عید قربان مبارک - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۸
عید قربان مبارک

جمعه ی پیش ٬همونطوری که گفتم،ظهر رفتیم خونه مادر جون و پدر جون هستی خانوم و تا عصر اونجا بودیم،هستی هم حسابی تو حیاط اسکوتر بازی کرد،بعدش هم حیاط و کوچه رو جارو کشید و اومد خونه،پدر جون که میخواست بره بیرون،اومد و به دایی امیر گفت چرا جارو و خاک انداز رو تو کوچه گذاشتی؟؟؟یهو هستی گفت،پدر جون من گذاشتم اونجا....نگو خانومی من،فرقی بین حیاط و کوچه نمیدیده که بخواد بیاردشون تو....طفلی بچه ام از وقتی دنیا اومده٬ تو آپارتمان بوده و خوب نمیدونه حیاط شخصی چه حسنهایی داره و چه فرقی بین کوچه و حیاط هست؟؟؟یه وقتهایی که من سریال ترکیه ای میبینم و هستی هم میاد پیشم(غیر مستقیم اصلا نمیزارم برنامه های م ا ه و ا ر ه و سریالها رو ببینه،بعضی وقتها میاد و میگه دوستم میگفت ویکتوریا خیلی قشنگه،منم بهش میگم،این سریالها مناسب سن شما نیست، وقتی بزرگ شدی هر چی خواستی نگاه کن،خودمم برای اینکه شک نیوفته تکرار ویکتوریا رو، فرداش ساعت 12 ظهر میبینم،عادتش دادم تمام تکالیفش رو ،تو اتاق خودش انجام میده و اجازه نمیدم جلوی تلویزیون ...نگید چه مامان سختگیری،خودم بدجوری عادت کرده بودم جلوی تلویزیون درسامو بخونم و این خیلی بد بود)وقتی میبینه دارن تو باغ یا حیاطشون غذا میخورن،میگه مامان چرا اینا تو خیابون غذا میخورن؟؟؟یعنی چیزی به اسم حیاط،براش معنی خاصی نداشت تا اینکه به طور کامل براش توضیح دادم...  

ساعت 6 تا 7 شب هم،با مادرجون یک سر رفتیم خونه ی عزیز من تا سری بهش بزنیم،با اونکه بعد از فوت آقاجون، یک شب هم تنها نمونده و بچه هاش نوبتی هر شب، یکی پیشش میمونه،بازم خیلی تنها شده،با کلکسیونی از انواع و اقسام دردها،با تمام این حرفها٬ برای هممون خیلی عزیزه و یکی از بهترین مادرها و مادربزرگهای دنیاست....

میخواستیم بریم سینما ،که بدجوری تو ترافیک موندیم و حوصله ی سینما رفتنمون کلا از بین رفت،برای همین فقط شام خوردیم و اومدیم خونه تا هستی به موقع بخوابه و ....

روز جمعه توی رستوران

برعکس اونهفته،این هفته همش برای کارای ریز ریز، مجبور شدم از خونه برم بیرون،یکشنبه عصر با محمود رفتم دکتر،دوشنبه که تا ظهر کلاس داشتم،سه شنبه یعنی امروز،تو جلسه ی معلم کلاس هستی با اولیا شرکت کردم که کارنامه ی این دو ماه رو هم داد،فردا ظهر وقت آرایشگاه دارم ،بعدش هم باید هستی رو ببرم کلاس پیانو،برای پنجشنبه شب ،بلیط تئاتر رزرو کردم و ...

پی نوشت 1:امروز توی جلسه خیلی چیزها دستگیرم شد،اینو فهمیدم که هنوز اطراف ما،پر هست از آدمهای دورو و آدم فروش و پاچه خوار و ....تمام اون مادرهایی که به مامان دوست هستی زنگ زده بودند و از معلم شاکی بودند،نزدیک بود کف پای معلم رو هم ببوسند،وقتی معلم دست پیش رو گرفت و گفت کلاس من بهترین کلاسه،بچه ها خیلی پیشرفت کردند،تمام وقت میارمشون پای تخته و توی کلاس با بچه ها جدی برخورد میکنم(منظورش همون داد زدن بود احتمالا)همونایی که ازش شاکی بودند گفتند،کار خیلی خوبی میکنید باید با بچه جدی باشید،خداییش ما نمیتونیم یک بچه رو کنترل کنیم شما چه جوری 20 تا شاگرد رو ....تازه کم مونده بود بدهکار هم بشیم،من و مادر م ساکت نشسته بودیم و فقط نگاه میکردیم(فکر میکردیم الان مادرها چقدر شاکی هستند؟؟)به محض اینکه من وارد کلاس شدم،کلی معلم تحویلم گرفت و گفت،دستتون درد نکنه معلومه حرفاتون رو هستی تاثیر گذاشته، چون خیلی خیلی بهتر شده ،درسش که حرف نداشت،اخلاقش هم خیلی خانومتر شده،در ضمن میدونم شما خودتون هم باهاش درساش رو کار میکنید و همکاری خیلی خوبی دارید،موقعی هم که کارنامه ها رو میداد گفت،هستی و دنیا و پارمیس جزئ بهترین شاگردای من هستند و ....خوشبختانه دختر شیطون من، مثل همیشه معدلش 20 بود و باعث سربلندی مامانش شد(خیلی کم معدل 20 داشتند)هر چند وقتی رفتم دفتر انضباطی رو امضائ کنم،دیدم جلوی اسمش 2 مورد یادداشت شده،یکی سر صف نرفتن و دومی اذیت کردن دوستش م،کلی ناراحت شدم چون قرار بود اون مسئله بین من و مادر م بمونه ولی انگار برای مسئله ای که 90 درصد بچه ی خودشون مقصر بود،نتونسته بودند خودشون رو نگه دارند و ...به روی خودم نیاوردم ولی دلم یه جوری شد،چون من بهشون اطمینان کرده بودم و بارها و بارها وقتی هستی، از دست دوستانش شاکی و دلخوره،خودم یکجوری رفع و رجوعش کردم تا حتی خانواده هاشون هم نفهمند،چون همه بچه هستند و تمام درگیریهاشون بچه گانه،حتی بعد از اون ماجرا، از هستی نخواستم با م دوستی نکنه ،اونم مثل هستی من٬ بی گناهه و ممکنه اشتباه کرده باشه ولی انگار همه مثل من فکر نمیکنند و از یک بچه 8 ساله توقعاتی دارند که عمرا بتونند به هدفشون برسند،امروز با خودم تصمیم گرفتم حالا که خدا رو شکر ٬هستی از لحاظ درسی مشکلی نداره و خودمم مثل کوه پشتش هستم،به من چه معلم با بچه های دیگه چیکار میکنه؟؟میخوام با خیال راحت و فکر آروم به زندگیم برسم،حالا که همه از معلم اینهمه راضی هستند ،من چرا حساسیتم رو کم نکنم؟؟؟میخوام به خودم و هستی آرامش بیشتری بدم و با خیال راحت به درس و کاراش برسم،حالا تا سال دیگه خدا بزرگه ....

اینم شاهکار خانومی منخوبه نمره انضباط نداره و گرنه فکر نمیکنم اونو ۲۰ شده باشه

پی نوشت ۲:جایزه ی نمرات خوب هستی و کارنامه اش،دیدن تئاتری هستش که امروز عصر رزرو کردم و میدونم چقدر هستی دوست داره و خوشحال میشه ....

پیشاپیش عید قربان رو ،به همه ی شما عزیزان تبریک میگم

 امیدوارم بهتون خوش بگذره و تعطیلات خوبی داشته باشید

 

پی نوشت ۳:دیروز ظهر٬مامانم سینه اش درد شدیدی میگیره(به من تازه گفته) و با قرص زیر زبونی بهتر میشه٬وقتی میره دکتر بهش میگه چون با زیر زبونی بهتر شدی ممکن قلبت مشکلی داشته باشه(قربون اون قلب مهربونت مادر)٬ازش نوار قلب میگیرن و دکتر میگه خیلی فشار عصبی روش زیاده و ...انشالا به حق این روزهای عزیز٬تمام مریضهامون شفا پیدا کنند٬اونایی که تو این روزها٬ میرن زیارت حتما مامان منو فراموش نکنند٬ ۱۴ آذر تولدشه که حتما میام و ....عاشقتم مادر خوب و مهربونممن بی تو هیچمدلم میخواست مامانم رو ببرم تئاتر٬ تا روحیه اش عوض بشه ولی هر کاری کردم قبول نکرد که بیاد و گفت حوصله شو ندارم

ممکنه تو این چند روز ٬پی نوشتهایی به این پست اضافه بشه....

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ