باب آشنائی - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
چهارشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٦
باب آشنائی

حالا برای آشنایی بیشتر یه کم از خودم و مامانو بابام براتون مینویسم.

اول از همه بگم من دختر خاله کیان و کیارش هستم. خاله بیتا خیلی مامانمو تشویق می کرد به وبلاگنویسی، ولی مامان نوشین راضی نمیشد، آخه زیاد وقت نوشتن نداره ولی به هر حال امروز خاله بیتا برای مامان جونم وبلاگ درست کرد.

خوب بگذریم من هستی تنها بچه مامانی و بابایی هستم، مامان نوشین 29سالشهلیسانس مدیریت بازرگانی داره و با بابا محمودم هفت ساله که ازدواج کرده. مامانی با اونکه به ادامه تحصیل و کار علاقه داشته ولی تا بحال بخاطر منو بابایی خونه‌دار مونده تا خدا بعدها چی بخواد.

بابا محمودم که منو مامان خیلی دوسش داریم سرش همیشه شلوغه و بجز جمعه ها که واقعا به ما میرسه، کمتر وقت اضافه داره، آخه بابایی هم مهندس فعالیه، هم تو دانشگاه استاده و کلی دانشجویه درس نخون دورو برشه. بابایی 35سالشه ولی با من مثلبچه ها بازی میکنه و از مامانم حوصلش بیشتره.

راستی 16 اردیبهشت تولدمه 5 سالم تموم می شه، امسال باید برم پیش دبستانی، مامانی میگه دیگه بزرگ شدم نباید اذیتش کنم ولی شیطون نمی ذاره همیشه خوب  باشم.

مامانی به اصرار خودم برام تو مهد جشن میگیره، باباییم مرخصی گرفته، آخه هر روز تو مهد جشن تولد داریم، منم دلم خواست دیگه. قراره خاله بیتا و مادرجون هم بیان خدا کنه خوش بگذره.

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ