باغ وحش - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٦
باغ وحش

دیروز ساعت 2شروع کردم به خوندن وبلاگ دوستان و کامنت گذاشتن که با صدای تلفن چشمم به ساعت افتاد و فهمیدم نزدیکه 4،خواستم برم طرف تلفن که قفسه سینم شدیدا تیر کشید و احساس میکردم شدیدا منقبضه،نمی دونم شاید برای شما هم پیش اومده باشه ولی حاله خیلی بدی بود که فکر میکنم به خاطره 2ساعتی بود که پشت کامپیوتر نشسته بودم.

خیلی سخت به طرف تلفن رفتم و بعد از صحبت با مامانم ،دیگه ادامه ندادم ولی همچنان درد داشتم واین درد تقریبا تا شب میومدو میرفت . هستی که اومد خونه بردمش حموم ،با اونکه بهش گفتم حالم خوب نیست اونقدر تو حموم خندید و لوس بازی در آورد که دو بار نزدیک بود بیوفته زمین،منم که تو حموم خیلی از اوفتادن میترسم کلی هم اونجا استرس بهم وارد شد،و دیگه بعد از حموم هم نتونستم بیام آپ کنم و حالا اومدم.

جمعه ساعت 12 که با کلی تاخیر از دست مامانی و بابایی از خونه زدیم بیرون تا بریم پارک ارم وگلاب گیری نگاه کنیم آخه بابایی تبلیغشو تو خیابون دیده بود، ما هم رفتیم زرنگی کنیم و به جای رفتن به کاشان پوزه خاله بیتا رو بزنیم(آخه هفته پیش با دوستاش رفته بود کاشان)هر چند به گلاب گیری نرسیده بود.

خلاصه جونم براتون بگه گلاب گیری بهانه ای شد برای رفتن به پارک ارم و کلی بازی کردن و کیف کردنه من.

گلاب که چه عرض کنم همش نمایشی بیشتر نبود برای فروختن عرقی جات مختلف که رو دستشون باد کرده بود . یه چرخی زدیمو رفتیم لونای1 و من حسابی از خجالت خودم در اومدم واز خلوتیه ظهر و هوای عالیه پارک نهایت سو استفادرو کردم و هر چی دلم خواستد سوار شدم ،اول مامانی وبابایی با زبونه خوش از من خواستن تا تو استخر توپ هستم برن ودو تایی ترن هوایی سوار بشن ولی من اجازه ندادم و با خیاله راحت رفتم تو توپها( آخه من عاشق استخر توپم ،توی مهدمون هم به هیچ کس مهلت نمیدم) غافل از اینکه بابایی به آقاهه منو سپرده بود و خودش ومامانی به هوای رفتنه دمه ماشین یه حالیم به خودشون دادن و زود برگشتن. از اونجا هم رفتیم باغ وحش که تا حالا اونجا نرفته بودیم خیلی خوب بود از همه جالبتر میمونا بودن و حرکاتشون. خیلی خیلی جمعه خوبی بود وخوش گذشت جای همه شما عزیزان خالی بود هر چند من جای همتون بازی و شیطونی کردم.

شنبه هم مامانم زود اومد دنبالم و با هم رفتیم دنباله خاله بیتا و مادر جون،و4تایی به خونه عمو علیرضا(پسر عمه مامانم) و خاله شهرزاد رفتیم تا بچشونو که 5روزه بود ببینیم.شهریار کوچولو خیلی ماه بود من که ازش خوشم اومد و هی میزفتم سراغش و دستو پاشو میکشیدم که بوس کنم ولی مامانم هی چشم غره میرفت،آخه از تو خونه بهم گفته بود بجه کوچیکو نباید بوسید ،نباید دست بهش زد چون گناه داره و زود مریض میشه ،واسه همینم بود که من خیلی حرف گوش کردم و اصلا اذیت نکردم فقط نمی دونم چرا وقتی اومدیم بیرون بجز مامانم ،مادر جون و خاله بیتا هم از بردنم پشیمون بودن،وقتی هم اومدیم خونه مامانی گفت برو تو اتاقت و بیرون نیا که قیافتو نبینم منم رفتم و رو تختم دراز کشیدم وقتی پا شدم بابایی گفت حاضر شو بریم مهد کودک،اونموقع بود که فهمیدم روز از نو و روزی از نو. 

مامانی عکسای اون هفته رو(کاخ سعد آباد)با این هفته(باغ وحش)همراه عکس شهریار کوچولو براتون میذاره.

راستی این هفته یعنی دوم خرداد تولد خاله بیتا جونمه (چهار شنبه) که همین جا من و مامان نوشین و بابا محمودم بهش تبریک میگیم.

خاله بیتا تولدت صد بار مبارک باشه

الهی صد ساله بشی و سایت بالا سر کیان و کیارش عزیزمون باشه البته با عمو ناصر مهربونم

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۳:٥٥ ‎ق.ظ