کارنامه ی دوم دبستان هستی و روز مادر و ... - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٩
کارنامه ی دوم دبستان هستی و روز مادر و ...

امروز خیلی روز پر کار و بدو بدویی داشتم،ساعت 9:30 صبح با هستی رفتیم مدرسه و کارنامه اش رو گرفتیم،خدا رو شکر مثل همیشه،همه چی 20 بود،برنامه ی تابستان رو هم دیدیم و قرار شد بعد از تعطیلات برم برای ثبت نام،یهو دیدم بلهههههههههه چراغ بنزینم که روشنه هیچ،خیلی هم از خط قرمز رفته پایین و الانه که من بمونم تو راه و ...این شد که مجبور شدم کولر رو هم خاموش کنم و ...پیش خودم گفتم چه خوب شد هستی رفت تو اون ماشین و گرنه اونم مثل خودم لبو شده بود و ...تا 12:30 با هم بودیم و موقع برگشت چون کلی با ماشین کار داشتم مجبور شدم برم بنزین بزنم؟؟؟حدود 40 دقیقه زیر آفتاب توی صف موندیم و مثل همیشه به محمود زنگ زدم و گفتم،دستت درد نکنه ،جلوی کولر گازی حالشو ببر و ماشین منو بی بنزین ول کن و ...من جهنم بچه خفه شد تو گرما؟؟؟اینقدرم ماشینم کثیفه که کلی از ماشین برق زده ی مردم خجالت کشیدم؟؟؟اونم خیلی قشنگ گفت،ماشین خودته به من چه،ببر کارواش،خودت بنزین بزن...وقتی هم دوباره بهش زنگ زدم که بگم چند لیتر بنزین بزنم؟؟(باید آزاد میزدم و دقیقا نمیدونستم باک ماشینم چند لیتر بنزین میگیره و تا حالا کنجکاوی نکرده بودم)جواب نداد،گویا همون تلفن رو هم در جلسه تشریف داشته و منت بر سر بنده گذاشته که .... ؟؟؟اول به هستی گفتم،مامان جون باک بنزینمون کدوم وره؟؟؟هستی کلشو برد بیرون گفت مامان اینوره،بعد پیاده شدم و با توجه به باک پراید که حدود 30 تا بنزین میزدیم همیشه،گفتم 30 تا آزاد بزن،اونم زد و 12 هزار تومان بی زبون رو ازم گرفت و اومدم بیرون،وقتی راه افتادم دیدم باکم دقیقا تا نصفه پر شده؟؟؟به محمود زنگ زدم که بگم این یارو پولمو خورد و بنزین کم زد؟؟که بازم جواب نداد،چند تا دعا زیر لب روانه اش کردم و ساعت 1:30 رسیدیم خونه،بدو بدو با هستی ناهار خوردیم و هستی خوابید،منم ساعت 2 رفتم کلاس و ساعت 4:30 برگشتم و باز بدو بدو هستی رو حاضر و آماده کردم برای تولد دوستشGirl sends a kiss:11701،موقعی که ازش عکس مینداختم،اومده منو هی میبوسه میگه:مامان الهی قربونت بشم از صبح هلاک شدی ولی بازم اومدی از من عکس میگیری؟؟؟منم برات ژشتهای خوشگل میگیرم که خوشحال بشی؟؟؟؟عروسک رو رسوندم تولد و اومدم خونه ساعت نزدیک 6 بود،رفتم حموم،آی چسبید آی چسبید؟؟؟کلی خستگی از تنم رفت،تا بیام بیرون و لباس و مو و ...نزدیک 7 به محمود زنگ زدم و گفتم،هر جا هستی به من چه؟؟؟ساعت 9 خودتو برسون خونه ی دوست هستی و بیارش،من اصلا حاضر نیستم دیگه از خونه برم بیرون،بعدشم گفتم ۳۰ تا بنزین زدم و ...که یهو گفت٬اینهمه صف وایسادی اونوقت ۳۰ تا زدی؟؟؟مگه تو نمیدونی باک ماشینت نزدیک ۵۰ لیتر بنزین میگیره؟؟از این به بعد خودت بزن که یادت بمونه؟؟؟منم که مظلوم دیگه حرف نزدم...این شد که من رفتم تو آشپزخونه و نون و پنیر و گردو و ماست دارچین(غذای رژیمی)برای خودم و محمود آماده کردم و اومدم افتادم روی مبل پشت کامی،و تمام وبلاگهای به روز شده ی امروز رو خوندم و از سکوت و آرامش خونه لذت بردم،ساعت 8:45 به محمود زنگ زدم که هستی یادش نره؟؟؟که گفت تو کارواشم و دارم ماشین خودم رو ....کلی هم اونجا زیر لب دعاش کردم که گفت تو هم زرنگی ماشین خودتو بیار کارواش که خجالت نکشی؟؟؟؟حالا دارم فکر میکنم کی با هستی بریم یه حالی به این پسرمون بدیم که دل محمود و دختر لوسش بسوزه؟؟  ساعت 9:30 هستی و محمود اومدند خونه و هستی که حسابی امروز کیف کرده بود بی سر و صدا رفت خوابید....

اینم نتیجه تلاش هستی ٬به تنهایی در کلاس دوم

اینم دخترکم در روز کارنامه گیرونقبل از رفتن به تولد

قربونت برم جیگر مامان

ژست قشنگه

دوست دارم گل مامان

هستی جلوی در خودمونالبته وقتی اومد دستبندی در کار نبود و پاره اش ...

 پی نوشت ۱:امروز ۱۰ خرداد تولد بابای عزیزمه٬که به خاطر تمام زحماتی که برام کشیده دوستش دارم و از همین جا٬از طرف خودم ٬محمود و هستی٬ باز هم بهش تبریک میگم و امیدوارم همیشه سلامت باشه

پی نوشت ۲:بیش از همیشه به یک سفر نیاز دارم٬امسال که نتونستیم توی عید سفر کنیم خیلی دلم برای دریا و هوای خوب و ....تنگ شده٬احساس خستگی و دلتنگی من٬باعث شد تا محمود ترتیب یک سفر چند روزه رو بده٬با اونکه میدونم تو این تعطیلات همه جا شلوغه و به سختی و قیمت خیلی بالا ٬تونستیم هتل رزرو کنیم ولی باز هم نتونستم از خیرش بگذرم و با توجه به اینکه محمود میگه غیر تعطیلات نمیتونم زیاد مرخصی بگیرم و ....تصمیم گرفتیم تو همین تعطیلات بریمدر مورد اینکه کجا میریم و ...وقتی برگشتیم میام و مینویسم٬اینقدر بدونید که٬ از چهارشنبه تا سه شنبه نیستم؟؟؟پس تند تند آپ نکنید که من زیاد عقب نیفتم چون هزار ماشالا ۶۰۰ تا وبلاگ رو٬ تو شش هفت روز ٬سختمه یهو بخونم؟؟؟؟خدا کنه بتونم تو این سفر٬ کمی آرامش از دست رفته ام رو به دست بیارم و خیلی چیزها رو با دور شدن ٬نمیگم فراموش؟؟ چون هرگز هر جایی باشم فراموشم نمیشه٬ولی کمی کمرنگ تر بشه تا بتونم کنار محمود و هستی خوش بگذرونم و با روحیه ی بهتری برگردم انشالا....

پی نوشت ۳ :چون روز مادر نمیتونم بیام و آپ کنم٬همین امروز٬روز مادر و زن رو به تمام مادران و زنان روی زمین٬مخصوصا مادران و زنان خوب و عزیز وبلاگی(دوستان خوشگل و ناز خودم و هستی)٬مادر مهربون و با گذشت خودم٬مادر شوهر عزیزم٬یگانه خواهرم و زنداداش گلم و مادر بزرگ دوست داشتنیم تبریک میگمو هزاران شاخه رز قرمز از صمیم قلبم٬ تقدیم همشون میکنم(اگر قابل باشم) و امیدوارم همشون سالیان سال در کنار فرزندان و عزیزانشون زندگی خوب و خوشی داشته باشند و سایه ی پر مهرشون بالای سر تمام اعضای خانواده٬از جمله همسران گرامی(خیلی هم دلتون بخواد آقایون خواننده) و فرزندان دلبندشون باشه٬هر کسی هم از نعمت مادر محروم شده٬براش صبر زیاد از خدای مهربون خواستارم٬مخصوصا نرگس جونم  که به تازگی یک فرشته و مادر مهربون رو از دست داده و میدونم هر کاری هم بکنه این روزها حتما دلش مامانش رو میخواد و دلتنگشهمن تا اسم روز مادر اومد ٬یادم افتاد چه برسه به دختر مهربون و گلی مثل نرگس؟؟کاش میتونستم کاری کنم که تو این روزها خوشحال بشی نرگس جون ولی حیف که کاری از دست منه عاجز برنمیاد جز اینکه ازت بخوام ٬مثل همیشه محکم باشی و حامی پدر و برادرت٬یادت باشه مامانت همیشه با توئه و از خوشحالیت غرق در لذت و از ناراحتیت غصه دار میشهخصلت همه ی مامانها همینه ٬که هیچ چیز به اندازه ی شادی و موفقیت بچه هاشون خوشحالشون نمیکنه(منم یک نیمچه مامانم دیگه این چیزها رو احساس میکنم)پس همیشه خوشحال و خوشبخت و موفق باش تا مامان ازت راضی باشه خواهر خوب و عزیزم٬و بدون که خدا هیچ وقت تنهات نمیزاره و ...

اینم همون رزهای ناقابل از طرف من٬تقدیم به همه ی مامانها و زنانی که چمشون بهش افتاد و ... 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ