مهمونی تولد ، کلی عکس و .... - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۸
مهمونی تولد ، کلی عکس و ....

از سه شنبه مشغول خرید و تمیزی خانه و ....بودم،پنجشنبه ساعت 7 محمود از دانشگاه رفت خونه ی مامانم اینا و مادر جون و پدر جون رو با خودش آورد خونمون،دایی رضا و خاله بیتا اینا هم بلافاصله رسیدند و دور هم شب خوبی داشتیمولی از اونجایی که من تو تمام مهمونیهام،واقعا تک و تنهام٬ خیلی بهم فشار میاد و از پا میوفتم،همه هم بهم میگن راحت برگزار کن تا خسته نشی، ولی من دلم میخواد بعد از مدتی که مهمون دارم،(اصلا هم برام فرق نمیکنه مهمون کی باشه؟؟)همه چیز خوب برگزار بشه و غذاهایی که مامانم یا مادر شوهرم و ...براشون درست کردنش سخت و خسته کننده هست،درست کنم،معمولا کارهای پخت غذا رو از شب قبل آماده میکنم٬ حتی ممکنه بعضی غذاها رو کامل شب قبلش درست کنم،تا اونروز بتونم به خودم و هستی و میوه و ....خیلی کارای دیگه برسم،اما اینبار اشتباهی که کردم این بود که، هر سه غذام چیزی نبود که بشه از قبل آماده کرد،و پنجشنبه مثل تراکتور کار کردم و از اینور به اونور میدویدم تا کارهام تموم بشه،محمود هم که مثل همیشه با مهمون اومد خونه و من نمیدونستم سالاد رو درست کنم،میوه ها رو از بالکن بیارم و بشورم و خشک کنم و بچینم و برنج صاف کنم،سوپ رو بزارم،ریز ریز مواد گراتن و ته چین رو خرد کنم و تفت بدم و ....اینقدر ظرف کثیف شده بود و آشپزخونه به هم ریخته بود که ....؟؟خلاصه هلاک شدم،حالا خوبه دسرم رو که اینبار برای اولین بار ،ژله بستنی 7 رنگ درست کردم ،از سه شنبه شب( 2 ساعتی طول کشید)تو قالب ریختم و پنجشنبه٬ فقط برگردوندم تو ظرف...تمام گردگیری و نظافت خونه و خاک گیری بوفه و در آوردن ظرفها از بوفه رو،چهارشنبه تموم کردم ولی بازم پنجشنبه؟؟؟؟خدا رو شکر٬ غذاها و دسرم خیلی مورد پسند همه قرار گرفت ،تو بعضی مراحل عکس هم انداختم تا براتون بزارم،البته دوربین دست محمود بود اونروز و من با گوشیم عکس گرفتم....(جای داداش امیرم خیلی خیلی خالی بود و همش مامانم گریه میکرد و ما باید خودمون رو کنترل میکردیم ٬ولی واقعا جاش رو همه مون احساس میکردیم)به اندازه ی همه مهمونهام ٬ته چین مرغ و سوپ موند که به همشون موقع رفتن دادم بردن و امروز همه ناهار هم داشتند(نوش جون همشون)

تزیین هول هولکی میوه روی اوپن آشپزخونه

ترشی و شور و زیتون

ژله بستنی رنگین کمان تو قالب فلزی(مزه اش فوق العاده بود اما خیلی پر زحمت)

اینم رنگهای دیگه تو قالب شیشه ای(حالا بگو چرا دو تا درست کردی ٬با اینهمه زحمت؟؟؟)

سوپ جو با شیر٬ مخصوص نوشین خانوم

یکی از ته چین ها٬ قبل از ریختن برنج طبقه ی بعد

اینم همون ته چین آماده ی سرو

گراتن بادنجان٬قبل از ریختن پنیر

 گراتن آماده ی سرو(خیلی ازش کم موند)

دستمال هام خیلی جیغه نه؟؟؟

عروسک من٬ آماده برای پذیرش مهمان

کیک ٬سلیقه ی محمود عزیزم

قورباغه ی کادویی هستی٬ به مامان نوشین

اینم اولین کادوی هستی ٬که واقعا اصرار کرد تا از پول خودش بخریمکارت رو هم خودش...به فارسی و انگلیسی نوشته ٬مامان نوشین دوستت دارم و تولدت مبارک

اینم کادوی محمود عزیزم که همراه یک تونیک کرم رنگ برام خریده بود

اینم شیطونای بلا٬تو اتاق کار محمود ٬که زیر و روش کرده بودن(کیارش-هستی-کیان)

امروز یعنی جمعه(شب هفت امام حسین)، مامانم قیمه نذری داشت که به اندازه ی چند تا خونه میپزه و پخش میکنه،البته قبل از ازدواج ما،نذریمون خیلی بیشتر بود و همه ی فامیل میومد و ....اما از وقتی ما ازدواج کردیم و مامانم اونجوری مریض شد ٬فقط به اندازه چند تا خونه میتونه بپزه(الهی بمیرم امروز هلاک شد)من که دیشب تا ساعت 3 خونه رو تمیز کردم و تقریبا خونه به همون شکل آماده برای مهمون در اومد(بچه ها یعنی هستی و کیان و کیارش دیشب خیلی بیشتر از همیشه اذیت کردند و اگر خونه و سرامیکها رو تمیز نمیکردم امروز کارم خیلی سخت میشد٬ برای همین اکثرا تو مهمونیها،محمود و هستی میرن میخوابند و من تا ظرفهای تو بوفه رو جا به جا میکنم و میز عسلی و سرامیک و آشپزخونه و ....کلا تمام و کمال......)محمود هم کمکش٬ معمولا شستن ظرفهای مهمونی هستش٬ که دیشب هم٬ همه ی ظرفها رو خودش شست،که ازش ممنونم،با اونهمه خستگی واقعا ظرفها رو٬ مثل گل شستن کمک بزرگی برای من هستش،(نمیزارم کسی تو خونه مون ظرف بشوره،دلم نمیاد مهمون دو سه ساعتی٬ یکساعتم ظرف بشوره،چون خودم دلم نمیخواد خونه کسی با لباس مهمونی برم پای ظرفشویی و خیس عرق بشم،تو این 9 سال ٬شاید به تعداد انگشتهای یک دست کسی تو خونمون ظرف شسته باشه؟؟؟)البته جلوی خانواده ی خودش ٬همون موقع نمیزارم بشوره و همه رو جمع میکنم تا بعد از رفتن مهمونا کمکم کنه،میدونم هیچ پدر و مادری،دلش نمیخواد تو مهمونی پسرش رو،در حال ظرف شستن ببینه؟؟؟(سیاست عروس خانوم نمونه)اینا رو گفتم که بگم٬ من نتونستم برای کمک به مامانم صبح زود برم خونشون،اما سمیرا جون و داداش رضا که دیشب بابا اینا رو رسوندند خونشون(دکتر گفته بابام فعلا رانندگی نکنه)همونجا موندند و از صبح سمیرای عزیزم، با جون و دل کلی به مامانم کمک کرد و نبود خواهری و خستگی منو جبران نمود،منم که با سردرد شدید٬ از خواب بیدار شدم(تا شبم طول کشید) ناهار و صبحانه رو یکی کردیم و بعد از ناهار رفتیم خونه ی مامان اینا(به مامان اینا هم ناهار داده بودم تا با خیال راحت کارهای نذری شب رو انجام بدن)منم تو غذا ریختن و جارو کردن خونه و ...به مامان کمک کردممامانم قیمه اش خیلی خیلی خوشمزه شده بود،اما معلوم بود داره به زور خودش رو سر پا نگه میداره،آخه آش پشت پای داداش امیرم چهارشنبه پخته بود و ....(به کسی نگفته بود که زحمت نشه و دست تنها اونهمه پیاز و سیر و ....)سمیرا جون ٬دستت درد نکنه خانومی که به مامان کمک کردی و روز به روز علاقه ی همه رو ٬به خودت بیشتر میکنی،امیدوارم خدا نذر مامانم رو ٬قبول کنه و بهش سلامتی بده که چشم و دل هر 4 تای ما٬ بدجوری بهش بسته اس..................

هستی من امروز٬قبل از رفتن به خونه ی مادر جون

پی نوشت ۱:دستور ژله ی رنگین کمان و ته چین رو٬دقیقا از تو وبلاگ ٬مطبخ رویا خانوم٬ که تو لینک دوستان(بالا)هستش درست کردم که واقعا خوب شده بود٬مخصوصا دسر٬که هم خوشگل و هم خوشمزه بود٬اما اگر خواستید برای مهمون درست کنید ٬حتما از یکی دو شب قبل٬ تو قالب بریزید٬ که خیلی وقتگیره و روز مهمونی اذیت میشید

پی نوشت ۲:داداش کوچولوی من٬امیر عزیزم٬امروز که نزدیک خونتون شدم حسابی گریه کردم٬برای اولین بار بعد از رفتنت ٬میومدیم خونتون و احساس کردم خیلی خیلی دلم برات تنگ شدهخدا پشت و پناهت باشه و هر جا که هستی سلامت و موفق باشیحالا خوبه ا ر ت ش ی بودن بابا٬ به این درد خورد که بتونه با ده پونزده تا ٬تلفن پیدات کنه و از سلامتیت با خبر بشیم

پی نوشت ۳:یادم رفت بگم که٬کادوی مامانم و بیتا٬هر کدومشون یک بلیز خیلی خوشگل بود که کلی خوشم اومد از سلیقه شون٬سمیرا و داداش رضا هم٬برام رژگونه و رژلب و خط لب ست خریده بودند٬ که دست همشون درد نکنه

پی نوشت ۴:برای نوشتن این پست خیلی خسته بودم و کلی کند پیش رفتم٬ساعت نزدیک ۲:۳۰ نیمه شبه٬(احتمالا فردا تا ظهر خوابم)مغزم دیگه یاری نمیکنه٬اگه چیز خاصی از قلم انداخته بودم به همین پست اضافه میکنمامتحانای میان ترم هستی پنجشنبه تموم شد و من تو اون دو سه روز ٬با هستی هم ....شب و روزتون٬ به خیر و خوشی و سلامتی دوستان عزیزم

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ