هستی چهل گیس و ... - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٩
هستی چهل گیس و ...

 این عکسها رو تو گوشیم پیدا کردم٬اوایل خرداد ماه که هستی تعطیل شده بود رفتیم بوستان چرخی زدیم و ....اونروز تازه این توپها رو اونجا دیدیم که هستی خیلی دلش میخواست سوار بشه که من نذاشتم و گفتم حتما باید باباش هم باشه تا بتونه سوار بشه٬که هنوزم موقعیتش جور نشده تا ....

هستی در آرزوی سوار شدن توپها

خانومی غذا خورد و من به علت رژیم فقط نگاه کردم

چهارشنبه که از حموم اومدیم بیرون٬من یک غ ....کردم و گفتم بیا تا موهات رو ریز ریز ببافم٬هستی هم خیلی خوشحال شد و اومد جلوم نشست٬یک سومش رو که بافتم خسته شدم و کمرم خیلی درد گرفت٬(تا حالا موهای هستی اینقدر نشده بود و نمیدونستم اینقدر طول میکشه)از طرفی موقع رفتن به کلاس پیانو بود که راضی شد بریم و برگردیم بعد بقیه رو ببافم٬خلاصه ول کن نبود و هر چی بهش گفتم همینجوری هم خوشگله و بقیه رو بی خیال شو مامان خسته شده٬قبول نکرد و گفت مامان دوستام براشون چهل گیس میبافن ولی تو زود خسته شدی و ...خلاصه ۴ ساعت طول کشید تا موهای هستی تموم شد و کمر و کتف من سرویس...............جالبش اینجا بود که از اونجاییکه محمود کلا موی فر و پر حالت دوست نداره٬وقتی هستی رو دید گفت قشنگ شدی ولی من میخواستم فردا تو رو با خودم ببرم شرکت ٬ولی بمونه برای هفته ی بعد٬ چون من اونجوری بیشتر دوست دارمکه من بهش اشاره کردم تو ذوق بچه ام نزن ٬کلی زحمت کشیدم تا دلش خوش بشهکه اونم دیگه حرفی نزد و همش از خوشگلی هستی و ....Clap your hands:9744غافل از اینکه آه هستی گرفتش و پنجشنبه صبح خواب موند و اصلا نرفت شرکت و ....

پنج شنبه شب٬رستوران پارسه(همراه با چهل و هشت گیس خانوم)

چقدر کیف کرده بود از بافت موهاش

جمعه ظهر٬ خونه ی خاله منیر عزیز(دوست خوب و مهربون خودم)٬دعوت داشتیم که رفتیم و کلی بهمون خوش گذشت٬البته خیلی به خاله منیر و عمو علی زحمت دادیم٬(خاله منیر و عمو علی دستتون درد نکنه٬همه چیز خوشمزه و عالی بود)هستی هم از وقتی رسیدیم هی رفت و هی اومد گفت٬خاله منیر بیا موهای منو باز کن؟؟؟؟بالاخره کلی دورش زدیم که بعد از ناهار موهات رو باز میکنیم٬بعدش من و منیر رفتیم تو اتاق(آقایون همراه هستی فوتبال میدیدن) و دو تایی کلی یاد آوری خاطرات دوران دانشجویی و ....خداییش کلی خندیدیم و حالش رو بردیم٬تازه از خنده ی زیادی چای و شکلات پرید تو گلوم و نزدیک بود خفه بشم؟؟؟؟(منیر خاطره ی کوه یخ رو میگم)٬خاله منیر یک کیف خیلی خوشگل بنفش هم برای هستی گرفته بود که عیدیش بود و دقیقا٬ ست کلاهی که از دبی براش آوردم(بازدید عید خاله منیر رو تازه پس دادیم)هستی خیلی خوشش اومد و کیف قبلی رو گذاشت کنار و ...از اون روز هم٬ از خودش جدا نمیکنه تا میگم بریم بیرون٬زود میره پی اس پی رو میزاره توش و راه میفته؟؟؟؟Lot of laugh:11667ساعت ۶ عصر٬ از خونه ی خاله منیر رفتیم سینما و فیلم دموکراسی رو که مسترمون هم گفته بود برید ببینید ٬دیدیم (خیلی جالب بود برام)و بعد از شام رفتیم خونه ی عمه کوچیکه ی خودم ٬ملاقات شوهر عمه ام که تازه عمل کرده٬خدا رو شکر حالشون خوب بود و مشکلی نداشتن٬خدا مریضی رو از هممون دور کنه انشالا .... 

جمعه ظهر٬ خونه ی خاله منیر عزیز و مهربون

هستی با موهای باز شده

هستی و خرس خاله منیر

هستی خودشیفته٬ تو اتاق خاله منیر

پنجشنبه شب٬محمود گفت که ٬شنبه صبح زود تا یکشنبه ظهر میره ماموریت٬این شد که شنبه ساعت ۵ صبح رفت و من و هستی شنبه شب تنها بودیمالبته عصرش دو تایی رفتیم آرایشگاه و من موهام رو رنگ موهای خودم کردم(از ریشه رنگ کردن خسته شدم و تیره ی تیره کردم)هر کاری هم کردم تا به گفته ی دوست عزیزمون٬ هستی موهاش رو کمی مرتب کنه٬راضی نشد و گفت نمیخوام اصلا یک ذره هم موهام کوتاه بشه؟؟؟این شد که منم بهش زور نکردم و فعلا گذاشتم همونجوری بمونه تا خودش راضی بشه٬دیگه دلم نمیخواد تو این چیزها ٬زیاد بهش فشار بیارم و حالت زور گفتن براش داشته باشه٬بعد از آرایشگاه اومدیم خونه و دو تایی شام خوردیم و یکجوری شب رو به صبح رسوندیم تا ....البته برادرم و خانومش٬مامان و بابام (که همونروز از ساری برگشتن)٬خیلی اصرار کردن که بریم خونشون و تنها نمونیم ولی دیگه تقریبا همه میدونن٬ من تو خونه ی خودمون فقط خوابم میبره و ترجیح میدم شب رو خونه ی خودمون باشم٬کلا من شب و تلویزیون و رمان و اینترنت و ....آرامشی رو که خونه ی خودمون دارم با دنیا عوض نمیکنمهستی هم هی زنگ میزد به محمود که بابا برام سوغاتی بخر؟؟؟؟هی بهش میگفتم مگه بابات کجا رفته که سوغاتی بیاره؟؟؟بازم راضی نمیشد و میگفت حالا هر چی٬ ولی یه چیزی بیاره براماین شد که محمود طفلی بعد از ساعت کاریش تو اون هوای گرم و بازدید از سایت و ...(خارک)یکسر رفته بود بازارشون و ....

کل سوغاتی من و هستی٬ از ماموریت یکروزه ی بابا محمود به خارک

اینو برای من گرفته ٬که میگه گرون خریدما به یک مناسبتی حساب کن(لوسسسس)

کاپو چینو و کاکائو هم برای هستی(چه عادلانه نه)

امروز یعنی یکشنبه٬ساعت ۱۲ ظهر رسید تهران و مستقیم رفت سر کار٬من و هستی هم٬ همراه خاله ندا(دخترعمه ی عزیز خودم)بعد از ظهر رفتیم خرید و وقتی اومدیم خونه٬باباییش خونه بود

پی نوشت ۱:از سه شنبه صبح٬کلاس تابستونی هستی شروع میشه٬قرار فردا مسئول سرویس مدرسه بهم زنگ بزنه و باهام هماهنگ کنهچون تصمیم گرفتیم برای تابستون هم براش سرویس دو طرفه بگیریم که منم بتونم کلاس ورزشی ثبت نام کنم و تو این گرما خیلی اذیت نشم

پی نوشت ۲:شنبه هم روز پدر هستش که باید بریم و برای پدرهای عزیزمون کادو بگیریم؟؟؟؟خداییش هیچی برام سخت تر از کادو خریدن برای کسی ٬مخصوصا بابای خودم نیست(خیلی خیلی ایراد گیر هستش)کلا کادو خریدن برای مردها خیلی سخت تره؟؟برای خانومها از لباس و وسیله ی خونه و پول و سکه و ....میشه گرفت ولی برای آقایون جز پیراهن و عطر ؟؟؟؟لطفا اگر پیشنهادی برای خرید کادوی روز پدر٬ برای یک پدر ایراد گیر و عزیز دارید٬حتما برام کامنت بزارید و مثل همیشه بهم کمک فکری بدید

 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ