اندر احوالات خانه ی ما ... - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸
اندر احوالات خانه ی ما ...

بفرمایید بوی رنگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ

عمرا بتونید الان خونه ی ما رو تو ذهنتون تجسم کنید؟؟؟؟کل پذیرایی و آشپزخونه و حموم و راهرو ،غرق در گچ و رنگ و ...حالا خوبه اتاق خوابها به جز درهاش فعلا کاری نداره،اگه بخوام یه روزی تو اتاق خوابها کاری کنم،حتما حتما کاغذ دیواری میکنم،الان نمیگم دقیقا چی کار داریم میکنیم٬ ولی وقتی تموم شد ...البته همینقدر بدونید که خیلی از نظرها و راهنماییهاتون استفاده کردم و تغییراتی تو رنگ و ....دادیم،فعلا من کار زیادی ندارم،و تو اتاق خواب، با مامانم در حال دیدن تلویزیون و کتاب خوندن و کامی خونی هستم،از قبل بیشتر وقت وبلاگ خوندن دارم و کار من تازه وقتی شروع میشه که خونه خالی بشه؟؟؟از حالا فکر اونموقع ؟؟؟تو اتاق خوابها روی تمام وسایل یک وجب گرد و خاک نشسته وای به حال بقیه ی خونه،دقیقا مثل یک اسباب کشی کار دارم؟؟؟درسته کارگر میگیرم ولی بالاخره خودمم خیلی کارا دارم......

روز پنجشنبه و جمعه خونه بودیم و دانشجوی همسری پنجشنبه شب ،قفسه های انباری رو آورد و روز جمعه و شنبه از ساعت 5 عصر تا 12 شب در حال نصب و ....بودند،من اولش با این طرح همسری موافق نبودم و فکر میکردم لزومی به اینهمه کار، توی انباری نباشه،ولی وقتی آماده شد و ماشین لباسشویی به اونجا منتقل شد تا به جاش ماشین ظرفشویی بگیریم(مدتهاست میخوام بخرم ولی توی آشپزخونه جاش نبود، تا اینکه بالاخره همسری تصمیم گرفت لباسشویی رو تو یک انباری مرتب و قفسه بندی شده منتقل کنه و به جاش....البته هنوز نگرفتیما،انشالا بعد از خوشگل شدن خونه)خیلی به نظرم خوب شده و تونستم کمی کابینتهای آشپزخونه رو خلوت کنم و لوازمی مثل سرخ کن،آبمیوه گیری،بخار پز،هم زن،رنده برقی و ....که از کمبود جا تو کابینتها،بعضی هاشون رو ،روی اپن گذاشته بودم و اصلا راضی نبودم،به اونجا منتقل کردم تا سر فرصت برای روی اپن که نسبتا بزرگ هم هست، چیز قشنگتری بگیرم(لطفا اگر پیشنهادی دارید حتما برام کامنت بزارید تا استفاده کنم)فعلا همینطوری انباری رو چیدم٬ تا فقط دور و برمون خلوت بشه و سر فرصت بهتر مرتبش کنم؟؟؟

رفته تو انباری میگه از من عکس بندازیدکفپوش رو خود محمود چسبوند

جدیدا عاشق این عروسکی شده که با دستکش های خودش درست میکنه

انباری آماده شده

جمعه ٬همه فرشها و قالیچه های موجود در خانهرو دادیم قالیشویی و تا 4 صبح، با همسری روی وسایلی رو که به صورت قطاری چیده بودیم توی پذیرایی ،تا راحت بتونند سقف رو نقاشی کنند،پوشوندیم و تمام کابینتها و شیشه ها و بوفه و ....را روزنامه پیچ کردیم تا صبح شنبه٬ نقاش بیاد(توی رختخواب از خستگی ....)که دیدیم نیومد و زنگ زد و گفت دخترم رو نصف شب بردیم بیمارستان بستری کردیم و امروز نمیام(اسهال و استفراغ)،روز یکشنبه هم،خودش دو تا کارگرهاش رو آورد گذاشت سر کار و رفت بیمارستان(شانس رو دارید که؟؟؟)،امروز دیگه خودش هم اومد و سه تایی مشغول کار شدند(خدا رو شکر دخترش هم خوب شده و رفته خونه)قرار بود 6 روزه کار ما رو تموم کنه،حالا چقدر طول بگشه الله اعلم؟؟؟؟هستی خانوم هم،حسابی همکاری میکنه و گچ و خاک هستش که با دمپاییش میاره تو اتاق خوابها و میگه یادم رفت درش بیارم؟؟؟دیشب باباش حسابی عصبانی شد و از خجالتش در اومد؟؟؟منم با تمام کارهام٬ از هستی کم نمیزارم و دارم برای امتحان دیکته و ریاضی آماده اش میکنم،امروز کلی وقت گذاشتم تا براش کاردستی علوم درست کنم(درس نور)،فردا هم میخواد بره اردو(روز هوای پاک)و حسابی حالش رو ببره....

اینم پذیرایی با وسایلش٬آماده برای نقاشی(نقاش کلی کیف کرده بود از چیدمان و از همسری پرسیده بود چقدر خوب وسایل رو چیدید؟؟ که همسری گفت٬از ایده های خانوم خونه مون هستشاصلا لازم نشد برای کار روی سقف٬ چیزی جا به جا بشه و تو دو ردیف باریک و با فاصله .....)

کاردستی علوم هستییک جعبه ی کفش که کلی زمان برد تا کاغذ بچسبونم دورشو کاربردش اینه که٬در جعبه رو باید ببندی و اون مقوا رو بزاری روی اون بریدگی روی درش٬بعد از اون سوراخ نگاه کنی و متوجه بشی که عکس رو برو دیده نمیشه؟؟؟سپس مقوا رو کمی برداری و ببینی که نور چه میکنه؟؟؟؟؟

پی نوشت 1:خیلی هاتون نوشته بودید چرا ما خونه ی مامانم نمیریم؟؟؟خب معلومه چرا نمیریم،هستی مدرسه میره و داره امتحانم میده،همینجوری کلی به هیجان اومده و به زور میره اتاق خودش،چه برسه به اینکه جایی هم بریم؟؟؟در ضمن خونه ی مامانم٬ از خونه ی ما دوره و امکان مدرسه رفتن هستی از اونجا نیست؟؟تازه خونه ای که اینهمه وسیله توش هست و خالی نیست،نمیشه با نقاش و کارگر تنها گذاشت؟؟؟میگن مالتو بچسب همسایه تو ...از طرفی من رختخواب خونه خودم رو با بوی رنگش ترجیح میدم به ....(البته امشب اولین شبی هست که بوی رنگ میاد و هنوز نمدونم چقدر ترجیح میدم؟؟؟)باز اینجا شاید بتونم بو رو تحمل کنم و دو سه ساعتی بخوابم، ولی جام که عوض میشه همونم نمیتونم بخوابم،این بدخوابی منم خودش خیلی سخته و بارها باعث اذیت خودم و بقیه شده؟؟؟؟

پی نوشت 2:به محمود و مامانم میگم٬چی میشد من الان چشمهامو میبستم و باز میکردم٬میدیدم همه چیز تموم شده و تمیز شده و ....؟؟؟محمود میگه٬اینم خودش تنوعه و مزه ی بعدش به این اذیت شدنهاستآخه نیست صبح تا شب٬تو یک اتاق زندانیه و اصلا نمیتونه از بو بخوابه(همین الان خواب هفتاد پادشاه رو میبینه هزار هزار ماشالا)٬برای همون تمام مزه ی بعد٬ به همین سختیهایی هست که محمود میکشه؟؟؟؟ولی خداییش٬جا به جایی پیانو به خاطر عقب نموندن هستی و سیستم تی وی با اون زیر تلویزیونی سنگینش به خاطر من٬خیلی خیلی سخت بود و حد فاصل سرامیک و موکت اتاق خواب٬جیگرم براش کباب شد و من با تمام زوری که زدم نتونستم کوچکترین تکونی به پیانو بدم٬موقع آوردن پیانو٬ هر دو نفر که آوردنش از این کمربندهای مخصوص که موقع بلند کردن ع ل م هم میبندند بسته بودند و محمود مجبور شد خودش تنهایی ...(از بس ما تو کارهامون کمک داریم٬اینجوریه؟؟؟همش تعارف الکی؟؟؟کاش داداش امیرم الان سربازی نبود و میتونستم ازش کمک بگیرم٬اون تنها کسی هستش که٬ همیشه تو اینجور کارها میتونم روش حساب کنم٬برای همینم محمود٬ اینقدر دوستش داره و همیشه هواشو داره٬برای همین تمام دوران کارآموزیش رو تو شرکت محمود اینا گذروند٬برای همین محمود میگه تا عروسی امیر ماشینم رو عوض میکنم تا ماشین عروس امیر با مال رضا فرق داشته باشه٬برای همین موقع امتحان هستی ٬برای دیدینش عجله عجله رفتم و ....دلم براش تنگ شده)وقتی هستی از مدرسه اومد٬ازش خواستم حتما از بابا محمود تشکر کنه و با خوب تمرین کردن و پیشرفتش٬ بزرگترین خسته نباشید رو بهمون بگهاونم هر روز تمرین میکنه و صدای پیانوش تو خونه٬ نقاش و کارگرهاش رو هم ....

پی نوشت ۳:مامانم میخواد چهارشنبه بره خونشون و محمود پنجشنبه و جمعه خونه هستش،خدا کنه تموم بشه و من مجبور نباشم با نقاشها تنها بمونم،البته نقاش اصلی آشناست ٬ولی بازم تنهایی راحت نیستم،حالا خوبه ناهارشون به من ربطی نداره و خودشون غذا میارن و میخورن،من فقط براشون دو سه باری فلاسک چای رو پر میکنم و با شیرینی و بیسکویت و میوه میزارم روی اپن تا خودشون بخورن،هر کدوم هم٬ روزی یک پاکت سیگار میکشند که خودش برای ما که آدم سیگاری دور و برمون نداریم،بوش خیلی ناراحت کننده هستش،هستی که فکر میکنه آدمهای بد٬ فقط سیگار میکشند و هر جا میبینه کسی داره سیگار میکشه،میاد و میگه وای ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی مامان ن ن اون آقاهه سیگار میکشه؟؟؟؟خانوما رو که دیگه نگو،وقتی تو خیابون یا پشت فرمون خانومی رو در حال ...چشم ازش برنمیداره؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ