سفر به دبی 2 - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸۸
سفر به دبی 2

وقتی ما رسیدیم خواننده داشت میخوند،پسر جوونی بود که صداش خیلی قشنگ بود ولی اسمش رو نفهمیدم،بعد از اون س روش یکساعتی خوند و خیلی ها رفتند تو صحنه و ....از اونجایی که تو تور صحرا شام خورده بودیم ٬با غذامون بازی بازی کردیم تا ساعت 3 که اونجا بودیم گشنه نمونیم؟؟؟؟بعد از اون ن و ش آ ف ر ی ن اومد رو صحنه،با اونکه من زیاد صداش رو دوست ندارم٬ ولی از کنجکاوی که بفهمم دقیقا چند سالش هستش و چه شکلیه،به بهانه ی شب تولد محمود گولش زدم و رفتیم تو صحنه،حالا هی من ن و ....رو نگاه میکنم هی اون منو؟؟؟؟خداییش همسن مامانم بود و تمام گردن و صورتش پر از چین و چروک؟؟؟ولی به خاطر هیکل خوبی که نگه میدارند همیشه حس جوونی توشون هست،یکساعتی هم اون خوند و با آهنگ تا میگی سلام .....همه رو سر شوق آورده بود،حدود ساعت 2 بود که گفت شما رو با سلطان قلبها ع ارف ....اینقدر خوشحال شدم که نگو،آخه من خیلی خیلی صدای ع ارف رو دوست دارم و اصلا فکرشم نمیکردم بتونم اون شب ببینمش؟؟؟محمود میگفت نه بابا ع ا رف کجا بود حتما مشابهی چیزی میاد؟؟؟ولی اومد و با اون صدای قشنگش پر شدیم از حس خوب و قشنگ،مخصوصا آهنگ سلطان قلبها که همه با هم میخوندنش و ....در آخر هم چون دقیقا اونروز 22 ب ه من بود،مردم ازش خواستند تا در مورد ایران بخونه ٬که خداییش آهنگی خوند که تا حالا نشنیده بودیم و اینقدر قشنگ و تاثیر گذار بود که هم اشکمون در اومد و هم موهای تنمون ...آخرای آهنگ محمود دستم رو کشید که بدو الان این جمعیت همگی میخوان با تاکسی برن و باید کلی معطل بشیم؟؟؟این بود که منو به زور از ع ارف جدا کرد و به موقع سوار تاکسی شدیم و حدود ساعت 4 خوابیدیم،ولی مطمئن هستم خاطره ی اون شب٬ هیچ وقت از خاطرم نمیره،از اون روز که برگشتیم تو ماشینم همش ع ا رف رو گوش میدم،با اونکه شکسته و پیر شده ولی خیلی صداش رسا و قشنگه هنوز٬ بعلاوه اینکه رفتارش فوق العاده خونگرم و بدون ریا بود و من از خاکی بودنش بیشتر لذت بردم،حیف که عکس و فیلم ممنوع بود و نتونستم حتی یک عکس ازش بندازم،البته خوشم اومد که نذاشتن مردم فیلم و عکس بگیرن و بعد بیان و پخشش کنند...همونجا هر کسی میخواست به همون قیمت ک ا با ره تهران میتونست بلیط کنسرت ا ن دی و ا ف شین و ت هی رو برای جمعه شب، تهیه کنه که چون ما بلیط ک ا ب اره شهرزاد رو خریده بودیم٬ نتونستیم اون رو بگیریم؟؟؟؟؟؟؟؟

جمعه صبح با آرزو جونم تماس گرفتم و گفتم ما میریم دبی مال تا برای خودمون هم خرید کنیم،اونم هر وقت مامانش رو راهی کرد بیاد اونجا،حدود ساعت 12:30 آرزو و آرش جون رو تو کافی شاپ دبی مال دیدیم و بعد از گپی 4 نفره و خوردن قهوه و کیک،آرزو ما رو برد تا از دو سه تا مغازه که میشناخت خرید کنیم،یکیش یک فروشگاه با مارک انگلیسی بود که محمود بالاخره لوس بازی رو کنار گذاشت و برای خودش 3 تا شلوار و کراوات خرید،منم براش دو تا پیراهن دو قلو به عنوان هدیه ولنتاین خریدم(آرزو جونم مرسی)،محمود خیلی سیاست داره هی میگه من نمیخوام من نمیخوام بعد بهترین جنسها رو انتخاب میکنه و ...آرش دیگه طاقتش تموم شده بود و گشنه بود بچه،ولی محمود که حسابی کیک خورده بود گرسنه نبود،برای همین آرزو آرش رو برد تا ناهارش رو بده،من و محمود هم رفتیم طرف مغازه ای که آرزو برای خرید کفش بچه بهمون گفته بود،از اونجا یک صندل و یک کفش برای هستی خریدیم،آرزو و آرش هم اومدند و با هم رفتیم تا از کیتی برای هستی چیزی بخریم،همه چیز تو کیتی صورتی و دخترونه بود و آرش معترض٬ که چرا شما همش برای هستی خرید میکنید؟؟؟یک مداد نوکی و جا کلیدی و خودکار کیتی برای هستی و یک مداد نوکی هم آرزو برای آرش خرید و اومدیم بیرون،آرش بغل آرزو خوابش برد،منم از یک پیراهن مجلسی تمام سنگ دوزی شده خیلی قشنگ خوشم اومد که حدود 700 هزار تومان بود و محمود برام .....حالا همش اون تو ذهنم هستش تا برای عروسی 20 اسفند شبیهش رو پیدا کنم؟؟؟ای محمود .....حدود ساعت 3:30 بود که سوار ماشین آرزو شدیم و رفتیم فستیوال سیتی،آرزو جون میخواست منتظرمون بمونه یا با آرش خواب باهامون بیاد که قبول نکردم و همونجا از هم جدا شدیم(آرزو جون بابت زحمتی که بهت دادیم شرمنده خانومی)،مستقیم رفتیم طبقه دوم و از ایکیا که خیلی بزرگ بود و میشد لوازم خونه ی خوبی با قیمت مناسب توش پیدا کرد خرید کردیم،البته برای اونایی که ساکن اونجا بودند خیلی خوب بود چون ما نمیتونستیم چیزهای سنگین و بزرگ بخریم؟؟؟؟از اونجا دو تا بالش طبی یکی برای خودم و یکی برای مادربزرگم خریدم،یک سرویس 6 نفره قاشق و ....خریدیم که مدلش خیلی خاص بود و محمود خوشش اومد،میخواستم 18 تا بیارم که محمود گفت سنگینه نمیتونیم ببریم؟؟؟ولی الان میگه کاش ....یه سری خورده ریزه دیگه هم خریدم و ساعت 5 بود که از ایکیا اومدیم بیرون و به محمود گفتم اگر گشنتون شده بریم ناهار بخوریم من دارم ....کلی دنبال مک دونالد اونجا گشتیم تا بالاخره موفق شدیم و ....تا ساعت 9 اونجا بودیم و من به هزار زور محمود رو راضی کردم تا کفشی رو که خوشش اومده(کلارکس)من به عنوان کادوی تولدش براش بخرم؟؟؟راضی نمیشد و میگفت گرونه ولی وقتی تحدید کردم فردا که بریم تهران میبرمت خرید تا برات کادوی تولد بگیریم؟؟؟زود رفتیم و خریدیمش(حالا حالاها هر کی جرات داره محمود رو ببره خرید)،خودمم تونستم یکی دو تا کیف خوب از اونجا بخرم،تا رسیدیم هتل یک دوش گرفتیم و حاضر شدیم و رفتیم ک ا ب ا ر ه ش ه رزاد که بهمون نزدیک بود و پیاده رفتیم،اونجا،حمید راستی،شیوا،جواد یساری و شهرزاد که فکر کنم صاحب ک ا ب ا ره بود هر کدوم یکساعتی برنامه اجرا کردند،برنامه ی قشنگی بود و کلی لذت بردیم ولی چون دقیقا همون شب ا ن د ی و ا ب ی و ع ا رف هر کدوم جای دیگه برنامه داشتند٬ نسبتا خلوت تر از ک ا باره تهران بود،ساعت 3 اومدیم هتل و تا 4 تمام وسایلمون رو جمع و جور کردیم و خوابیدیم....

شنبه صبح ساعت 10 ،اتاق رو تحویل دادیم و با ماشین هتل رفتیم فرودگاه ،اونجا سه تا آقای مجرد مهربون پیدا کردیم(طرف زن دارها نمیشد رفت که خودشون همگی اضافه بار هم داشتند)و دو تا از چمدانهامون رو بهشون دادیم تا برامون بیارن وطن،بار خودمون دقیقا 56 کیلو شده بود حسابی شانس آوردیم،کلی زحمت کشیدند و تا کنار تاکسی فرودگاه خودشون آوردند تا مشکلی پیش نیاد،ساعت دقیقا 12 ظهر پرواز کردیم و ساعت 3 بعد از ظهر رسیدیم خونه،هستی رو بغل گرفتم و با بغض هی فشارش میدادم و میبوسیدمش،اونم میگفت مامان بزار برم بابا رو هم ببوسم ولی مگه من ولش میکردم؟؟؟تا خود شب با اونکه خیلی گیج و منگ بودم همش تو بغلم بود،خیلی زود همه وسایلمون رو باز کردیم تا هستی خوشحال بشه،هی میومد منو میبوسید و میگفت مامان دستت درد نکنه،مخصوصا که محمود بهش گفت هر چی خریدیم مامانت گفته و گرنه من اینهمه خرید نمیکردم؟؟؟بچه همش میومد از من تشکر میکرد،براش پی اس پی نخریدیم،چون همه گفتند وسیله گرونی هستش و اگر ایرادی داشته باشه رو دستتون میمونه،خدا رو شکر هستی هم قبول کرد و منتظره تا از اینجا براش بخریم؟؟؟ولی دو تا کتونی چرخ دار براش خریدم که خوشحالش کرد و .....

 

آرش جون تو دبی مال

صحنه خالی ک ا ب ا ره ش هر زاد

تابلوی جلوی ....

سمت راستی رو از فروشگاه girls خریدم

یکی از کتونی های چرخ دار

کمربندها رو از max خریدم

مدل دیگه ی کتونی چرخ دار که با دکمه میاد بیرون و میره تو

اولین عطر دخترونه ی خانومی و یک کلاه مجلسی

یک عکس کلی از یکسری سوغاتیهای خانومی

خریدهای کیتی

اینم بقیه ی خریدهاش که رو اون مبل جا نشد

این گوشواره و انگشتر و سنجاق رو هم با پیراهنش از girls خریدم

شکلاتهای خانومی(ما که رژیم داریم)البته سلبریشن ها رو گذاشتم برای عید

کادوی تولد محمود(کفش) و کادوی ولنتاینش(پیراهن ها)

کادوی ولنتاین من

حالا نوبت پاسخ به سوالات شما عزیزان و نکات سفر به د ب ی هستش؟؟؟؟

1.من دلم نمیخواد چیزی در مورد هزینه ها و قیمتها اینجا بنویسم،بیشتر دوستان و فامیل و ....آدرس اینجا رو دارند و صلاح نمیدونم ....اما تو کامنتهای خصوصی و عمومی خیلی هاتون در موردش سوال کردید که من نمیتونم نسبت بهشون بی تفاوت باشم؟؟برای همین یک اطلاعات کلی براتون میزارم تا انشالا استفاده کنید؟؟؟به خاطر تعطیلات و هوای مناسب د ب ی و زمان حراج اونجا و ک ن سرت ها ٬کلا زمانی که ما رفتیم هم هتل و هم بلیط هواپیما گرونتر از موقع های دیگه بود،پولی که اینجا بابت تور دادیم شامل 4 شب هتل(با صبحانه و ناهار)4 ستاره و بلیط و ترانسفر فرودگاهی بود و بس،قیمت تورهای د بی نسبت به دو سال پیش ت ا یلند خیلی گرونتر بود تازه اونها همش رو کشتی و جزیره و ....بود،گرون ترین تور ت ا یلند نفری 50 هزار تومان بود(اطلاعات جدید رو باید از داداش رضا اینا که الان اونجا هستند پرسید؟؟) اما اینجا ارزونترین تور که تور گشت شهر بود حدود نفری 45 هزار تومان میشد و بقیه تورها تقریبا حدود نفری 90 هزار تومان(کشتی که ارزونتر هم داشت و ک ا ب ا ره ها)،هزینه ی تورهای ما تقریبا 750 هزار تومان(دو نفرمون)شد،قیمت اجناس هم خیلی گرون بود البته تو ابن بطویه و دبی مال که من خرید کردم،اگر تخفیف های 75 درصدی بیشتر اجناس نبود ٬عمرا نمیتونستیم چیزی از این فروشگاههایی که گفتم بخریم؟؟؟اما تونستیم خرید عید هستی رو انجام بدیم و یک چیزهایی هم برای خودمون بخریم،اما وقت نشد خیلی جاها رو ببینیم،نه کنار دریا رفتیم،نه استخر هتل رو که من همش تاکید داشتم هتلمون استخر داشته باشه دیدیم،نه امارات مال ،نه واید بادی(پارک آبی)و نه خیلی از فروشگاهها و ....همشون موند انشالا برای سفرهای بعدی که انگیزه داشته باشیم برای رفتن؟؟؟؟محمود چند ماه دیگه یک امتحان تو د ب ی داره که قول داده من و هستی رو هم ببره،حالا چقدر به قولش عمل کنه خدا میدونه و بس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

2.در مورد امنیت و آزادی اونجا باید بگم برخلاف اون چیزی که به محمود گفته بودند و همین باعث شده بود تا حالا اقدامی برای رفتن نکنیم،هیچ مشکلی وجود نداشت و تو این چند شب و چند روز حتی تو ک ا ب ا ر ه های خانوادگی هیچ چیز بدی ندیدیم و کاملا شهر در امن و امان بود،چقدر خوبه آدم جایی زندگی کنه که هر چیزی جای خودش باشه و هر کس با چشم باز و انتخاب خودش حجاب و پوشش رو تعیین کنه،از عربهای فقط دو چشمی گرفته تا اروپایی های حلقه ای و رکابی پوش و ....هیچ زور و اجباری در کار نیست و همه قابل احترام و ارزش انسانی هستند و کسی با کسی کاری نداره و اینطوری نیست که تا از کشور خودت بیرون رفتی از همون هواپیما روسری ها بیوفته و تو فرودگاه پالتوها در بیاد و تو دستشویی لباسها عوض بشه و ....تو هوایی که اصلا شلوارک و رکابی نمی طلبه....؟؟؟؟ چرا وقتی کسی چیزی رو قبول نداره باید به زور و اجبار بهش تظاهر کنه؟؟؟؟اونجا و کلا بیرون ایران ا س ل ا م ی هر کس خودش تصمیم میگیره چی کار کنه؟؟؟سر شب بره و تو خونه کنار همسر و بچه اش باشه یا تو د ا ن س ی نگ و ....یعنی آزاد هستی که همه چیز رو ببینی و خودت بنا به شعور و فهمت انتخاب کنی نه زوری؟؟؟؟مگه اونهایی که خارج زندگی میکنند هر شب م س ت و خرابند؟؟؟مثلا من و محمود صلاح ندونستیم مثل خیلی ها د ا نسینگ بریم و فکر کردیم محیطش مناسب ما نیست و موسیقی ایرانی و خواننده های مورد علاقه و محیط خانوادگی رو ترجیح دادیم،ممکنه خیلی ها اهل ر ق ص باشند و اون یکی رو انتخاب کنند؟؟؟تو همون ک ا ب ا ره هم خیلی ها با حجاب کامل اومده بودند و داشتند لذت میبردند،من اصلا مخالف حجاب و این حرفها نیستمها،یه موقع براتون سوئ تفاهم پیش نیاد به خیلی چیزها هم پایبند هستم و متعهد،خیلی هم از بی بند و باری بیزارم،اما منظورم اختیار انسان هستش برای زندگیش، که همین اختیار باعث شد خلیفه الله روی زمین باشه و خداوند برای آفریدنش به خودش آفرین بگه و برای انجام هر کاری حساب و کتاب پس بده؟؟؟و گرنه جایی که اختیار نباشه هیچ کدومش معنا نداره....پس خیالتون راحت ٬شهر در امن و امان بود٬قابل توجه اونهایی که پرسیده بودندبا خیال راحت ٬بار سفر رو ببندید و ....

3.حالا بگم از هستی عزیزم که به نظر من و محمود٬ تو همین چند روزی که نبودیم کلی بزرگتر و خانومتر شده،مادر جونش هم ایندفعه خیلی ازش راضی تر بود،البته گویا یک روز صبح که مامانم هنوز بیدار نشده بوده،یک تکه نان سنگک رو سه بار تو ماکروفر گرم میکنه که آتیش میگیره و میترسه و جیغ میزنه ،کلی هم مامانمو میترسونه،روزی هم که اومدیم رفت و برامون چایی دم کرد؟؟؟؟دوشنبه که رفته بودیم ملاقات یک مریض،وقتی برگشتیم تو راهرو بوی سوپ میومد ٬که محمود با خنده گفت ٬مامانت چقدر خوب هستی رو آموزش داده فکر کنم برامون سوپ پخته؟؟؟؟امروز از قلم چی زنگ زدند که فردا عصر هستی رو ببریم جشن قلم چیکه اونجا تشویقشون میکنند و جایزه میدن؟؟؟احتمالا فردا عصر میریم اونجا؟؟؟جمعه عصر هم ٬تولد یک عزیز دعوت داریم که من و هستی میریم اونجا و جای همتون رو خالی میکنیم؟؟؟؟

۴.دوستان عزیزم٬ علی رغم میل باطنی خودم٬که دلم نمیخواست خیلی چیزها رو بنویسم و عکس بزارم ولی سعی کردم سوالاتتون رو جواب بدم٬اگر کم و کسری بود به بزرگی خودتون ببخشید٬اگرم چیز خاصی هنوز تو ذهنتون هستش کامنتتون رو خصوصی نکنید٬ تا تو کامنتدونیم جوابتون رو بدم٬ممنونم از لطف همیشگیتون نسبت به خودم و هستی...اینم برای اون عزیزانی که دلشون برای هستی تنگ شده بود و عکس جدید خواسته بودن.....

روز دوشنبه عصر

قربونت برم که خانوم شدی

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ