یک فاجعه(حتما بخوانید) - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٦
یک فاجعه(حتما بخوانید)

وای چی بگم براتون؟نمی دونم از کجاش شروع کنم.بعد از دو روز هنوز مامانم از یادآوری پنج شنبه شب تنش می لرزه.بذارین از اولش بگم،پنجشنبه ساعت 6 رفتیم قنادی بابایی ومامانی برام کیک سفارش بدن   یه عکس خوشگلمو با خودشون برده بودن که روی کیک تولدم بندازن.خلاصه آمدیم بیرون که مامانی قبض کیک رو دید و به بابایی گفت چرا نسکافه ای سفارش دادی ،بچه ها خوششون نمیاد .برگردیم بگیم شکلاتی برامون درست کنن ولی بابایی گفت من دیگه نمیام خودت برو،مامانیم تنها نرفت و سوار ماشین شدیم ولی همش تو فکرش بود.

از اونجا رفتیم بوستان تا پیرنایی رو که مامانی برای روز استاد واسه بابایی خریده بود و بابایی طبق معمول کلی ایراد ازشون گرفته بود عوض کنیم.(مامانی بارها پشت دستشو داغ کرده تا واسه بابایی تنهایی خرید نکنه ولی سورپیریز کردنو خیلی دوست داره).از انجا هم رفتیم پارکو من کلی بازی کردم،ساعت 8:30 بود که رسیدیم نزدیکای خونه و مامانی با اون زبونش بابایی رو راضی کرد برن قنادی و کیکمو شکلاتی کنن ولی منو از ماشین پیاده نکردن هر چی گفتم ،گفتن زود میایم اخه اونا به من اطمینان داشتن و بارها منو تو ماشین تنها گذاشته بودن.خلاصه رفتنو 5دقیقه هم نگذشته بود که برگشتن ولی 10متر مونده به ماشین مامانی میگه محمود اون ماشین که درش بازه ماشین ما نیست؟بابایی خیلی زود میگه نه؟مامان داد میزنه پلاکه خودمه .بابایی میدوه به طرفه ماشین اما با چه حالی؟دیگه از حال مامانی نمیتونم بگم چون فقط مامانا میفهمن یه مادر تو اون شرایط که فکرای بد میاد تو مغزش چه حالی میتونه داشته باشه؟

بالاخره رسیدن به ماشین و دیدن یه خانم با کالسکه بچش در ماشینو باز کرده و منو که حسابی کولی بازی دراوردم وگریه میکنم از ماشین پیاده میکنه که ببره پیش مامانم اینا.

مامانم که حسابی از فضولیه اون خانم عصبانی بود ،خودشو کنترل کرد و با زبون بی زبونی بهش فهموند زودتر خودشو گمو گور کنه .اخه بابایی همیشه درای ماشینو یه کاری میکنه که از تو باز نمیشه و اگه اون خانومه درو باز نمیکرد من نمی تونستم بیرون بیام.

دیگه بقیشو نگم بهتره ،اول کلی مامان جیغ وداد کرد که اگه اون خانمه پیادت میکرد و ما زود نمیرسیدیم الان من چه خاکی تو سرم می ریختم ویا اگه با ماشین می دزدیدنت ما الان چیکار میکردیم و هزارو یک اگه دیگه.برای اولین بار بود که بابایی رو اینقدر عصبانی میدیدم ،اخه اون منو همون موقع کتک زد و کلی بشگونم گرفت و هر چی من میگفتم اون خانمه مهربون بود و می خواست به من کمک کنه مامانم اینا بیشتر عصبی می شدن و مامانی میگفت مگه تو چت شده بود که کسی کمکت کنه ،مگه اون خانوم می دونست ما کجاییم که تو رو بیاره پیشمون.

تا خونه هی مامان دعوا میکردو هی بابا با فاصله وقتی به عمق ماجرا فکر میکرد پشت فرمون بر میگشتو منو میزد. تازه بهم وعده میداد برسیم خونه با کمربند میزنمت.منم از ترسم بلندتر گریه می کردم .تا رسیدیم خونه دل تو دلم نبود، وقتی رسیدیم بابایی حسابی به حرفش عمل کردو چند تا کمرم به باسنم زد که طبق معمول مامانی میونجی گری کردو نجاتم داد و با کلی تحدید منو خوابوند.

وتازه اول ناراحتی مامانو بابا بود چون هر چی بیشتر فکر میکردن حالشون بدتر میشد.مامان تا صبح نخوابید و بر عکس خیلی چیزاییکه واسه مادر جون و خاله بیتا تعریف میکرد هیچی به کسی نگفت ،آخه اون حسابی عذاب وجدان داشتو خودشو مقصر می دونست .وتا صبح بارها با خودش گفت که دیگه هیچ وقت هستی رو از جلو چشمم دور نمیکنم و در اولین فرصت تو وبلاگ مینویسم که پدرا و مادرای مهربون که جونشون به بچه ها شون بستس رو عقل کوچیکه اونا حساب نکنن و بیشتر هوا سشون به بچه ها باشه.مامان من که حسابی توبه کرد و (آخ جون) دیگه منو تو ماشین تنها نمیذاره.

جمعه هم که با بابایی رفتن نمایشگاه کتاب منو گذاشتن خونه مادرجون،وقتی هم برگشتن مامانی دید من همه چیو واسه مادر جون تعریف کردم به خصوص قسمته کتکاشو.ولی مادر جون بهم گفت حقت بود و کلی منو نصیحت کرد.

الانم مامانی حسابی از یادآوری این فاجعه سردرد گرفته و امیدواره از اینجور چیزا برای هیچ پدرو مادری پیش نیاد.

در ضمن از صبح آب دماغم راه افتاده و مامانی حسابی ناراحت تره که بازم من روز تولدم مریضم،آخه پارسال و پیارسال هم من روز تولدم از دکتر آمدم.معمولا به خاطره آلرژی که دارم بهار همش مریض میشم.برام دعا کنید تا بدتر نشم.برای مامانم هم دعا کنید که این اتفاق رو زودتر بپذیره تا حالش بهتر بشه.

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ