سیزده بدر 89 - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩
سیزده بدر 89

روز سیزده بدر امسال ٬برعکس دو سه سال گذشته که سفر بودیم٬تهران بودیم و تصمیم گرفتیم همراه خانواده ی پدری من ٬یعنی دو تا عمه و عمو و بچه هاشون و ....بریم بیرون٬پنجشنبه شب همه خونه ی عمو وسطی شام دعوت داشتیم و همونجا قرارها گذاشته شد٬اونا همگی باقالی پلو با مرغ آماده کرده بودند برای سیزده بدر ولی من جوجه کباب گرفته بودم٬اولش خواستم منم مثل اونا غذامو عوض کنم ولی تا برسیم خونه ساعت از ۲ گذشته بود و حتی نتونستم وسیله جمع کنم ٬صبح به زور ساعت ۹ بیدار شدم و تند تند وسیله جمع کردم و تصمیم گرفتم همون غذای خودمون رو که زیادم بود ببرم و با هم ....مامان و بابام که خونه خودشون بودند و نیومدند(مامانم نمیتونه زیاد یکجا بشینه و کمر و پاش اذیت میشه)داداش رضا و خانومش هم خونه ی مادر خانومش بودند٬از اونجایی که من برای همه ی خانواده ی خودم جوجه گرفته بودم به خواهری زنگ زدم ٬که اونم گفت حالش زیاد خوب نبوده و بچه ها رو با باباشون فرستاده تا با مادرشوهرش اینا برن بیرونولی گفت خودش میاد باهامون٬پسر عمه ام زنگ زد که جا برامون گرفته(پارک نهج البلاغه که خیلی بهشون نزدیکه و پیاده میشه رفت)ما هم رفتیم دنبال خواهری و چهارتایی رفتیم اونجا٬به اندازه ی یک سفر وسیله برده بودمما اولین سری بودیم که رسیدیم٬اونجا که رسیدم فهمیدم یخدون رو که جوجه و گوجه و یخ توش بوده تو خونه جا گذاشتیممحمود و هستی برگشتند خونه و ....کم کم عمه ها و بچه هاشون و عمو بزرگه و خانواده ی عروس عمه ام و ....هم اومدند٬خیلی خیلی همه چیز عالی بود و خوش گذشت٬فقط چون اون پارک درختهاش کوتاهه٬آفتاب خیلی تندی رومون بود که مجبور شدیم سایه ی کوچکی با پتو و ....برای خودمون درست کنیم٬چادر سفری ما هم خیلی به درد خورد و توش خیلی هوای خوبی داشت و ما دخترابیشتر اون تو بودیم و میحرفیدیمناهارم اینقدر زیاد بود که همه خوردند و کلی هم اضافه اومد٬محمود جوجه ها رو کباب کرد و برای همه گرفت٬تازه اضافه هم اومد ؟؟؟؟؟؟؟بعد از ظهر دو تا قابلمه آش رشته هم٬ که زنعموم و مادر عروس عمه ام آورده بودند خوردیم که خیلی چسبیدحدود ساعت ۷ وسایل رو جمع کردیم و ۸ بود که رسیدیم خونه٬هستی و محمود حموم کردند و خوابیدند و من مثل همیشه مشغول ....

قربونت برم که عینک منو برداشتی و ....

بیشتر عکسهاش رو باباییش گرفته و من امروز دیدم

چشمهاتو برم من

این ژست رو نمیدونم از کجاش در آورده

دوست دارم دخملی من

داره سبزه گره میزنه بچه ام

بادبادکی که هوا نرفت

 

چه پارک قشنگیه این پارک نهج البلاغه

حسابی شیطونی کرد

عکس هنری از بابایی

نمیدونم از کجا فرچیپس پیدا کردن اونجا

 

پی نوشت ۱:دیروز یعنی شنبه٬اینقدر کار سرم ریخته بود که نفهمیدم کی شب شد؟؟؟تمام کمدها رو که هستی و باباییش هم زده بودند دوباره مرتب کردم و تمام خونه رو گردگیری و جارو برقی و تی کشیدم٬ماشین لباسشویی و ظرفشویی رو روشن کردم٬لباسها و ظرفها رو ...ساعت ۱۰ شب تا ۲ نیمه شب هم ٬رومبلی ترکیه ای که خریدم کوتاه کردم٬یعنی فقط دو تا تکیش رو تموم کردم و سه تاییش مونده برای امروز٬این رو مبلی رو که میگم داییم برای مادربزرگم خرید و من خوشم اومد٬البته نسبتا گرونه ولی برای منی که از رو فرشی و رومبلی بدم میاد و نمیتونم تحمل کنم خوبه٬چون ظاهر قشنگی داره و فیت راحتی ها هستش٬رنگ نارنجیش رو گرفتم که همون هارمونی خود راحتی رو تو خونه داشته باشه که دوست دارم....وقتی آماده شد عکسش رو براتون میزارم تا اگه دوست داشتید آدرسش رو براتون بزارم که ...در مورد جاکفشی هم باید بگم دانشجوی محمود اون جاکفشی رو فقط برای ما درست کرد و گرنه کار اصلیش چیز دیگه ای هستش٬هر کسی هم اومد خونه مون و گفت بگو برای ما هم درست کنه همین رو بهش گفتیم.....ولی هر کسی خوشش بیاد ٬میتونه از مدلش برداره و سفارش بده٬البته اینم بگم مدلش رو خود محمود تو کامپیوتر طراحی کرد و ....

پی نوشت ۲:بعد از اینهمه تعطیلی٬هستی همچین با علاقه میره مدرسه که کیف میکنم٬آخه خودم همیشه بعد از سیزده بدر عزا میگرفتم برای مدرسه رفتن و .....

پی نوشت ۳:امسال عید مسافرت قسمتمون نشد٬انشالا اگه خدای مهربون بخواد و قسمت بشه٬بلافاصله بعد از تعطیل شدن مدرسه ی هستی٬یعنی اواخر اردیبهشت و اوایل خرداد٬ میریم سفر که تا هوا هنوز خیلی گرم نشده .......

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ