یک پنجشنبه ی دوست داشتنی و یک جمعه شب دوست نداشتنی - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٩
یک پنجشنبه ی دوست داشتنی و یک جمعه شب دوست نداشتنی

پنجشنبه ۶ خرداد ماه ۸۹ ٬   ساعت ۱۰ صبح ٬ هستی خانوم با دادن امتحان ریاضی ٬کلاس دوم دبستان رو تموم کرد و خلاصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصص  

 

شکلکی که گذاشتم٬ مورد علاقه ی هستی خانومه که برای فاطمه جون تو چت فرستاد به مناسبت تعطیلی هستی و پسر خاله ها٬ساعت ۵ رفتیم دنبالشون تا یک روز خوب رو در کنار هم داشته باشیم٬اول بردیمشون خرید٬ تا کادوی جشن الفبا و با سوادشدنشون رو به سلیقه و اندازه هاشون بخریمنتیجه؟؟ شد یکی یک کتونی و یک بلیز به رنگ کتونی هر کدومشونآخه سایزشون با هم یکی نیست و هر چی به آقاهه گفتم یا دو شماره این رنگ رو کوچکتر بده یا اون رو بزرگتر؟؟ گفت خانوم نداریم٬مگه اینا دو قلو هستند که یکرنگ میخواینگفتم بله آقا دو قلو هستندگفت٬شوخی میکنید؟؟؟گفتم ما چه شوخی با شما داریم؟؟خلاصه خرید انجام شد و رفتیم پارک سعادت آباد٬که هم وسیله بازی داره و هم تاب و ....هم محدوده و میشه بچه ها رو کنترل کردخداییش کیان بچه مثبته بود و کمتر اذیتم کرد و همش دستش تو دستم بودکیارش بیشتر شیطونی کرد اونم تقصیر هستی خودم بود که تحریکش میکرد و میکشید اینور اونور٬نمیدونم چرا وقتی این سه تا به هم میرسند هستی خودم بیشتر اذیتم میکنهاینقدر هندونه دادم زیر بغل پسرا که کیان خاله رو اذیت نمکنه؟؟کیارش حرف خاله رو گوش میده ؟؟که طفلی ها ٬تو رودروایسی مونده بودنولی این حرفا به هستی کار نمیکنه و ....من و محمود با تمام وجودمون چشم شده بودیم تا خدای نکرده اتفاقی براشون نیوفته و صحیح و سالم تحویلشون بدیمساعت ۹ رفتیم مدبر ٬که بچه ها اونجا رو دوست دارند و بعد از شام حدود ساعت ۱۰:۳۰ شب رسیدیم دم خونشون و جایزه ی خوب بودنشون رو هم٬ که کتاب و مداد رنگی بود دادم و اومدیم خونه ی خودمون ....

 

 بالاخره انتظار به پایان رسید و هستی تونست پی اس پی ....

 قربون اون تیپت برم من

کیان-هستی-کیارش(پارک سعادت آباد)

 این عکسشون رو خیلی دوست دارم

 

 شیطونکها در حال بازی

برای هر عکس کلی فریاد و ... 

 مثل همیشه اونی که زورش زیاده اول نشست

 در حال ماشین بازی٬همش سه تا ماشین بود و اختصاصی

کیان پاش نمیرسید به گاز و هی مرده میگفت آقا خودت بیا با این کوچولو بشین 

 کیان با سواد شده

هستی شیطون

  

 کیارش بلا

پشمک خورون 

 فقط کیان تونست با زبلی این نرده ها رو چند بار رد کنه و کیارش و هستی...

 سرسره بازی کیان که همش با سر بودکلی دلم میریخت هر بار با کله ....

آخرین عکس یک روز دوست داشتنی(رستوران مدبر)

 

امروز یعنی جمعه٬تا ساعت ۲ خونه بودیم و بعد از ناهار٬ رفتیم هایپر یک چرخی زدیم و بعدش رفتیم سینما٬به پیشنهاد هستی فیلم شیر و عسل رو دیدیم که بد نبود و هستی خیلی خوشش اومدساعت ۸:۳۰ هم اومدیم خونه و .....

پی نوشت ۱:روز دوشنبه ۱۰ خرداد(روز تولد پدر جون هستی)هستی کارنامه میگیره که قراره دو تایی بریم ببینیم چه کرده؟؟؟؟؟اولش گفته بودن ۱۸ خرداد بعد از یک جشن ٬کارنامه میدن که خانواده گفتن زودتر بدین و ...حالا نمیدونم جشنی در کار باشه یا نه؟؟؟؟

پی نوشت ۲:این هفته میخوام کل خونه رو٬ زیر و رو تمیز کنم٬مخصوصا اتاق هستی که خیلی بهمش ریخته و باید کتابها و وسایل اضافیش رو جمع کنم و سر و سامونی بدم...

پی نوشت ۳:امروز که اومدم پست جدید بزارم یک کامنت از یک آشنا داشتم ٬که خیلی ناراحتم کرد و دلم بدجوری شکست و تازه فهمیدم چقدر ...هر چند من برای دل خودم کاری انجام دادم که قابل تشکر نبود٬ ولی انتظار اینهمه نامردی رو هم نداشتم و هنوز بعد از دو سه ساعت باور نمیکنم چه جوری تونست امروز برام همچین چیزایی بنویسه؟؟؟سر درد شدیدی گرفتم و حسابی داغونم؟؟؟باید تغییر رویه بدم اساسی؟؟؟ انگار کمتر کسی میتونه احساس و عشق واقعی آدم رو درک کنه و هر کاری هم بکنی هر جور دلشون میخواد برداشت میکنن؟؟اشکالی نداره خدا که از رگ گردن به ما نزدیکتره و از همه بهتر میدونه تو قلب و مغزمون چی میگذره و نیتمون چی بوده؟؟؟سر هر کسی رو کلاه بزاریم خدا رو که نمیتونیم دور بزنیم؟؟؟من فقط از این بابت خوشحالم که خدا همه چیز رو میدونه و میبینه و این برام از همه چیز مهمتره....خدایا عاشقانه دوستت دارم و بابت تمام نعمتهایی که به من و خانواده ام دادی ازت سپاسگزارم و با تمام وجود ناچیزم٬ ازت میخوام قلب همه ی دوستان و عزیزان و خانواده ی من رو هم ٬شاد کنی و مشکلاتشون رو خودت حل کنی که از تو عاشق تر و مهربون تر نمیشناسم....خدایا صدامو میشنوی؟مادر و خواهر و برادر و خواهر زاده و ....من رو هم در پناه خودت نگهدار و مواظبشون باش که هرگز اشتباه نکنند و همیشه خوب و سلامت و خوشحال ....خدایا اونایی هم٬ که من رو دوست یا قبول ندارند٬دوستشون داشته باش و مواظبشون باشهمن راضی نیستم یک خار به پای عزیزانم بره حتی اگه من رو نخوان و ...بعضی وقتها از اینکه احساس و عشق واقعی خودم رو به کسی ثابت کنم عاجزم و با اشتباهات یا دلسوزیهایی که میکنم منظورم رو درست منتقل نمیکنم؟؟؟؟ تو قلب من جز عشق و دوست داشتن چیزی نیست و از فکر اینکه حتی یک نفر ازم ناراحت باشه دیوونه میشم٬ امروز فهمیدم نمیشه به زور کسی رو دوست داشت و تا کسی خودش نخواد هر کاری کنی بازم سوئ تعبیر میشه و ....خیلی خرابم خیلی.....من معمولا کامنتهای خصوصی که مورد خاصی برای نگه داشتن نداشته باشه حذف میکنم ٬اینجا نوشتم تا هرگز فراموشم نشه؟؟بعضی چیزها رو نباید فراموش کرد ...

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ