(البته تو این سه سال و خورده ای که وبلاگ مینویسم این دومین دوست وبلاگی بود که خونه اش رفتیم٬ چون محمود زیاد از بیرون رفتنمون با دوستان وبلاگی استقبال نمیکنه٬منم نمیخوام حساسش کنم) ولی این جمعه رفتیم و کلی خوش گذروندیم٬جای همتون خالی...خانواده ی فاطمه ی عزیز سفر بودند و خودش تنها بود٬برای همین زیادی راحت بودیم و هستی کلی شیطونی کردبا تمام اذیتهاش٬ فاطمه جون بیشتر از قبل عاشقش شده و میخواد به فرزندی قبولش کنهکلی عکس از هستی انداخت و فیلم اون داستان انگلیسی رو هم ٬با دوربین خودش گرفتتا ۹ اونجا بودیمبعد محمود اومد دنبالمون و اومدیم خونه.....فاطمه جون دوستت داریمو کلی آرزوهای قشنگ قشنگ برات داریم 

این کیک قهوه با روکش موکا (قبل از تزیین)

این بعد از تزیین(خدا رو شکر زیادی مقبول افتاد چون هیچیش نموند)

کادوی ما و داداش رضا اینا به بابا

هستی تو اتاق خوشگل فاطمه جون

هستی پشت میز کامپیوتر فاطمه جون

یدونه مثل اون عروسک صورتی که شلوارش سبز هستش توی دکور(قطره) رو هم ٬فاطمه جون به هستی دادعزیزم دستت درد نکنه

اینجا هم بهش گفتیم برو تو اون اتاق پی اس پی بازی کن تا ما حرف خصوصی بزنیم که اونم ...مرسی دختر قشنگم از اینهمه فهم و شعورت

البته وقتی رسیدیم خونه و من به طرف لپ تاپم شتافتم تا پست جدید بزارم٬دیدم که محمود عزیزنمیدونم تو همون دو سه ساعت که نبودم با لپ تاپ چیکار کرده که اصلا به نت که وصل نمیشه هیچی تمام برنامه هاش هنگ کرده؟؟؟؟از گریه کردن مونده بودم٬اونم قبول نمیکرد که باعث این فاجعه بوده و هی میگفت لپ تاپ خیلی وقته سرعتش پایینه و ویروس داره و ....خلاصه باهاش قهریدم و رفتم نشستم پای تی وی که دیدم نمیشه؟؟؟اومدم تو اتاق کار و یه سری به وبلاگها زدم ولی حوصله ی آپ کردنم نیومد؟؟؟محمود تا ۴ صبح مشغول ور رفتن با لپ تاپ بود(احساس گناه)که در نهایت نتیجه شد ویندوز عوض کردن و پریدن تمام برنامه های قشنگ من و .....وقتی دید کاری بیشتر از این نمیتونه بکنه گفت ولش کن باید ببرم دوستم دوباره درستش کنه ٬چون من برنامه ی فلان رو ندارمحالا قراره فردا گیتار منو ببره تا ببینیم دوست عزیز چه ......

امروز (البته الان دیگه شده دیروز)٬ساعت ۵ عصر رفتیم خونه ی بابای محمود و تا ساعت ۷:۳۰ اونجا بودیم و هدیه ی روز پدر رو دادیمبعد از اونجا هستی رو بردیم اسکیت بازی و ....محمود گفت امشب میخوام شام خودم ببرمتون یکجای خوب؟؟؟(معمولا من و هستی انتخاب میکنیم)که سر از ژوانی در آوردیم٬موقع سفارش غذا میگه:اینم شام بالاخره منو بخشیدی بابت لپ تاپمنم چیزی نگفتم چون خداییش هنوز ته قلبم از اینکه تا من نبودم به جای کامی خودش رفته سراغ کامی من٬ از دستش عصبانی هستماز وقتی هم اومدیم خونه٬اصلا پای کامی و اینترنت نیومده(بمیرم براش٬آخه اونم م ع تاد تر از منه و معمولا شبا سرکی تو نت و خبر و ....میزنه) گفتم تو برو تو اون اتاق٬ من تا وقتی لپ تاپ ندارم از این مکان میرم نت .....اونم مثل پسرای خوب و دوست داشتنی رفته و داره با پاکت پیسیش ....نمیدونم چرا الان اون حس تبریک روز پدرم یهو قلیان کرد و دلم میخواد بگم:

عشق من٬همسر خوب و مهربون و خرابکار من روز مرد مبارک

بابا محمود روز پدر مبارک(از طرف هستی)

تاخیر تبریکمون هم٬ حق مسلم شماست

 

پی نوشت ۱:لطفا تمام انرژی مثبتتون رو ٬برای هر چه سریعتر درست شدن کامی بنده بفرستید که اصلا حوصله ی این اتاق دنج و گرم و ....ندارمو مجبورم کمرنگ بشم

پی نوشت ۲:کلاس روزهای یکشنبه و سه شنبه ی هستی کلا حذف شد(به علت تعداد کم برای ثبت نام)خانومی کلی داره حال میکنه که کلاسهای درسیش کنسل شدهولی خبر نداره خودم براش برنامه ی درسی دارم تو خونه توپپپپپپپپپپپپپپپپپپپهمین الانم زیادی تو این یکماه و خورده ای برای خودش چرخیده و باید کمی هم درسهای دوره ای و ...پس فعلا کلاسهای هستی شد روزهای دوشنبه و چهارشنبه٬زبان و شنا و پیانواحتمالا هم چیزی اضافه نمیکنم

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ