تعطیلات عید غدیر و کلی عکس - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
یکشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸۸
تعطیلات عید غدیر و کلی عکس

این تعطیلات هم گذشت،بد نبود ولی مثل هفته ی پیشم نبود،حالا چرا واقعا نمیدونم؟؟؟

پنجشنبه عصر،برای تولد مامانم، یک کیک سیب و گردو که از اینترنت دستورش رو گرفته بودم،درست کردم و بعد از مدتها، از کیک آماده استفاده نکردم و خودم عین دستور درستش کردم ٬که ظاهرش بد نشد ولی از طعم و کیفیتش تا جمعه بی خبر بودم و کلی تردید داشتم(میخواستم یک کیک هم از بیرون بخرم که مامانم نذاشت و گفت هر چی باشه خیلی بهتر از اونهمه خامه و ....)خیلی هم زحمت داشت و واقعا خسته شدم،محمودم دو تا کلاس آخرش رو یکی کرده بود و زودتر اومد خونه،خودش هم پیشنهاد داد که بریم بیرون،ما هم که بدمون نمیومد رفتیم سینما و فیلم مزخرف ماه وش رو،که یکجورایی شبیه زندگی گ و گ و ش(با کلی اغراق) بود دیدیم،برای اولین بار٬ شام رفتیم kfc روبروی اریکه ایرانیان، که غذاش خوب بود و هستی و باباییش کلی خوششون اومد،ساعت 10 اومدیم خونه و ....

هستی در kfc

روز جمعه، ظهر رفتیم خونه مادر جون و دیدیم که پدرجون(بابای خودم) کمر درد شدیدی گرفته و بعد از ام آر آی دکتر چند روز استراحت مطلق بهش داده و درد زیادی داره،برای بابای من ،که استراحت کردن و یکجا نشستن خیلی سخته،(خیلی آدم اکتیو و با انرژی هستش)خودتون حساب کنید 4 روز از خونه بیرون نرفتن و تو خونه موندن چقدر دردناکه و تا مجبور نباشه امکان نداره تحمل کنه،البته خونه موندن بابا و غرغر کردنهاش ٬برای مادر جون هم، خیلی سخته و کلی برای سلامتی پدر جون دعا میکنه تا زودتر حالش خوب بشه و بره سرکار و .... درد داشتن خیلی سخته٬انشالا پدر جون هر چه زودتر خوب بشه و هممون رو٬ خوشحال کنهخلاصه اونروز تمام مدت پدرجون ٬تو اتاقش دراز کشید و بچه ها حسابی ملاحظه اش کردند و اصلا شیطونی نکردن،فقط یکبار کیارش با پدرش قهر کرد و اونقدر گریه و جیغ و پا کوبیدن که هممون صدامون در اومد،هر کاری هم کردم نمیذاشت ازش عکس بگیرم ولی کیان خیلی پسر خوبی بود و کلی تشویقش کردم،قرار جایزه هم براش بگیرم،هستی هم کمی با کمک دایی امیر علوم خوند و بازی کرد،کیک که تزیینش کرده بودم ،خیلی مورد پسند قرار گرفت و همه مخصوصا پدر جون، کلی خوششون اومد و تعریف کردند و دوباره میخواستند که به خودم یک گاز بیشتر نرسید... از اونجایی که دایی رضا اینا٬ شنبه شب مهمون داشتند و میخواستند برن هایپر و خرید کنند،ما و خاله بیتا اینا هم باهاشون رفتیم ،خیلی خیلی شلوغ بود اصلا فکر نمیکردم وسط تعطیلات که خیلی ها سفر هستند هایپر اینقدر شلوغ باشه،البته برای صندوق معطل نشدیم٬ ولی نمیشد چیز زیادی خرید،اونجا از هم جدا شدیم و یک چرخی زدیم و بیرون دوباره همدیگر رو دیدیم و خداحافظی کردیم و اومدیم خونه....

کیک قبل از تزیین(البته با پودر نارگیل و رنده شکلات تخته ای)

کیک بعد از تزیین با آناناس و مربای شاتوت

هستی در حیاط مادر جون

قربونت برم که اومدی میگی٬ مامان بیا برای وبلاگم عکس بنداز

به کجا مینگری

جیگر مامانی عزیز دلم

هستی٬ در حال خوردن آش دوغ خیلی خیلی خوشمزه ی مادر جون که عاشقشه

غافلگیرشون کردم به خدا(کیارش و کیان خاله بیتا)

هستی و کیک تولد مادر جون

کیارش میخواست گریه کنه٬گفتم بیا وایسا من عکس بگیرم بعد گریه کن

 

عروسک من

بالاخره هستی یک عکس با احساس هم با کیان انداختباباش گفت کیارش بیا برو بیرون٬ هر وقت گریه ات تموم شد بیا توکیارش گفت بزار کیک بخورم بعد میرم بیرونالانم داره میخوره تا ....

روز شنبه محمود رفت سر کار،من و هستی تو خونه بودیم و از صبح تا شب، با هم ،تمام درسهای علوم،ریاضی،فارسی،پیانو و ....رو دوره کردیم که خیلی بهم چسبید و از خونه موندن خوشحال بودم،محمود ساعت 8 شب اومد خونه،خیلی دلم میخواست بریم پیاده روی، ولی محمود راضی نشد و گفت خیلی هوا سرده ...

امروز یعنی یکشنبه( روز عید غدیر)،تا از خونه بریم بیرون نزدیک 12 بود،ساعت 12:15 رسیدیم توچال و آخرین نفری بودیم که بهمون بلیط تله کابین برای ایستگاه پنجم رو فروختند و بعد از ما، دیگه بلیط به کسی ندادند(شانس آوردیم)صف تله کابین، هم رفت و هم برگشت شلوغ بود،یکسره تا ایستگاه پنجم رفتیم،اونجا برف میبارید و خیلی سرد بود،با تمام لباسهایی که پوشیده بودیم ولی بازم سرد بود،هستی هم که دلش میخواست برف بازی کنه،به حرفمون گوش نداد و کلی تو اون سرما بازی کرد(امیدوارم مریض نشه)ناهار همونجا خوردیم و میخواستیم برگردیم که دیدیم صف طولانی هستش،برای همین برگشتیم و تا ساعت 4 اونجا موندیم و دقیقا ساعت 5 پایین بودیم،تمام راه رو با تله کابین رفتیم و برگشتیم و پیاده روی و کوه نوردی نداشتیم،اما اینقدر من خسته و داغونم که نگو؟؟؟؟به محمود میگم٬ اینهمه آدم با سن های کوچکتر و بزرگتر از ما،تو این سرما اینهمه راه رو پیاده رفتن و برگشتن،خیلی ها هم اسکی کردند و چقدر سرحال تر از من به نظر میرسند،پس چرا من دارم میمیرم از خستگی؟؟؟من که کاری نکردم؟؟؟پاهامم اینقدر یخ کرده بود تو چکمه، که گریه ام در اومده بود،همیشه از پا یخ میکنم و هیچ جوراب پشمی و کفشی تو زمستون جواب نمیده؟؟هستی خیلی لذت برد و کلی ازمون تشکر کرد،برای خودمونم یک تنوعی شد و روی هم رفته خوب بود،ساعت 6 خونه بودیم،هستی و خودم حموم کردیم،شام خوردیم و ...تا همین الان ٬سر پا بودم و به هستی و باباش ٬سرویس میدادم٬کم مونده از خستگی گریه کنم....

هستی ٬بعد از پیاده شدن از ماشین تو پارکینگ توچالامروز اون شال و کلاه رو خودم ...

خانومی توی تله کابین

در ایستگاه پنجم

در حال برداشتن غذا

در حال خوردن کاپو چینواز ما عقب نمیمونه که ...

وسط رستوران ژست گرفته برای باباش

سخت مشغول برف بازی

اینم کوهی که برای خودش درست کرده

اومده خودش رو با چایی نبات گرم کنه و بره

اینم گذاشتم که ببینید چقدر هوا سرد بود

تازگیها عاشق فر چیپس شده و هر جا میبینه ....

پی نوشت 1:فعلا تعطیلات تموم شد و از این به بعد٬ هستی خانوم باید بیشتر حواسش به درس و مدرسه و ...خودمم تو هوای سرد ترجیح میدم بیشتر وقتم رو ٬تو خونه باشم و با تلویزیون و رمان و اینترنت و کارای هستی وقتم رو٬پر کنم و همون هفته ای یکروز، کلاس رو هم، به زور میرم....

پی نوشت 2:امروز دیگه تصمیمم رو در مورد سفر دوبی گرفتم و اصلا صلاح نمیدونم هستی رو ببرم و ترجیح میدم مامانم بیاد پیش هستی و ما خودمون بریم،بهشم گفتم و ازش خواستم دیگه در موردش با من صحبت نکنه،تا حالا فکر میکردم هستی مدرسه بره با خودم تو سفرهای خارجی میبرمش، ولی الان میبینم اینقدر تو یک بیرون رفتن معمولی رو اعصابم میره ،که اصلا دلم نمیخواد تو همچین سفرهایی، با خودم ببرمش و احساس میکنم خیلی به آرامش احتیاج دارم،هستی هم به اندازه کافی گردش و تفریح میره و نیازی نیست تو یک سفر 3،4 روزه دنبالمون بیوفته و هی بگه گشنمه،تشنمه،دستشویی دارم،اینو بخر،اینو نخر،خسته شدم،خوابم میاد،نمیخورم و....دلم میخواد چند روز برای خودم باشم و از سفری که میرم لذت ببرم،هستی هم حالا حالاها،موقعیت سفر خارجی و خیلی چیزها رو داره،میدونم خیلی هاتون میگید چه مامان خودخواه و بدی هستی؟؟؟ولی باور کنید گاهی اوقات کم میارم و اینقدر از چونه زدن باهاش خسته میشم که هیچ انرژی برام نمیمونه؟؟هستی، هنوز کوچیکه و با امکاناتی که پدرش و من، در اختیارش خواهیم گذاشت،میتونه بهترین زندگی رو برای خودش درست کنه ،ازدواج کنه،سفر و گردش و ....ولی خودمون چی؟؟؟کمتر از یکماه دیگه٬ 32 سالم تموم میشه و هنوز هیچی از زندگی نفهمیدم و تا به خودمون بیایم .....از بس شک تو بردن و نبردنش دارم٬ مغزم هنگ کرده اساسییییییییییییی

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ