یک هفته ی سخت و پر از اضطراب ... - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸
یک هفته ی سخت و پر از اضطراب ...

هفته ای پر از دلشوره و نگرانی رو گذروندیم و اصلا حال خوبی نداشتیم؟؟؟

همون شنبه که آپ کرده بودم،سمیرای عزیزم(زن داداش رضا)که مثل یک خواهر،دوست ،همدم و ....دوستش دارم و یکی از عزیزترین موجودات زندگیم هستش،به علت کمر درد،پهلو درد و زانو درد خیلی شدید تو بیمارستان بستری شد،تو آزمایشهای اولیه تشخیص تورم کلیه ها و خوب کار نکردنشون بود،اما تا دو روز جواب درستی بهمون ندادند و آزمایش پشت آزمایش و درد پشت درد بود؟؟؟خیلی نگران بودیم،مامانم که دیگه از بس اشک ریخت تو این چند روز همه مون رو دیوونه کرد،بابام هم حسابی غصه دار بود و کلی نذر و ...(خیلی سمیرا رو دوست داره)رضا که کلا هنگ کرده بودمنم که از 10 روز پیش برای دوشنبه مهمون دعوت کرده بودم و زیاد رو فرم نبودم،اگه مهمونها خانواده ی خودم بودند حتما کنسلش میکردم٬ اما چون دو تا از برادرهای محمود مهمونمون بودند،صلاح ندیدم که بهمش بزنم،دیروز که فهمیدیم کراتین خون سمیرا بالاست اینقدر داغون بودم که نگو؟؟؟موقع تلفن هر کاری کردم نتونستم جلوی گریه ی خودمو بگیرم و ازش به خاطر معذوریتم برای رفتن به بیمارستان با اشک عذرخواهی کردم و وقتی گفت نوشین جون من همیشه تو رو قوی میدونستم،چرا گریه میکنی؟؟؟گفتم از اینکه تو این چند روز٬ اینهمه درد کشیدی و کاری از من بر نمیاد(البته تمام حلقه های ف ر ادرم انی رو براش اعلام کردم که خداییش از اینهمه لطف و مرحمت پروردگار ممنونم)خیلی ناراحتم و پا به پات درد کشیدم و ...خلاصه بدون هیچ تمرکزی شروع کردم به پختن غذا،اونم غذاهایی که خیلی دقت میخواد و کار زیادی داره(سوپ،لازانیا و ته چین مرغ)چند بار از دستم چیزها افتاد و کلی کار زیادی برام دراومد،اما دیدم نمیشه٬ تا نبینمش آروم و قرار ندارم و برای بهتر برگزار کردن مهمونیم،باید برم و ببینمش،این شد که وقتی بیتا زنگ زد که من دارم میرم بیمارستان و زود برمیگردم،تمام کارامو ول کردم و برای اولین بار روزی که مهمون داشتم از خونه بیرون رفتم؟؟؟اول زنگ زدم به مدرسه و با هستی صحبت کردم که کلید رو از نگهبانی بگیره و بره خونه و بخوابه تا من برگردم(اولین باری بود که خودش در خونه رو باز میکرد)بعدش تند تند حاضر شدم و رفتم،محمود هم چون بیمارستان نزدیک شرکتشون بود،خودش میرفت ملاقات و برمیگشت شرکت؟؟؟وقتی تو تخت با اون لباس مریضی و صورت بی روح دیدمش خیلی خودم رو نگه داشتم و سعی کردم همش انرژی مثبت بدم و فازهای منفی رو ببندم،با شوهر خواهری کمی روش ف ر ا ...تزریقی و حضوری کار کردیم و دستش تو دستم بود و بدون اینکه بهش بگم داشتم براش ....داداش رضا هم که تو این مدت حسابی داغون بود و کلافه،یک پاش سر کار بود و یک پاش تو بیمارستان؟؟؟اونم تو اسفند ماه و کار بانک و ....حوصله ی غذا خوردن هم نداشت،هر چی گفتم برو یک چیز بخور گوش نکرد،مادر زنشم طفلی این چند روز هلاک شد تو بیمارستان،موقع برگشت به خونه خیلی حالم بهتر بود و آرامش خاصی داشتم،دکتر گفته بود،باید دو سه روز دیگه بمونه تا علت بالا رفتن کراتین خونش معلوم بشه و ....اومدم خونه و بدو بدو مثل تراکتور کارامو کردم و خدا رو شکر تونستم تمام کارها رو تنهایی تموم کنم(اینبار خرید میوه رو هم محمود ....)محمود مثل همیشه بعد از اولین مهمون رسید خونه و کلی از مهمونی در کنار برادرهاش لذت برد،خدا رو شکر اینقدر غذاهام خوشمزه شده بود مخصوصا لازانیا(خیلی نرم و لذیذ عین دستور آشپزی رویا خانوم درستش کردم)که همه کلی تعریف و تشکر کردند،برادر شوهرم تا موقع خداحافظی جلوی آسانسور از لازانیام تشکر میکرد؟؟؟؟ظرفها رو هم تو ماشین ظرفشویی گذاشتم و جمع و جوری کردم و خوابیدم....

 اصلا حال کلاس رو نداشتم و خیلی خسته بودم ٬برای همین نرفتم کلاس؟؟؟صبح یک قابلمه ته چین دادم که محمود ببره بیمارستان،تا رضا و سمیرا و مادر زنش که غذای بیمارستان رو دوست نداشتند بخورند،دست محمود عزیزم درد نکنه که تو این چند روز با اونکه تمام مدت تو جلسه بود و خیلی کارش زیاد بود،هوای من و رضا و سمیرا و ....داشت و کلی انرژی مثبت بود برای من،بدون اینکه من بهش بگم،با رضا قرار گذاشته بود و غذا رو تو شرکت داده بود گرم کرده بودند و برده بود بیمارستان،از همونجا بهم زنگ زد که سمیرا داره مرخص میشه و بعد از کورنوسکوپی مرخصش میکنند،کلی خوشحال شدم،چون با گفته دکتر قرار نبود فعلا مرخص بشه و هممون از اینکه نمیتونه تو عروسی پنجشنبه شرکت کنه و ....خیلی ناراحت بودیم،به گفته ی دکتر چون کراتین خونش اومده پایین،کلیه هاش مشکل خاصی نداره و مشکلش ویروسی بوده؟؟؟همون موقع وقتی تلفن رو قطع کردم با صدای بلند گفتم خدایا شکرت،ممنونم ازت و خیلی خیلی دوستت دارم،بعد به مامانم زنگ زدم و خبر خوش رو بهش دادم که واقعا خوشحال شد و کلی خدا رو شکر کرد،ساعت 7 امشب(یکساعت پیش)محمود که داره از دانشگاه برمیگرده زنگ زد که زنگ زدم به رضا ٬گفته الان داریم میریم خونه ی مادر زنم و ....این شد که من انرژی گرفتم تا بیام و بنویسم،خدای خوب و مهربون،صدامو میشنوی؟؟؟بازم از اینکه دل چند تا خانواده رو شاد کردی ازت ممنونم و بیشتر از همیشه دوستت دارم،انشالا که همه ی مریضهامون رو شفا بدی و بیمارستانها رو شب عیدی خالی از مریض کنی و دل خانواده هاشون رو شاد کنی....................

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ