بالاخره تموم شد ... - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸
بالاخره تموم شد ...

بالاخره بعد از دقیقا دو هفته،دیشب ساعت  ۸ شب ،نقاشی و کاغذ دیواری و پارکت تموم شد،روز جمعه از صبح تا شب پا به پای کارگر کار کردم تا همه جا زودتر تمیز بشه و خونه از اونهمه خاک اره(پارکت)و ....نجات پیدا کنه،الان یک عدد مامان نوشین با خیال نسبتا راحت، اینجا نشسته و خونه مثل دسته گل شده،جمعه اتاق خواب و اتاق هستی و حمام و دستشویی و آشپزخونه و انبار ،به طور کامل شسته و مرتب شد،ولی کلی خرید مونده که باید کم کم انجام بدیم ،ماشین ظرفشویی و جاروبرقی(تو این موقعیت خراب شد و الان جاروی مامانم اینجاست)،3 تا قالیچه،لوستر آشپزخونه ،جاکفشی بزرگ و .....امروز باید پرده ها رو از خشکشویی بگیریم و نصبشون کنیم،فعلا  چند تا عکس میزارم ....

بلافاصله بعد از فرش انداختنرنگ پارکتمون چطوره؟؟؟

از بس غذای بیرون خوردیم تو اون مدت٬یکروز هوس آشپزی کردم و پاستا با پنیر ....تو همون شلوغی و ....محمود و هستی خیلی خوششون اومد

روز پنجشنبه،نصابهای پارکت ساعت 7 کارشون رو نصفه (سه کارتن کم اومد و باید تا شنبه منتظر میموندیم،اینقدر هم دلخور و عصبی شده بودم٬ مخصوصا به خاطر کارگری که قرار بود جمعه بیاد ولی کار تموم نشده بود که به نصابها چپ چپ نگاه کردم  ....ولی کاریش نمیشد کرد و همه جا رو جز آشپزخونه که پارکتش مونده بود تمیز کردیم)رها کردند و رفتند،من و محمود تا ساعت 8 ٬خونه رو کمی تمیز کردیم و حاضر شدیم و رفتیم خونه داداش رضا اینا،هستی هم همراه مامان و بابام رفت خونشون٬ تا جمعه راحت بتونیم اتاق خودش و بقیه خونه رو تمیز کنیم،تا ساعت 12 اونجا بودیم ولی وقتی اومدیم خونه تا ساعت 3:30 داشتیم خونه رو برای نظافت فرداش آماده میکردیم و حسابی جنازه شده بودیم،خداییش هیچ سالی محمود اینقدر تو کارها و خونه تکونی و ....به من کمک نکرده بود اما امسال که دهمین عید مشترکمون هستش،سنگ تموم گذاشت و بینهایت به من کمک کرد،از جارو برقی و تی کشیدن گرفته (به حق کارهای نکرده)تا تمام کارهای برقی و فنی و دستگیره ها و ...اون شب ساعت 4 صبح خوابیدیم و جمعه ساعت 8 بیدار شدیم و تا خود 10 شب مشغول بودیم.....ساعت 10 رفتیم دنبال هستی و آوردیمش خونه و خودمون دوباره مشغول جا به جایی وسایل شدیم،با نقاشی و پارکت،امسال کل خونمون بهم ریخت و از طرفی کارمون خیلی سنگین شد و هی از این اتاق تو اون اتاق و ....از طرف دیگه ٬خونه مثل اسباب کشی تمیز شد، یعنی هیچ سالی برای خونه تکونی اینجوری تمیز کاری نمیکردم، ولی الان همه جا تا بیخ و بن ....

پی نوشت 1:از تمام تماسها و کامنتها و اس ام اس هاتون که سرشار بود از انرژی مثبت،بینهایت ممنونم و مثل همیشه خیلی دوستتون دارم

پی نوشت 2:برخلاف پیشنهاد نصابهای پارکت که میگفتند آشپزخونه رو پارکت نکن،اونجا رو هم چون با پذیرایی قاطی بود و اصلا راه آب هم تو کف نداره،پارکت کردیم،من و محمود همیشه عاشق پارکت تیره بودیم و الان اینقدر از خونه خوشمون اومده که نگو،مخصوصا آشپزخونه که محمود خیلی خوشحاله که جداش نکردیم،البته از نصابها خواستیم تا کلا آشپزخونه و پذیرایی رو از هم جدا کنند ٬تا اگر یه موقع مشکلی پیش اومد ٬پذیرایی خراب نشه.....

پی نوشت 3:هنوز خبری از کارنامه ی هستی نیست؟؟؟؟اما از هفته ی پیش٬ کتاب جدید زبان و ترم جدید رو شروع کرده و امیدوارم به خوبی و سلامتی٬ این ترم رو هم پشت سر بزاره

کتاب و سی دی ترم جدید

پی نوشت 4:دیروز رفتم خونه ی عموی بزرگم و 11 تا از این شونه هایی که م ا ه واره هم تبلیغ میکنه،برای خودم و هستی خریدم(از ویتنام آورده)،هستی که کلی ذوق کرده و از دیروز همش تو سرش هستش،توی م ا ...دونه ای 12000 تومانه٬ ولی من از عموم دونه ای 3500 تومان خریدم،البته دو تا برای مامانم و دو تا برای خواهری هم خریدم(دادم شوهرش براش برد)،میخواستم برای زنداداشی هم بردارم که زنعموم گفت تو انتخاب کن من خودم میخوام بهش بدم....

به جز دو تاش٬بقیه مال من و هستی ...

از نمای نزدیک هم گرفتم تا مدلهاش رو ببینید

اینم ۴ تای دیگه(اون طلایی رو برای خودم و مامانم هم گرفتم)

۴ تای آخر

نصب در محلالبته مدلهای مختلفی میشه درست کرد٬ ولی من فعلا همون ساده رو بلدم

پی نوشت ۵:امروز قرار بود داداش امیر به مدت 6 روز بیاد مرخصی،ولی الان که مامانم زنگ زد تا بگه رسیده خونه،اینقدر ناراحت بود که نگو،امیر حسابی سینه و گوش و ....عفونت کرده و شنواییش هم کم شده،میگه چند دفعه بردنم درمانگاه ولی هر دفعه دو تا قرص سرما خوردگی بهم دادند و گفتند برو؟؟؟؟چند شبه از گوش درد نمیتونم بخوابم و بیشتر بچه ها اینجوری مریضند؟؟؟همین الان بابام داشت میبردش دکتر(دکتر گفته برونشیت شده و گوشش پر از عفونت هستش و کلی آمپول و دارو .....)،طفلی برای اینکه کسی رو نگران نکنه هیچی نگفته بود،خیلی ناراحت شدم،چرا باید پ ا د گانهای ما که اینهمه جوون باید مدتی رو از خانواده هاشون دور باشند و هر کدوم چشم و چراغ یک خانواده هستند باید تو شرایط به این بدی .....مامانم باید یکهفته بهش برسه و سلامتش کنه و دوباره بفرستدش ....تازه بهشون گفتند چون شما نیروی ا ن ت ظ ا م ی هستید ٬تعطیلات بهمن ماه رو آماده باشید و اگر لازم بشه میفرستیمتون تهران تا ....اینش دیگه خیلی وحشتناکه ...خدایا ،خودت داداش کوچولوی من و تمام جوونهای کشورم رو حفظ کن....تعطیلات بهمن ماه٬ یعنی ده روز دیگه،هم من و محمود میریم سفر(دبی) ، هم داداش رضا و خانومش(تایلند)،یعنی 22 بهمن هیچ کدوم ایران نیستیم ٬ولی من از حالا نگران امیر هستم و فکرم بدجوری درگیر هستش؟؟؟؟

پی نوشت ۶:از ساعت 5 حاضر شدم که محمود بیاد و با هم بریم خرید، که الان زنگ زده و میگه من خوابم میاد و نمیتونم بیام خرید و ...ای محمود بد بد بد

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ