کارنامه ی میان ترم هستی خانومی - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
یکشنبه ٢٠ دی ۱۳۸۸
کارنامه ی میان ترم هستی خانومی

پنجشنبه که فعلا محمود دانشگاه نداره(موقع امتحان بچه هاست و تا ترم بعد پنجشنبه ها رو عشقه)،البته معمولا تا ظهرش میره شرکت، ولی اینهفته نذاشتم بره و دوتایی تا ظهر چند تا کار اداری و ....با هم انجام دادیم و ساعت 12:30 رفتیم دنبال دخملی که آخر جشن تولد دوستش بود و داشتند کیک میخوردند،بالاخره معلم هستی و محمود همدیگر رو دیدند،معلمش کلی از هستی برای باباش تعریف کرد و گفت از لحاظ درسی عالی هستش و این رو مدیون زحمتای من میدونست که منم ازش تشکر کردم،اصلا هم از شیطنت خانومی چیزی نگفت و بابایی حسابی غرق لذت شد،مخصوصا که کارنامه میان ترمش رو هم دادند که همه 20 بود،فقط نمیدونم چرا کارنامه های ماهانه و ....تا حالا انضباط توش نداشته؟؟فکر کنم میخوایم یهو سورپرایرز بشیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟از اونجا رفتیم ناهار و خرید و ....ساعت 3 تا 4 اومدیم خونه و دوباره رفتیم بیرون(البته بی هدف نبودیم ولی لزومی نداره بنویسم....)ساعت 7 هنوز بیرون بودیم که ،جاریم زنگ زد و برای جمعه شام دعوتمون کرد که قبول کردیم،ساعت 10 رسیدیم خونه و خانومی بدون هیچ تکلیفی خوابید...به جز عکسی که تو مدرسه،با گوشیم از هستی و صاحب تولد انداختم،اصلا دستم به عکس انداختن نرفت؟؟؟؟و هیچ ذوقی مثل همیشه برای عکس انداختن و تو وبلاگ گذاشتن تو خودم حس نمیکردم و منی که همیشه دوربین تو کیفمه ،چند روزه بهش نگاهم نکردم و دیگه لزومی نمیبینم تند تند عکس بندازم،به نظرم وقتی کمتر عکس بگیرم کمتر هم وسوسه میشم که اینجا بزارمش؟؟؟؟

کارنامه ی میان ترم هستی

جمعه از صبح تا ساعت 5 بعد از ظهر، من و محمود به طور نوبتی با هستی زبان کار کردیم،شنبه امتحان فاینال زبان داشت و باید خوب درسها رو مرور میکرد که خداییش محمود خیلی بهم کمک کرد،من دو ساعتی دیکته باهاش کار کردم و محمود سه ساعتی باهاش تمام مکالمه ها و ....دو تا کتاب بزرگ که هر کدوم حدود 100 صفحه داشت؟؟؟خیلی وقتمون رو گرفت ،ساعت 5:30 از خونه رفتیم بیرون و هستی برای دختر عموهاش(یکیش دوم و یکیش پنجم دبستان)یکی یکدونه دفتر خاطرات پرنسس خیلی خوشگل خرید(البته میگفت اینا از مال من قشنگتره و برای منم بخرید که تسلیم نشدیم)و ساعت  ۷ رسیدیم اونجا،هستی حسابی با دختر عموها بازی و شیطونی کردند و بچه ها از دفترها خیلی خیلی خوششون اومد و کلی از عمو محمود و سلیقه اش تشکر کردند(محمود و دفتر خاطرات؟؟؟)هر کاری کردم که زودتر بیایم خونه٬ تا هستی صبح٬ راحت بره مدرسه،نشد که نشد(دختر عموها بعد از ظهری بودند)هی من گفتم آقا محمود بریممممممممممممممم؟؟؟هی اون میگفت چشم و به حرفش ادامه میداد تا اینکه در نهایت ساعت 1 رسیدیم خونه،ولی خدا رو شکر٬ هستی صبح شنبه٬ راحت بیدار شد و رفت مدرسه،اما امتحان زبان ازشون نگرفتند چون به قول خودش،میسشون که دماغش رو تازه عمل کرده ،بینیش خونریزی کرده و نتونسته بود بیاد و زحمتای ما.....امروزم که خدا رو شکر حالش خوب بوده و اومده،بچه ها که همشون چهارم و پنجم هستند جز هستی،بهش گفتند برای امتحان حاضر نیستیم و امتحان مونده برای سه شنبه که هستی امتحان علوم داره هیچی؟؟؟امروزم که فارسی داشته خانوم نیومده و اونم مونده واسه سه شنبه؟؟؟یعنی سه شنبه هستی سه تا امتحان زبان،فارسی و علوم داره؟؟؟الانم داره علوم میخونه که بیاد ازش بپرسم...تا امروز٬ فقط امتحان قرآن و هدیه ها رو داده و همش مونده برای .....

پی نوشت:قرار سه شنبه٬هستی رو ٬ببرم دکتر تغذیه٬ تا قد و وزنش رو نسبت به سنش چک کنه و اگر .....تازگیها مدام میگه چرا من از بعضی دوستام کوچولوترم؟؟؟(عکس رو دیدید که)

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ