گذری بر تولدهای گذشته و .... - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩
گذری بر تولدهای گذشته و ....

امروز٬ عکسهای ۷ سال گذشته رو دوباره گذاشتم٬ برای خودم و هستی و دوستانمون ....دلم میخواد هر سال قبل از تولدش٬ این یادآوری رو تو وبلاگش داشته باشم٬خودم که حس خوبی بهم دست میده...

کیک تولد یک سالگی هستی جونم

هستی خانوم٬ تولد یک سالگی

تولد ۲ سالگی هستی خانومMr. Green

بازم تولد ۲ سالگی جیگر مامان

تولد ۳ سالگی هستی خانومA Peck

تولد ۴ سالگی هستی بابا Duck! 

کیک تولد ۵ سالگی( تو مهد کودک) 

هستی جونم تو مهد کودک ملیناHeart Rotate

 

هستی و کادوهای ۵ سالگیHeart Smile 

تولد ۶ سالگی(روز تولد واقعی)

جشن تولد ۶ سالگی

دختر مامان در حال فوت کردن شمعYeah

هستی و کادوهای ۶ سالگیThe Joker

هستی عزیز مامانتولد ۷ سالگی تو رستوران مدبر و......

هستی و عسلهای خاله بیتا(کیان و کیارش)

اینم آخرین تولد هستی ٬که آقاجون عزیزم توش شرکت داشت(۶ سالگی)و مثل همیشه دست اولین نتیجه رو تو دستش گرفت و ...یکسال و دو ماهه که رفتی ولی هنوز تو هر مهمونی و جشنی جات خالیه و ....روحت شاد پدر بزرگ خوب و مهربون و ....بدون که همیشه تو قلب منی و اگر هستی یادش بره٬من هرگز مهربونیت رو حتی تو اون مریضی وحشتناک نسبت به هستی فراموش نخواهم کرد...Bouquet of love:9789

پی نوشت ۱:خدا رو شکر٬امتحان علوم و هدیه ها و بخوانیم بنویسیم رو٬به خوبی خوشگل مامان داد و من از این خوشحال شدم که شاید تنها شاگردی باشه تو کلاس٬ که بدون هیچ ارفاق و بخششی نمره ۲۰ میگیره ٬(شاید در آخر٬ خیلی ها ۲۰ بگیرند ولی هم معلم و هم اولیا خوب میدونند چقدر کیفیت این بیست ها با هم فرق میکنه٬همیشه هدف من اینه که هستی درسش رو خوب بفهمه و یاد بگیره تا پایه درسیش قوی باشه و سالهای بعد درس یاد نگرفته نداشته باشه و گرنه بیستی که خانومش میده برای من اهمیتی نداره...)جوری که خانومش مدام ازش میپرسه تو اینا رو از کجا بلدی یا چه جوری اینقدر خوب تاریخ تولد و شهادت امامها رو حفظ کردی؟؟؟چه قشنگ نماز رو یاد گرفتی(آخه امسال نماز اجباری نبود)....چون فعلا امتحاناتشون شفاهی هستش تمام سوالهای سخت بچه ها رو هم جواب میدهتوی تمام جلسات هم این موضوع رو معلمشون عنوان میکنه و ....

پی نوشت ۲:امروز هم خیلی خسته شدم٬توی مدرسه ساعت ۳ ظهر٬جلسه مهمی در مورد سال آینده بود و قرار بود مشکلات ٬توسط اولیا با مدیر مدرسه در میون گذاشته بشه که برای منم مهم بود شرکت کنم٬از طرفی هستی ساعت ۳:۳۰ تا ۴ مثل همیشه کلاس پیانو داشت؟؟؟زنگ زدم به معلمش و گفتم من هستی رو ۳ میزارم اونجا و ساعت ۴ میام دنبالش که اونم قبول کرد(قبل و بعد هستی کلاس داره)٬تا هستی برسه و حاضر بشه و من ببرمش و برم مدرسه٬ساعت ۳:۱۰ شده بود٬از ۲۱ دانش آموز فقط ۹ نفر اولیا بودیم و همین باعث شده بود همگی در دید خانوم مدیر باشیم؟؟؟مدیر در مورد تغییراتی که میخوان تو کلاسهای زبان بدن توضیح داد و اینکه میخواد مدرسه رو دو زبانه واقعی کنه(الانم اسمش دو زبانه هست ولی درساشون به انگلیسی نیست و ترمی میرن بالا)یعنی ساعت زبان رو بیاره تو ساعات درسی(به جای ساعت آخرهر روز) و تمام نکات مهم علوم و ریاضی و فارسی هر پایه٬ به انگلیسی هم تدریس بشه و ....(حالا گفته ولی هیچی معلوم نیست هنوز؟؟؟؟حرف زیاد زده میشه اما ....)حرف طولانی شد و قبل از اینکه هنوز اولیا حرفی بزنند ساعت از ۴ گذشت؟؟؟با کلی برم نرم و ...بلند شدم و عذرخواهی کردم که مدیر گفت:دارید میرید؟؟؟گفتم با اجازتون باید برم دنبال دخترم٬کلاسش تموم شده و منتظر منه٬گفت چه کلاسی از این جلسه مهمتر؟؟؟(حالا همه هم دارند ...)گفتم کلاس پیانو داره ولی چون این جلسه برام مهم بود همه جوره برنامه مو تنظیم کردم که بتونم بیام(ولم نمیکرد؟؟؟)گفت خب امروز نمیرفت کلاس؟؟؟گفتم من هیچ وقت به کلاس موسیقی که تنها کلاس غیر مدرسه ی هستی هستش(اصلا نه حوصله دارم و نه صلاح میدونم از این کلاس تو اون کلاس ببرمش)تفریحی نگاه نکردم٬و مثل یک درس مهم تو برنامه های درسیش جا براش باز کردم تا بدونه کلاس مهمی داره میره٬(تدبیر مدیریتی٬ هر چی نباشه منم مدیریت خوندم دیگه نه؟؟؟حالا بازرگانی یا مدیریت خانه و زندگی چه فرقی میکنه؟؟؟)هفته ای نیمساعت رو هیچ وقت به هر بهانه ای کنسل نکردم و همیشه کارای خودم رو با کلاس هستی جور کردم٬شما مدیر مدرسه هستید و من مدیر برنامه ریزی خونه و زندگی و ...هیچ کاری بدون قانون پیش نمیرهگفت بفرمایید لطفا ٬ولی حتما از دوستان نتیجه رو پیگیری کنید که گفتم چشم و اومدم بیرون٬وقتی رسیدم خونه ی معلم هستی ٬دیدم خانوم که کلاسش تموم شده داره با پسر معلمش که یکسال بزرگتره بازی میکنه٬کلی عذر خواهی کردم که گفت این چه حرفیه؟؟من همیشه از نظم و تمرین کردنهای هستی و غیبت نکردنش خیلی راضی هستم و از شما ممنونم که همکاری میکنید٬برای همینه هستی خوب پیشرفت میکنه و ....خلاصه دیدم مسیر خلوته و میرسم که دوباره برم مدرسه٬برای همین دوباره رفتیم مدرسه و اهمیت جلسه رو به مدیر ثابت کردیم؟؟؟سر راه هم رفتیم و کارت دعوت تولد برای دوستاش که ۲۲ نفر هستند خریدیم(حالا چند نفر بیان نمیدونم؟؟؟؟)تا برسیم خونه٬ ساعت ۶:۳۰ بود و خیلی خسته بودیم٬دو تایی یک شیر و کیک خوردیم و هستی رفت قرآنش رو خوند تا امتحان فردا ...

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ