تولد وبلاگ هستی در پرشین بلاگ، همزمان با تولد 8 سالکی پرشین بلاگ - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
شنبه ٢ خرداد ۱۳۸۸
تولد وبلاگ هستی در پرشین بلاگ، همزمان با تولد 8 سالکی پرشین بلاگ

 عکسهای روز جمعه(جشن تولد پرشین بلاگ)

هستی من ٬قبل از رفتن به جشن پرشین

هستی و باران عزیزم

آندیا عسلی(کمی بی حوصله)

باران خوشگلم٬ در حال گرفتن جایزه از عمو پورنگ

دیبا و پرند خوشگلم٬ در حال گرفتن جایزه

پارسا و پگاه گلم٬در حال گرفتن جایزه

آندیا گلم و مامانش در حال گرفتن جایزه(به زور بردنش)

اینهم خانومی من ٬در حال گرفتن ....ماجراش رو براتون مینویسم

هستی و جایزه ی نطلبیده و غیر منتظره اش.....

قربونت برم که اینقدر معصومی(جایزه ی پرشین به هستی)

هستی و عمو پورنگ که به خاطر لطفهای فاطمه جویکار عزیزم حسابی دوست شدن با هم....

هستی و ترلان پروانه عزیز

هستی و بهاره رهنمای گل

هستی من٬بعد از جشن٬ در مدبر

 این عکس رو گذاشتم تا ببینید دختر من چقدر فهمیده و خانومه٬یعنی همونطور که من ازش خواستم٬هنوز به کادوهای تولدش که همچنان روی همون مبل هستش(از ۱۶ اردیبهشت تا حالا)دست نزده و هیچ کدوم رو باز نکرده(لب تاپ٬اسکوتر٬گهواره عروسک٬خرس دایی رضا٬حتی دمپاییشم برنداشته)تا روز دوشنبه ٬بعد از امتحانات و تعطیل شدن٬همه رو ....پنجشنبه شب٬ که میخواستیم با دایی رضا اینا و خاله بیتا اینا بریم کن٬خودم ٬گفتم برو کتونیت رو بپوشبچه ام کلی ذوق کرد

سه شنبه شب،فاطمه جویکار عزیزم(یکی از بهترین و با معرفت ترین دوستان وبلاگی من و هستی)بهم زنگ زد و گفت،جمعه اول خرداد٬ جشن پرشین بلاگ هستش(من نمیدونستم)و خواست که من و هستی هم٬ تو این جشن شرکت کنیموقتی به محمود گفتم٬مثل همیشه گفت٬خودت میدونی ولی .....خداییش منم اصلا قرار نبود این هفته از خونه برم بیرون تا هستی امتحاناتش رو بده(چقدر هم نرفتیم٬برعکس هر هفته هم پنجشنبه و هم جمعه....)ولی وقتی دیدم محمود با بدجنسی٬میگه من که ساعت ۳ تا ۵ باید برم ختم٬خودت برو ......گفتم٬اتفاقا من میخوام هستی رو ببرم٬تو هم ما رو سر راه میزاری جشن و موقع برگشتن از ختم٬ میای دنبالمونگفت٬خودت ماشین ببر٬من دیرم میشه و....گفتم٬نه نمیبرم٬میدونم اونجا جای پارک پیدا نمیشه و....خلاصه موند تا امروز....

دیشب یعنی پنجشنبه٬حسابی با هستی دیکته و ریاضی کار کرده بودم و میخواستم خوشحالش کنماین بود که خودم با دایی رضا و خاله بیتا اینا تماس گرفتم و همگی رفتیم کن سولوقون ٬که شب خیلی خوبی بود و کلی خوش گذشت٬هستی و کیان و کیارش هم حسابی شیطونی کردن و...

هستی و کیان خاله

کیارش بلا در حال....داییش دید نگاه میکنه؟؟گفت ٬بیا ببین چه بده؟؟گرفت و چنان با تبحر تمام دود رو داد بیرون که همه شوکه شده بودیم٬مخصوصا بیتا و من که خودمون هنوز بلد نیستیم...

کادوی تولد داداش رضا رو(۲۵ اردیبهشت)که یک ادوکلن خیلی باحال٬از طرف من و بیتا بود٬بهش دادیم که کلی خوشش اومدموقع اومدن٬من کادوی تولد بیتا رو(امروز ۲ خرداد)که به خواست خودش نقدی بود٬دادم و تبریک گفتم٬آخه قرار نیست که جشن بگیره٬گفتم جلو جلو٬بهتر از عقب عقب(دایی رضا)هستش٬این بود که.....

 خواهری گلم تولدت مبارک(نوشین)

خاله بیتا جونم ٬تولدت مبارک(هستی)

خواهر زن جان٬تولدت مبارک(محمود)

بهتریتها رو ٬در این٬ اولین ساعات روز شنبه(۲ خرداد)روز تولدت٬برای تو خواهر عزیزم و خانواده عزیزترتاز خدای بزرگ و مهربان خواستارمهمیشه سلامت و خوشبخت باشید. 

 اما بگم از جشن پرشین بلاگه امروز ٬که چه عرض کنم٬اینقدر معطل کردم که ساعت از ۱۲ شب گذشت و شنبه شد...هستی از صبح ٬ریاضی حل کرد و قول داد که اگه به جشن ببرمش٬وقتی برگردیم٬خسته نباشه و آخرین دیکته کلاس اولش رو بنویسه(امروز امتحان دیکته داره)موقع رفتن٬محمود بازم رفت رو اعصابم که تحریک بشم و نرم ٬اما من...خداییش جای پارک نبود و محمود با ماشین رفت تو دانشگاه(بالاخره استاد دیگه)و ما رو پیاده کرد و رسوند تو سالنو رفت ختم...٬نسترن جون و باران رو زودتر از همه دیدمبعد هم فاطمه جون و مژگان جون و آندیا رو٬بقیه رو من نمیشناختم...هستی که بیشتر پیش فاطمه جون ٬که جلو بود٬نشست و من تنها...تا ساعت ۵:۳۰ که محمود هم اومد پیشم و...برنامه خوبی بود٬ولی من نمیدونستم که اکثر بچه هایی که اومدن٬قراره جایزه بگیرن و بقیه به عنوان مهمان ٬بچه باهاشون نبود(فاطمه جون هم نگفته بود)این بود که وقتی باران و آندیا و دیبا و پرند و پگاه و پارسای عزیز(موقع جایزه این عزیزان رو هم شناختم)و .....برای جایزه گرفتن رفتند٬حالم یک جوری شد و موقعی که هستی دوید اومد پیشم و گفت٬مامان مگه تو قشنگ وبلاگ نمینویسی؟؟مگه وبلاگ من خوب نیست؟؟چرا فقط به من جایزه ندادن؟؟؟؟فقط تونستم بهش بگم٬چون ما تو پرشین بلاگ٬وبلاگ نداریم و تو بلاگفا مینویسیم٬کسی تو رو زیاد نمیشناسه و.....(میدونم که اصلا دلیل من رو در مورد پرشین و بلاگفا و.....نفهمید٬ ولی چیزی نگفت و رفت پیش فاطمه جون ...)خوب شد که اون موقع محمود نرسیده بود که حال منو ببینه و....اتفاقا تازه محمود نشسته بود که دیدم٬به مجری یک کاغذ دادند و....یک دفعه مجری گفت٬یکی از بچه ها جایزه اش جا مونده٬هستی .....خدا میدونه من چقدر از خوشحالی هستی ٬شاد شدم٬(من خیلی خیلی روی احساسات هستی حساسم و گرنه همتون میدونید که ارزش مادی هدیه اصلا برام مهم نبود)اونموقع پیش فاطمه جون نشسته بود و خودش از همونجا رفت بالا و.....نمیدونم هستی به فاطمه جون چی گفته و چه سوالایی کرده ....در هر صورت٬از فاطمه عزیزم٬ به خاطر اینکه دل کوچیک هستی من رو شاد کرد و نذاشت دست خالی از اون جشن بیرون بیاد٬بینهایت ممنونم و هر چی تشکر کنم کمه و.....اما از این به بعد٬هر جا خواستم برم٬خوب پرس و جو میکنم تا با وجود دختر حساس و دقیقی مثل هستی٬شاهد اینجور قضایا نباشم٬چون خارج از ظرفیت منه٬دیدن صورت ناراحت و پر از سوال هستی ....

از مدیریت خوب پرشین بلاگ٬بابت جشن خوبشون و هدیه ای که به هستی دادن ممنونم.

پی نوشت ۱:راستی من٬اونهفته پنجشنبه٬کادوی روز معلمم رو از محمود گرفتم ولی نه کیف و کفش فیروزه ای ....تو پست بعدی براتون مینویسم که چی.......

پی نوشت ۲:امروز دیبا و پرند خوشگلم رو هم دیدم و با مامان پگاه و پارسای عزیز٬ آشنا شدم که برای من جای بسی خوشوقتی بودهر کسی رو هم نشناختم٬باید به بزرگی خودش ببخشه٬جایم زیاد جلو نبود و کسی هم پیشم نبود که بشناسمش ....

پی نوشت ۳:ببخشید که طولانی شد٬آخه خودتون میگید٬عکسها کم بود٬چرا کم نوشتی و....

 پی نوشت ۴:هر کدوم از دوستانی که توی جشن پرشین بودن و عکسی از هستی من دارن(خاله نسترن٬خاله مژگان٬خاله فاطمه و....)برام کامنت بزارن تا ایمیلم رو بهشون بدم و زحمت بکشند و برامون بفرستند٬آخه چون ما عکسهامون بیشترش از فاصله دور انداخته شده٬زیاد خوب نشدهپیشاپیش ممنونم از لطف و مهربونیتون

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ