تولد مامان نوشین و کلی خبر ...؟؟؟ - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
دوشنبه ٧ دی ۱۳۸۸
تولد مامان نوشین و کلی خبر ...؟؟؟

امروز از صبح کلاس داشتم ،برای بچه های کلاس شیرینی تر خریدم(البته چیزی در مورد مناسبتش نگفتم)وقتی اومدم خونه،محمود،منیر،مامانم و امیر و بیتا(همین الان)زنگ زدند و تولدم رو تبریک گفتند،هنوز از خیلی ها که امکان نداره تولدشون یادم رفته باشه و حداقل یک اس ام اس نزده باشم هیچ خبری نیست؟؟؟البته همه رو گذاشتم به حساب قطع بودن اس ام اس ها،و نداشتن دسترسی به تلفن زدن و ....اما وقتی اومدم نت و دیدم هنوز چیزی ننوشته، کلی تو کامنتها تبریک دارم و مامان رژین عزیزم تو وبلاگ خودش بهم تبریک گفته،خیلی خیلی خوشحال شدم و خدا رو شکر کردم که شماها رو دارم و به داشتن اینهمه دوست خوب و مهربون به خودم بالیدم،تو رو خدا بهم نخندید،که اینجا از طرف هستی به خودم تبریک میگم،نمیدونم شاید چون من همیشه برای همه مینویسم و تبریک میگم، دلم میخواست کسی هم برای من کارتی چیزی بفرسته؟؟؟

 

هستی عزیزم امروز برام یک قورباغه درست کرده تو مدرسه و بهم داده،هم صبح تا چشمش رو باز کرد بهم تبریک گفت و هم تا رسید خونه،محمود مهربونم هم همینطور،قرار نیست امروز تو خونمون خبری باشه،از محمود هم خواستم کیک برام نخره و بزاره همون پنجشنبه شب،که مامانم اینا میان خونمون،کادو هم که همون شب بهم میدن احتمالا؟؟؟البته کادوی محمود رو، هم من میدونم چیه و هم شما،چون از یکماه قبل گفته بودم چی لازم دارم؟؟؟

مامان نوشین تولدت مبارک

 

 

هستی مامان نوشین با بلیز مادر جون

قربونت برم سرت رو بالا بگیر

روز جمعه ظهر، رفتیم هایپر و کمی برای مهمونی خرید کردم و آوردم خونه،بعدش رفتیم بیرون و چرخی زدیم تا ساعت 7، که رفتیم باغ فیض جلوی امامزاده، تا هستی دسته ببینه،یک نمایشگاه از ظهر عاشورا هم درست کرده بودند که نمیدونم چرا محمود همینجوری رفت توش؟؟؟خیلی خیلی برای درست کردنش زحمت کشیده شده بود و اینقدر همه چیز طبیعی به نظر میرسید که تو اون فضای تاریک،حال آدم شدیدا بد میش،احساس میکردم فضا خیلی خیلی سنگینه؟؟محمود که همون موقع هستی رو برد بیرون و نذاشت ببینه،منم چند تا عکس با وحشت انداختم و دویدم بیرون،باورتون نمیشه اگر یک میلیارد بهم جایزه میدادند ٬حاضر نبودم نزدیک اون ماکتها و عروسکهای وحشتناکی که از سر بریده و دست بریده و ....درست کرده بودند بشم؟؟؟تا خود فرداش هم حالم بد بود،معلوم بود هستی هم ترسیده ٬چون نصف شب اومده بود بالای سر محمود و خواهش میکرد که بره پیش اون بخوابه،محمودم که دل نازک و هستی دوست؟؟؟منو تنها گذاشت و تا صبح بغل هستی خوابید،اینم عکسهای روز جمعه و نمایشگاه عاشورا:

خیلی ظریف و قشنگ بود

اون اسب خونی و اون سر کوچولوی بریده ....

این دیگه عندش بود٬یک ماکت از آدم بزرگتر٬ بدون سر و حضرت زینب و ...وحشتناک بود

این خوشگلتر از همه بود

شنبه ظهر از خونه زدیم بیرون و تو همون محل خودمون،هستی و محمود چند تا نذری گرفتندو رفتیم خونه ی مادر جون و پدر جون که اون روزها دایی امیرم رفته بود هیئت و حسابی تنها بودند،خاله بیتا که خونه شون بود و پسرا رو به نوبت با باباشون میفرستاد هیئت،دایی رضا هم تمام مدت خونه ی مادر زنش بود ،پدر جون خیلی تو این مریضی کسل شده بود که رفتن ما کلی روحیه اش رو عوض کرد،مخصوصا هستی که اینقدر حرف زد و باهاش ور رفت که آخراش نزدیک بود بندازنمون بیرون....اون شب با هستی ریاضی کار کردم(چهارشنبه امتحان داره)و هستی موند خونه ی پدر جون که حوصله اش سر نره؟؟؟اما من و محمود اومدیم خونه،کلی جای بلا خانوم خالی بود و برای خالی نبودن عریضه٬ چراغ خوابش رو تا صبح٬ روشن گذاشتیم که ....

یکشنبه عاشورا،ظهر من و محمود رفتیم خونه ی عمو وسطی من، که نذری زرشک پلو داشتند،یکساعتی با عموهام و خانوماشون نشستیم و دایی امیر رو برداشتیم(مونده بود پیش پسر عموها)و رفتیم خونه ی مادر جون،هستی٬صبح با مامانم رفته بود بیرون و خرما پخش کرده بود و ...تازه لباسشم خیس کرده بود و بلیز مادر جون رو٬ کمر بسته بود و مثل پیراهن تنش کرده بود،کلی هم جذاب شده بود...(همون عکس بالایی)تا عصر اونجا بودیم و ساعت 6 اومدیم خونه

پی نوشت 1:هفته ی گذشته٬ پدر دوست خواهری،فریبا جون بعد از مدتی که تو کما بود،فوت کرد، که من از همینجا از صمیم قلبم بهش تسلیت میگم و امیدوارم خدا بهشون صبر بده،از اونجایی که میدونم شدیدا به پدرش وابسته بود و پدر خیلی خوب و مهربونی رو از دست داده،حتی نتونستم هنوز بهش زنگ بزنم و نمیدونم چه جوری غمش رو سبک کنم،انشالا فردا که سرشون کمی خلوت میشه ....

پی نوشت 2:ای وای همین الان که بیتا زنگ زد گفت٬ دیشب بابای فاطمه جون٬یکی دیگه از دوستاش هم٬ فوت کرده٬اونم دو هفته ای بود که بستری بود٬ ولی اینطور که من شنیده بودم حالش به این بدی نبود که...؟؟خدا بیامرزدش٬فاطمه جون به تو هم تسلیت میگم و امیدوارم غم آخرت باشه٬باور کن خیلی ناراحت شدم٬میدونم داشتی خودت رو برای شرکت در مراسم امروز بابای فریبا جون آماده میکردی و خبر نداشتی که ...چقدر سخته که از یکساعت بعدمون خبر نداریم؟؟خدایا همه ی رفتگان رو ٬ببخش و بیامرز و به خانواده هاشون صبر زیاد عطا کن

پی نوشت 3:باور کنید الان دلم میخواد برگردم و تمام کارت و تبریکی که تو این پست گذاشتم بردارم٬ ولی از یک طرف٬هستی نشسته کنارم و خوشحاله که من دارم اونا رو از طرفش میزارم٬از طرف دیگه٬اینجا وبلاگ هستی هستش و نباید غم و ناراحتی ما ٬فضای اینجا رو سنگین کنه نه؟؟؟؟؟؟؟

همین الان(ساعت ۶ عصر)٬مریم جون عمه کوچیکه ی هستی خانوم٬زنگ زد و تولدم رو تبریک گفتمریم جون ٬ممنونم که به یادم بودی و کلی خوشحالم کردی

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ