عید قربان فراموش نشدنی با کلی عکس - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸
عید قربان فراموش نشدنی با کلی عکس

با سلام خدمت همه ی شما دوستان عزیز و مهربونمون،امیدوارم آخر هفته و عید خوبی رو گذرونده باشید،ما هم با اونکه تو این چند روز، خونه ی کسی نرفتیم و خودمون بودیم و خودمون(مامانم خیلی بی حس و حال بود،از اونجایی که منم به خودش رفتم و وقتی کسی خونمون میاد حتی یکنفر،باید مدام در حال پذیرایی و ...باشم،ما هم ملاحظه اش کردیم تا خوب استراحت کنه و مدام تلفنی حالش رو میپرسیدم و عید رو تلفنی بهشون تبریک گفتیم)اما روزهای خوبی رو٬ سه تایی در کنار هم گذروندیم، که از اینهمه لطف و بزرگی خدا، بسیار بسیار سپاسگزار هستم و خیلی خیلی دوستش دارم،خدا جونم عاشقتم

پنجشنبه تا ساعت 7 شب،با نظارت فشرده ی من هستی٬ تمام تکالیفش رو تموم کرد،تا محمود رسید خونه یک چیزی خوردیم و راه افتادیم،ساعت 8:30 دایی رضا و سمیرا جون رو٬ جلوی سالن تئاتر دیدیم و با هم رفتیم داخل،تا ساعت 12 تئاتر طول کشید،با اونکه نیمساعت پیشش دایی رضا گوشی موبایلش رو٬ با اونهمه عکس و فیلم و ...گم کرده بود و خیلی ناراحت بود،اما کلی خندیدیم و خیلی بهمون خوش گذشت،هستی هم خیلی خوشش اومد، هر چند بعضی کلمه ها و معنی هاشون رو درست نمیفهمید و از محمود سوال میکرد،بابایی اسکولش کردم یعنی چی؟؟زرشک با علامت ب ی ل ا خ یعنی چی؟؟محمود هم سعی میکرد یه جوری جواب بده که تو ذهن هستی نمونه و کنجکاو یا حساس نشه،ساعت 12:30 از دایی اینا جدا شدیم و اومدیم خونه....

قبل از رفتن به تئاتراین عکسش رو خیلی دوست میدارم

اینجام جلوی آسانسور ایستاده و هی میگه زود باشید ....

جمعه بعد از ناهار، از خونه زدیم بیرون،مستقیم رفتیم شهروند و بوستان تا من خریدی جزئی انجام بدم که دو ساعتی طول کشید ، نتیجه اش یک پتوی گلبافت بچه گونه به عنوان عیدی بابایی برای هستی،یک دستگاه آب مرکبات گیری مثل مال خودم برای مادر جون(کادوی تولدش به همراه مقداری پول)،یک آب انارگیری و کلی خرده ریزه های شهروندی شد،موقعی هم که من همراه هستی، رفته بودم دستشویی کنار فروشگاه زیر زمینی بوستان(هستی)،وقتی اومدیم بیرون ،دیدم محمود داره اسم من رو، با همون حروف انگلیسی که برای هستی خریده بود جور میکنه تا بخره(عزیزم دستت درد نکنه)هستی هم کم مونده بود دق کنه ،حالا چرا؟؟نمیدونم به خدا،خوبه محمود اول برای اون خریده بود،به محمود گفت چرا قطار من مثل مال مامان سر و ته نداره؟؟محمود گفت من اونروز متوجه نشدم که این قطار اول و آخر هم داره،الان برای تو هم سر و ته اش رو میخرم،بعد به جای سر و ته قطار٬ برای من یک قلب برداشت که دیگه هستی صداش در نیومد،اونجا فهمیدم که محمود٬ از این قطار خیلی خوشش اومده،حالا انشالا من و هستی هم٬ به یه مناسبتی میریم و برای اونم ....

از بوستان رفتیم اریکه ایرانیان و فیلم کتاب قانون رو دیدیم که نسبت به فیلمهای اخیر که دیده بودیم،موضوع جدیدتری داشت و بد نبود،موقعی که اومدیم بیرون محمود گفت خانوم شام کجا بریم؟؟؟گفتم فردا روز عید در خدمتون هستیم ،الان بریم خونه میخوام وسایلی رو که خریدیم جا به جا کنم،این شد که اومدیم خونه و مثل همیشه هستی و محمود رفتند پی کار خودشون و اینجانب دو ساعتی سر پا بودم،هستی هم که انگار تا حالا ٬شب تا صبح با روی باز میخوابیده،رفته بود تو مخم که بیا پتوم رو بنداز روم که میخوام بخوابم...

تو سالن سینما

میگه مامان یک عکس خوشگل ازم بنداز

اینم خرید بابا محمود برای ....این احساسش منو کشته

عیدی بابا محمود به هستی خانومبه سلیقه ی خودش

خداییش این تو تمام طرحهای بچه گونه ی گلبافت٬ بیشتر به اتاق و لوازم هستی میاد نه؟؟

امروز یعنی روز عید قربان،تا 11 خوابیدیم،تلفنی عید رو به عزیزانمون تبریک گفتیم ،بعدش محمود به هستی گفت٬ میخوام برای مامان هم عیدی بخرم(امسال اولین سالی بود که عید قربان محمود برای من عیدی خریدالبته منم شدیدا استقبال کردم)،هستی گفت پس من چی؟؟؟محمود گفت مثل اینکه یادت رفته دیشب چی روت کشیده بودی؟؟؟بعدش به من گفت چی دوست داری؟؟؟منم یک سرویس مروارید بدل دیده بودم که، خودم زورم میومد برای خودم بخرم،بهش گفتم و رفتیم اون رو خریدیم، ولی اینقدر هستی تو مغازه جلز ولز کرد که خودم براش یک دستبندی رو که ٬خیلی خوشش اومده بود و یک گوشواره عیدی خریدم(موندم تو ناچاری)،شنیده بودم دخترها به مادرهاشون حسادت میکنند و اکثرا میونه ی خوبی با هم ندارند ولی فکر نمیکردم هستی، اینقدر فهمیده باشه که با تمام دخترهای دنیا اینهمه فرق داشته باشه؟؟؟از اونجا برای ناهار رفتیم کن، که خیلی با اون اجاق روشن و کلبه های چوبی تو این هوای سرد و ابری میچسبه،هستی مثل همیشه دیزی سفارش داد و با لذت فراوان خورد(من اصلا تو خونه درست نمیکنم)،بعدش هم چای و قلیون و ...ساعت 4:30 هم رفتیم تیراژه که چند وقتی میشد نرفته بودیم،توی تمام طبقاتش چرخی زدیم و رفتیم سرزمین عجایب،هستی اصلا راضی نمیشد چیزی سوار بشه و از کنار ما تکون نمیخورد،به هوای کارتهای جایزه ٬دوست داشت بازی کنه،سه تایی کلی بازی کردیم ولی فقط 93 تا کارت جمع کردیم که جایزه اش هم ٬یک لیوان در دار شد،از اول تا آخر گفت ٬میخوام صورتم رو گریم کنم،هر چی گفتم الان میخوایم بریم خونه و باید حتما حموم کنی و ...راضی نشد و ما رو تسلیم خواسته اش کرد،ساعت 7 اومدیم بیرون،شام خوردیم و اومدیم خونه،توی پارکینگ میگه، کاش فردا هم تعطیل بود؟؟؟؟معلومه حسابی بهش خوش گذشته.....

عیدی بابا محمود به مامان نوشین(دستت درد نکنه عزیزم کلی خوشحالم کردی)

عیدی مامان نوشین برای هستیمبارکت باشه عزیز دل مامان

هستی در یک روز عید پاییزی سرد و قشنگ

اینجا بابایی داره با هزار مکافات زیپ چکمه های خانوم رو میبنده تا تشریف ببره دبلیوسی

 

خانوم در انتظار دیزی

معلومه که داره میگه ولم کن میخوام غذامو بخورم؟؟

دست بندش رو دستش کرده و خوابیده که نگم اینجا جای دست بند نیست درش بیار

آخ جون چای مون اومد

با هزار التماس اجازه دادم فقط یک عکس با قلیون بندازه

موبایل محمود رو پشتش قایم کرده و منم اصلا ندیدم ...

 

هستی در تیراژه

فقط همین یک بازی رو سوار شد

مراحل نقاشی خانومی

اگه زیر دست منم اینجوری مظلوم می نشست خوشگلتر درستش میکردم

خودش مدل رو انتخاب کرد ولی من زیاد از نتیجه خوشم نیومد اما چیزی نگفتم

هستی در بوف(اومدیم خونه خودش رو فرستادم حموم و خودم از بیرون نظارت کردم)

پی نوشت 1:در مورد تئاتر پرسیده بودید که باید بگم ،ما رفتیم تئاتر هتل 5 و 6 ستاره، تو سینما حافظ روبروی باغ سپهسالار ٬که سه ماهی هست هر شب ساعت 9 اجرا میشه،ما که خوشمون اومد، اگر شما هم اهل تئاتر شاد با موزیک هستید، حتما خوشتون میاد....

پی نوشت 2:قبل از ناهار، از توی ماشین یک اس ام اس تبریک رو ،برای 60 نفر از دوستان وبلاگی و فامیل و ....فرستادم که وسطاش گوشیم مثل همون موقع که رفته بودیم شمال و صداش خراب شده بود،شد و از اونموقع اصلا صدا نمیره و نمیاد ، حسابی کلافه ام کرده؟؟؟؟محمودم میگه دلم خنک شد، مگه بهت نگفتم دیگه به کسی اس ام اس نزن (به همون علتی که خودتون میدونید)حالا 60 تا 60 تا میفرستی؟؟؟میری با پول خودت گوشی میخری تا حالت جا بیاد؟؟؟منم گفتم،ناراحت نشو من یک ماه خون دل میخورم تا ماه دیگه که تولدم هستش (7 دی)تو برام یک گوشی آخرین مدل بخری...خلاصه اگه کاری باهام داشتید، فعلا تا یکماه گوشی قبلیم رو، استفاده میکنم که اس ام اس فارسی رو نمیخونه،لطفا پینگیلیش بفرستید...

پی نوشت 3:به پیشنهاد اون دوست عزیزی که گفته بود فاصله ی توت فرنگی ٬برای وبلاگ هستی از همه ی فاصله ها قشنگتر هستش٬تو این پست فقط از توت فرنگی استفاده کردممرسی عزیزم از توجه زیادتماچ

پی نوشت ۴:مرسی از دعاهاتون بابت مامانم٬خدا رو شکر کمی بهتره ولی بازم موقع دعا کردن ٬فراموشش نکنیدخدا خودش میدونه٬چقدر دلمون میخواست ٬تو این دو سه روز٬ مامانم در کنارمون باشه و به هممون بیشتر خوش بگذره ولی تو این شرایط٬ استراحت از همه چیز براش واجب تر هستش ببخشید٬ پستی طولانی با کلی عکس٬ براتون گذاشتم که امیدوارم خسته نشید٬خودتون تو این پستهای آخری ٬از کم بودن عکسها شاکی بودید منم جبران کردم که دلخور نباشید

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ