یک هفته گذشت - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٦
یک هفته گذشت

یک هفته دیگه هم گذشت و تنها اتفاق خاصی که افتاد این بود که جمعه با مادر جون 4تایی رفتیم کاخ سعد آباد و از 3قسمتش دیدن کردیم .مادر جون حسابی نفسش گرفته بود،فک کنم دیگه عمرا با ما گردش بیاد.نکته جالب توجه این بود که اونجا کلی توریست دیدیم که دو تاشون از من عکس گرفتن.یکیش یه خونواده 3نفره هندی بودن که من با دخترشون عکس انداختم(خداییش با نمک ، ولی عین ذغال سیاه بود )

دومیشم یه آقای ژاپنی یه عکس تکی خیلی باحال ازم گرفتو به مامان نشون داد.

مامانی میگفت نمی دونم این دختره(من) چه مهره ماری داره که از اینهمه بچه خوشگل وناز که اینجا هستن از هستی خانوم عکس میندازن.خب مامانی اینه دیگه

خلاصه اونروز تا ساعت 4گشت زدیمو مادر جون رو رسوندیم خونشون ،خیلی دلم گرفت که مادر جونم رفت ،خوش به حال کیان و کیارش که مادر جون امروز میره خونشون.

راستی دیروز تولد دایی رضا بود .(دایی جونم تولدت مبارک)

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ