پایان امتحانات ترم یک هستی و ... - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸
پایان امتحانات ترم یک هستی و ...

خیلی خیلی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی خسته ام ،دارم میمیرم از کمر درد و .................

دیروز بعد از مدتها، اصلا پای کامی ننشستم و از زور خستگی چشمهام باز نمیشد،برای من که عادت دارم صبح ها با خیال راحت بخوابم ،هر روز هر روز زود بیدار شدن ،حسابی بهم سخت گذشت ....نقاش دقیقا از یکشنبه ی پیش کارش رو شروع کرد و با اونکه سقف و درهای اتاق کار محمود رو، هم اضافه کردیم تا برای کاغذ دیواری آماده بشه،شنبه یعنی دیروز٬ کارش تموم شد و رفت،تمام روزهایی که نقاش کار میکرد،منم توی اتاق خوابها کلیه ی کمد دیواری ها و کشوها و .....رو تمیز و مرتب کردم،کیسه کیسه لباس بود که دادم به مامانم تا به مستحق بده و کیسه کیسه آت و آشغال و کاغذ و ....بود که ریختم دور،کمدهای اتاق هستی رو زمانی که خونه نبود،ریختم بیرون تا نبینه یک کیسه ی بزرگ اسباب بازی و یک کیسه ی بزرگ لباس هاش رو ....الان از اتاق خوابها، فقط کمد دیواری اتاق هستی مونده که پیانوش جلوش هستش و تکون دادنش کار حضرت فیل،اون موند برای بعد از جابه جایی پیانو،چهارشنبه شب هستی همراه مادر جونش رفت خونه اونا،تا هم ما راحت تر کارامون رو انجام بدیم و هستی کمتر تو این رنگ و خاک بره و بیاد،هم بوی رنگ اذیتش نکنه،البته منم بدم نمیومد مثل همه ی دخترها ٬همراه هستی برم خونه بابام،ولی از اونجایی که محمود شجاع، تنها تو خونه نمیمونه(میترسه و تو این نه سال و نیم، یک شب تو خونه تنها نمونده)موندم خونه و با هم کمی تر تمیز کردیم و رفتیم برای خرید پارکت(اچ دی اف)،فعلا زیاد نمیشه تمیز کاری کلی کرد،فردا من میرم کلاس و محمود خونه میمونه تا بیان و کاغذ دیواری پذیرایی(دو تا دیوار کاغذ و بقیه رنگ) و اتاق کارش رو (تمام کاغذ دیواری به جز درهای کمد و سقف) نصب کنند،خدا میدونه اونا میخوان چقدر کثیف کاری کنند؟؟؟جمعه عصر رفتیم دنبال هستی(پنجشنبه اولین غیبت امسال رو داشت) و همونجا خونه ی مامانم، تمام تمرینهای ریاضی که بهش داده بودم رو چک کردم که خدا رو شکر خیلی خوب حل کرده بود(امروز ریاضی داشت و آخرین امتحانش بود)،اصلا برای من مهم نیست که هستی ٬تو مدرسه 20 بگیره،این برام مهمه که درسی رو که داده شده خیلی خوب یاد بگیره ،تا بعدا دچار ضعف نشه،آزمونهای قلم چی هم، که سراسری هستش خیلی تو سوال دادن و کار کردن با هستی بهم کمک میکنه،این جمعه میخواد سومین آزمونش رو بده، ولی همین آزمونهای کم و ماهی یکبار خیلی خوبه ....دیروز که محمود زود اومد خونه و کار رو از نقاش تحویل گرفت و حساب کتابش رو داد،از ساعت 5 تا 10 شب رفتیم برای قرارداد پارکت و .....(شب امتحان ریاضی هستی)هر کاری کردم هستی خونه بمونه و درساش رو بخونه راضی نشد؟؟منم که خیالم از بابت درسش راحت بود و حوصله ی چونه زدن نداشتم بردمش٬ ولی خودش اینقدر خسته شد که پشیمون بود اومده و قرار شد از این به بعد، دنبال ما برای خرید، اونم با محمود وسواسی تو خرید که تو هر مغازه یکساعت توقف داره و ....راه نیوفته،وقتی رسیدیم خونه، شام نخورده خوابید،منم لباس و کادو تولد دوستش رو آماده کردم و ....از اون روزی که دوستش تو مدرسه تولد گرفت و کلی هم کادو گرفت،تا حالا چند تا تولد پشت سر هم،تو مدرسه گرفته شده(به همون شکل)هم پنجشنبه تولد داشتند هم امروز؟؟؟؟دیشب با اونهمه کار و خستگی رفتیم و برای هر دو تا دوستش کادو خریدیم.....هستی هم، از حالا(برای 16 اردیبهشت) گیر داده برای منم با دوستام امسال تولد بگیر، ولی تو خونه ی خودمون و ....

اینهفته خیلی کار دارم،امروز که از صبح تا 11 شب،تمام کابینتها رو ریختم بیرون و ....البته برای جمعه دو تا کارگر که آشنای زنداداشی هستند(یک مادر و پسر)قرار بیان خونه مون برای تمیز کاری، ولی بعضی کارها مثل داخل کابینت و مرتب کردنشون و ....فقط کار خودمه و باید تا اونروز کارای خودمو انجام بدم که همون روز تمومش کنن،میخوام بدم اتاق هستی و اتاق خواب خودمون رو، (که رنگ نکردیم)در و دیوارها و پنجره و موکتهاش رو (شامپو فرش) تمیز کنند؟؟؟حموم و دستشویی رو کامل تمیز کنند؟؟؟گاز و هود و .....تمیز کنند؟؟؟یعنی میرسند تمومش کنند؟؟؟برای این گفتم جمعه بیان که تقریبا کارای خونه تموم میشه و پنجشنبه که برای نصب پارکت بیان و انشالا ا ا ا ا ا تمومش کنند،همه چیز برای تمیز کاری جمعه حاضر میشه......

روز جمعه خونه مادر جون(خوشحال از گرفتن جایزه ی مامان و بابا)

پی نوشت 1:امروز کلی از کابینتهای آشپزخونه رو خلوت و به انبار منتقل کردم،خداییش دست محمود درد نکنه،با این انباری که برام درست کرده،تمام کمدها و کابینتها خلوت شده و کلی لذت میبرم،ماشین لباسشویی رو هم ٬تا حالا 3 بار اونجا روشنش کردم، که همه چیز خوب و راحت بود،محمود عزیزم٬ بابت همه چیز ٬مخصوصا انباریممنونم

پی نوشت 2:داداش رضا ،ما و خاله بیتا و مادر جون اینا رو،برای پنجشنبه شام دعوت کرده(نمیخواستم قبول کنم ولی نتونستم بگم ما الان شرایطمون مناسب نیست،آخه همه فکر میکنند فقط داریم نقاشی میکنیم و به کسی چیزی نگفتم حتی داداشی و خواهر و برادرهام)خدا کنه کار نصابهای پارکت به موقع تموم بشه و بتونیم به موقع بریم تا معطل ما نمونند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پی نوشت ۳:مکالمه ی بین دو نقاش که مامانم شنیده بود؟؟؟؟(ساعت ۵:۳۰ عصر)

اولی:طفلی هستی هلاک شد؟؟؟چه مامان سختگیری؟؟بچه ساعت ۳ اومده خونه٬بدو بدو بردتش کلاس پیانو٬هنوز نرسیده میگه مشقات رو بنویس؟؟؟

دومی:مگه نمیبینی امتحان داره٬الانم داره میره خونه ی مادر بزرگش؟؟

اولی:خب بره؟؟درس میخواد چی کار؟؟؟درس به چه دردی میخوره؟؟؟

دومی:اگه تو هم درس خونده بودی که الان اینجا نبودی؟؟

هر روز عصر ٬خانومی برای نقاشها پیانو میزد و جالب اینکه به مربیش گفت٬نقاشامون خیلی پیانو زدن من رو دوست دارند و همش برام دست میزنندفکر نمیکردم اینقدر براش مهم باشه که به مربیش هم بگه ....

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ