عشق مامان،تولدت مبارک - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
عشق مامان،تولدت مبارک

  امروز تولد قشنگترین موجود زندگی من و بابا محمود ،هستی عزیزمون هست،روزی که بعد از 9 ماه سختی و عذاب دوران بارداری ،ساعت 8:45 صبح، چشم به جهان گشود تا با وجودش،طعم شیرین مادر و پدر شدن را به ما بچشاند.....

امروز میخوام کمی در مورد دوران بارداری و .....بنویسم تا هستی بعدها با خوندنش....درست بعد از 6 ماه  که از عروسیمون گذشته بود ،زمانیکه محمود داشت اولین ماموریت خارج از کشورش رو میرفت(انگلیس)و من کلی دلشوره داشتم و از طرفی بابت کاری که داییم برام درست کرده بود و موقعیت فوق العاده ای برای من بود٬مشغول بودم ... با محمود به اون شرکت رفتیم و از محیط و کلاس و....خوشمون هم اومده بود(8 سال پیش حقوق پایه رو 250000 تومان برام زده بودن)رئیس شرکت هم به خاطر موقعیت داییم کلی ما رو تحویل گرفت و وقتی معدل لیسانس(18.5) و نمرات حسابداری(20) و حسابرسی(20) و ریاضی(20) و آمار (20)و....دید ٬خیلی بیشتر مشتاق شد که من اونجا کار کنم ولی امان از دست سرنوشت که نمیخواست من حتی یک روز هم شاغل باشم و....دایی شدیدا من رو تشویق میکرد که حتما قبول کن،من خیلی تلاش کردم تا این موقعیت کاری برای تو فراهم شده ،اگه اونجا کار کنی خیلی پیشرفت میکنی و همیشه پا به پای شوهرت تو موقعیت کاری پیش میری و....از طرف دیگه محمود که سیاست خاص خودش رو داره و نمیخواد هیچ وقت سر کار نرفتن من٬ گردنش بیوفته،مدام میگفت دوست داری برو ٬ولی من دلم میخواد تو بیشتر وقتت رو با ورزش و کلاس و.....پرکنی و خودت رو در گیر کار و مشکلاتش نکنی،کار کردن راحت نیست کلی اعصاب خوردی داره که تو با این حساس بودنت ممکن آسیب ببینی و من دلم یک خونه آرام و مرتب و یک همسر همیشه شاداب و.....میخوام که وقتی میام خونه آرامش داشته باشیم ولی بازم خودت میدونی....به داییم هم روم نمیشد بگم نمیخوام برم و محمود و زندگیم برام مهمتر از خیلی چیزهاست چون خودم بهش سپرده بودم برام کار خوب درست کن....تو همین گیر و دار، منی که همیشه به دوستام میگفتم چرا نرفته حامله شدی؟؟حالا زود بود و....دقیقا دو روز قبل از پرواز محمود،ساعت 3 ظهر همینطوری الکی (هر ماه با اونکه مطمئن بودم خبری نیست امتحان میکردم،خوشم میومد)یک بیبی چک گذاشتم که دیدم دو تا خطش قرمز شد،باورم نمیشد و بالا پایین میپریدم.....با ناله به محمود زنگ زدم(آخه اولین باری که با هم حرف زدیم بر عکس همه مردها گفت:من تا 3 سال بچه نمیخوام،فامیلاتون فردا پس فردا نگن چرا بچه نمیارید؟؟منم متحیر گفتم:فامیلای ما با این چیزا کار ندارن شما فکر ....)پشت تلفن گریه ام گرفته بود،وقتی بهش گفتم،انگار دنیا رو بهش دادن و کلی خندید و تبریک گفت،شبم زودتر اومد خونه و گل و شیرینی و....فرداش آزمایش دادم و جواب مثبت رو گرفتیم،از همون موقع که فهمیدم ٬حالت تهوع شروع شد،محمود هم راهی شد و من دو هفته خونه مامانم بودم(تنها زمانی که از بعد از ازدواج خونشون خوابیدم،اصلا شب جایی موندن رو دوست ندارم و تا صبح خوابم نمیبره،اونموقع هم مجبور شدم)از اونجا با محمود تلفنی حرف میزدیم،من میگفتم تو رو خدا زودتر بیا...اون میگفت:برای دخترمون چی بیارم؟؟؟عاشق دختر بود،و من٬ از بس تو دوران حاملگی بدحال بودم٬ از حق خودم گذشتم و از خدا میخواستم بعد از سلامتی کامل،بچه ام دختر باشه تا محمود دیگه از من بچه نخواد،که خودشم این رو گفته بود،که اگه دختر بود من دیگه بچه نمیخوام ولی اگه پسر بود ،یک بار دیگه هم امتحان کنیم(هر چند الان یادش رفته )خلاصه از سفر برگشت با کلی وسائل دخترونه،باور کنید یک ماشین یا لباس یا.....پسرونه نیاورده بود،در عوض باربی،عروسک،سرهمی بنفش،.....حتی سارافونی برای هستی آورده بود که تازگیها اندازه اش شده،میگفت من مطئنم دختره، چون خدا دل منو نمیشکنه.....این شد که٬ حال خراب من و اومدن مامانم عین 9 ماه خونمون(تا 5 ماه فقط بالا میاوردم و از بس عق زده بودم مویرگهای معده ام پاره شده بود و لخته های خون هم بالا میاوردم،چنان توبه کرده بودم که نگو و نپرس،چقدر سرم و آمپول زدم ،سردردهای میگرنیم تشدید شده بود که دکترم میگفت از نوادره،توی حاملگی میگرن کلا خوب میشه و تو ...)باعث شد من ٬خود به خود تصمیمم گرفته بشه و داییم خیلی راحت تر نرفتنم رو قبول کنه و تکلیف من هم روشن شد و هستی خانوم با اومدن یواشکیش همه چیز رو مشخص کرد(هنوز داییم گاهی میگه حیف شد که...)

موقعی که سونوگرافی هم ٬دختر بودنش رو تایید کرد(کلی جا خوردم ،همیشه فکر میکردم اولین بچه ام پسره)خودم اسمش رو انتخاب کردم و از همون موقع همه میدونستند دختر من هستی....

16 اردیبهشت 81 ساعت 8،توی اتاق عمل٬ زنداییم(نرس بیمارستان بود و تو اتاق عملم اومد و فیلمبرداری کرد) به همه گفت ،مواظب باشید٬ هستی خانوم رو سالم به پدرش تحویل بدین که بدجوری منتظره ،اونقدر دلشوره داشتم که تو اون هوای سرد اتاق عمل ،خیس عرق بودم و حال بدی داشتم،دستم تمام مدت تو دست زنداییم بود و اون عرقم رو پاک میکرد تا اینکه، وقتی دکتر بیهوشی گفت اسمش چیه؟؟گفتم هس...دیگه نفهمیدم چی شد؟؟؟وقتی به هوش اومدم ،فقط میگفتم درد دارم درد دارم،تا آخر شب هم با اون شکم پاره و کلی بخیه ٬یکوری بالا آوردم که دکتر گفت،به ماده بیهوشی حساسی....روز اول هیچی از هستی نفهمیدم و وقتی آوردن شیرش بدم به زور با چشم بسته و کمک مامانم و پرستار یه کارایی کردم...محمود که رو آسمون پرواز میکرد و به گفته مامانم ٬وقتی هستی رو بهش نشون میدن،از پرستارها گرفته تا خدمه و دربان و.....شیرینی و انعام داده بود،بعد از ظهر هم، یک ماشین از طرف شرکت چیزی حدود 8 ،9 تا سبد گل و شیرینی از طرف رئیس و معاون و منشی شرکت گرفته تا تمام همکاراش آوردند که اتاقمون گل باران شد،یک متن تایپ شده هم به اسم هستی٬ براش فرستاده بودن که خیلی خوشم اومد و براش نگه داشتم،خیلی قشنگ بود(از کارای خانومهای شرکت بوده دیگه حتما و گرنه مردا رو چه به اینهمه ذوق....)محمود هم٬ از تمام گلها و کارتهای روش٬ فیلم گرفت تا برای هستی یادگاری بمونه،الان هستی ٬عاشق دیدن فیلم زایمان و.....وقتی میبینه که من چشمام بستس و لوله تو دهنمه و چسب به پلکهام،میگه مامان٬ مرده تا من رو به دنیا بیاره،وقتی هم از شکم درش میارن(خودم تو فیلم دیدم)گریه نمیکنه و بعد از ساکشن و کلی مالش به گریه میوفته و دیگه ول نمیکنه،بریدن بند ناف و تمیز کردنش٬ برای خودش خیلی جالبه،اون شب اینقدر حال من بد بود که محمود هم با مامانم تو بیمارستان موند(من بخش زایمان نخوابیدم و تو بخش زنداییم بودم که خداییش خیلی بهم رسیدگی کرد و تونست محمود رو پیشم نگه داره)....محمود چند روز سر کار نرفت و پیش ما موند تا اینکه به زور فرستادمش سر کار که تا مدتها زود میومد خونه و.....

این بود گوشه ای از خاطرات تولد تو عزیز دل من ٬که وقتی اومدی دیگه نتونستم ازت دل بکنم و برم سر کار و شدم فقط یک مادر و یک همسر ...یکماه پیش هم ٬که باباییت اومد گفت،اگه میخوای میتونم ببرمت سر کار،الان موقعیت خوبی پیش اومده و خودم کمکت میکنم و...وقتی گفتم،هستی ساعت 2:30 میاد خونه،اون رو چی کار کنیم؟؟گفت،اون رو دیگه خودت میدونی؟؟؟؟یعنی که من، خواستم ببرم ولی تو نخواستی...میگم٬ هستی به خونه اومدن و خواب ظهر عادت داره،به من وابسته است،دلم نمیخواد تازه از مدرسه بره مهد....میگه،خوب پرستار بگیر براش....میگم،من نمیتونم به کسی اطمینان کنم و تمام خونه و زندگیم رو دست کسی بسپرم ،در ثانی باید تمام حقوقم رو بدم به پرستار ...نمیشه ساعت کاریم کمتر باشه؟؟؟میگه ،نه باید تا ساعت 6 وایسی سر کار٬ تا برسی خونه٬ همون 7،7.30 میشه،بازم خودت میدونی؟؟؟؟؟دختر خوشگلم،عزیز دلم ،درسته که من نیاز مالی به کار ندارم ولی خودت در آینده خواهی فهمید که وقتی کسی درس میخونه و زحمت میکشه دلش میخواد نتیجه اش رو ببینه و با یک موقعیت اجتماعی خوب و در آمد و...روح خودش رو ارضا کنه و....ولی من باز هم از این حق خودم گذشتم تا تو راحت باشی و در آرامش درس بخوانی و رشد کنی ....هر چند شاید٬ هیچ وقت این گذشت من رو نفهمی و قدر دان نباشی...اما من وظیفه مادری خودم رو انجام میدم چه تو بفهمی چه...سعی میکنم همونطور که تو کلاس فرادرمانی دارم میخونم،هیچ وقت ازت توقع جبران نداشته باشم و متوقع نباشم، چون من یک مادرم...(اولین بار که اینا رو اینجا نوشتم،نمیدونم چرا دلم خواست امروز بنویسم؟؟)

بهترینم،عزیزترینم،تمام هستی من، تولدت مبارک،همیشه سلامت و پاینده باشی،پله های ترقی و خوشبختی را یکی یکی بالا برو تا من و بابایی خوشحال و دلشاد بشیم.

اما بگم از سورپرایز امروز،یکیش که نشد که بشههستی تئاتر خیلی دوست داره و من میخواستم امشب ببریمش تئاتر٬ تا خوشحال بشه،اما از اول هفته که برای بلیط اقدام کردیم،برای امشب پر شده بود و نتونستیم بریم،انشالا بعد از امتحانات میبرمش...دومیش هم٬ بردن کیک به مدرسه بود،اصلا نزاشتم هستی بفهمه که میخوام برم مدرسه،همه چیز رو آماده کردم و با خانومش برای ساعت 10 هماهنگ کردیم،ساعت 10 وقتی با کیک رفتم تو کلاس،هستی خیلی خوشحال شد و پرید پاهامو بغل کرد،بقیه بچه ها هم بالا پایین میپریدند و...شمع رو فوت کرد و با دوستان و معلمش عکس انداخت،خانوم شمالی براش کادو گرفته بود که ازش ممنونمالانم که اومد خونه ،یک کادو هم از طرف مدرسه بهش دادند که کلی خوشحاله،بعد از عکس ،براشون برف شادی ریختم که کلی لذت بردند،کیک رو خانومشون تقسیم کرد،بقیه اش هم رفت برای دفتر معلمها....در آخر٬ اتیکت باربی که برای همشون خریده بودم،دادم تا هستی بینشون تقسیم کنه،که اونم خوشحالترشون کرد،یک بسته هم شکلات برای کلاس زبان گرفتم که دادم ،معلمشون بده و....توی ماشین یادم افتاد که نه لب به کیک زدم و نه حتی یک عکس با هستی انداختمیعنی خودم رو کلا فراموش کرده بودم ...بعدش خرید کردم و اومدم خونه.

اینم عکسهای امروز: 

کادوی خانوم شمالی عزیز و مهربان

هدیه مدرسه به هستی

هدیه هستی به تمام دوستانش

پی نوشت 1: راستی دیشب ساعت 6:30 عصر ،محمود زنگ زد که حاضر شو تا بریم جشن روز استاد،من دیر خبردار شدم،از ساعت 7 تا 11 شب جشن داریم،نیمساعته حاضر شدم و رفتیم،جشن خوبی بود و خوش گذشت(شیرینی و میوه و چای و شام و دسر و موسیقی و سخنرانی و تقلید صدا و.....)دست رئیس دانشگاه درد نکنه٬خداییش لحظه آخر سورپرایز شدیم...

 اینم عکسهای جشن بابایی

  سخنرانی رئیس دانشگاه

هنر نمایی دایی عباس(هنر پیشه)

تقلید صدا٬که فوق العاده بود

پی نوشت 2: یکساعت پیش خانوم ونکی (مربی پیانو)زنگ زد که برق ساختمونمون خراب شده و برق نداریم،کلاس امروز تشکیل نمیشه،برای همین هستی خانومی رفت که بخوابه،برای خانوم ونکی هم یک بسته کاکائو و یک کارت گرفتم که موند برای هفته بعد.....

پی نوشت 3:ببخشید که طولانی شدمیخواستم یک آپ کوچولوی عکسی کنم که یکهو اون نوشته ها بهم الهام شد و نوشتمانشالا تو پست بعدی که چند روز دیگه میزارم(تا یک نفسی بکشید)از فردا شب و کادوهای هستی و.....مینویسمبازم ببخشید که خسته شدید٬تقصیر خودتونه که هی ٬انرژی مثبت بهم میدینشاد و سلامت و خوشبخت باشید

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ