اسکیت بازی - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
یکشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٦
اسکیت بازی

یک هفته دیگه هم گذشت و هستی خانوم آموزش اسکیت رو شروع کرد.پنج شنبه با مامانی و بابایی رفتیمو کلاس اسکیت ثبت نام کردیم و همون موقع اولین جلسه شروع شد .من با کلی ادا و اطوار وارد زمین شدم و مربی من ،بهناز اومد سراغم و با قدم برداشتن شروع کردیم ولی من اون قدر زمین خوردم که دل مامان نوشین به لرزه در اومده بود و سعی میکرد کمتر به من نگاه کنه .من اما همش هواسم به مامانو بابا بود وهمین باعث میشد بیشتر زمین بخورم .بهناز جون هم که هواسش جمع بود منو برد اونور زمین ولی باز من همش فکرم پیش مامان اینا بود که نکنه منو تنها بذارن.بالاخره اولین جلسه تموم شد و من هم اولین جایزه رو از بابا گرفتم ،یه کلاه آبی خوشگل، ولی من همش غر میزدم که دیگه کلاس نمیام آخه همش زمین میخورم .بابایی با کلی دلیل ازم خواست که ادامه بدم و نا امید نشم چون تمام اونایی هم که خوب بازی میکردن اولش زمین زیاد خوردن.خلاصه ساعت8 رسیدیم خونه ومن که خیلی خسته بودم زود خوابم برد.

جمعه ظهر رفتیم خونه مادر جون اینا و من ساعت5 تا 6 هم اونجا با مامانم تو بالکن و حیاط تمرین کردیم هر چند مامانم طاقت زمین خوردنمو نداشت و نمیذاشت به زمین برسم (رو هوا منو میگرفت) ولی منو خوب راه انداخت طوری که تو 20 دور رفت وآمد فقط یکبار افتادم.همه کلی تشویقم کردن و من هم کیف کردم.

شنبه ساعت 5 از مهد به خونه رسیدم و دیدم با اونکه مامانی خیلی خسته وبیحاله (آخه صبح تا ظهر کلاس شنا بوده) ولی حاضر شده تا منو ببره کلاس،منم زود حاضر شدمو رفتیم ولی مامانی ازم قول گرفته بود که اصلا بهش نگاه نکنم و هواسم به بهناز جون باشه وگرنه از دفعه دیگه مامانم اونجا نمیشینه و تا کلاس تموم شه میره خونه خاله بیتا،به همین خاطر منم سعی کردم بهش توجه نکنم و تا حدی موفق هم شدم چون مامان و بهناز ازم راضی بودن و من خیلی کم زمین خوردم و کلی هم بهم خوش گذشت. زمانی هم که وقت تموم شد به زوره  مامان که میگفت دیر میشه بابا میاد خونه، از بازی دل کندم.

مامان ازم چند تا عکس انداخت که چنتاشو براتون میذاره.

هفته پیش یه روز که اومدم خونه مامان دید پاهام کلی کبود و زخمه، ازم دلیلشو پرسید منم گفتم بچه ها همش به من لگد میزنن و من دیگه شلواره آستین کوتاه نمی پوشم.

مامان که ناراحت شده بود به بابایی گفت فردا صبح به مهد اعتراض کنه که نذارن بچه ها منو بزنن، آخه مامانی همیشه فکر میکرد من خیلی مظلومم و نمیتونم از خودم دفاع کنم .خلاصه بابایی صبح به مدیر مهد اعتراض کرد ولی طفلی بعدش کلی پشیمون شد.چون خانومه مدیر بهش گفت که من خودم از شیطونای مهد کودک هستم و دو روز پیش (که من سر صندلی بازی ،صندلی رو از زیر سپهر کشیدم و باعث شدم زیر جشمش کبود بشه ، )منو بردن دفتر و ازم تعهد گرفتن .بابایی اونقدر خجالت کشید که نفهمیدم کی رفت،وقتی هم رسیدم خونه کلی مامان باهام صحبت کرد. منم بهش گفتم که میخواستم خودم رو صندلی بشینم تا برنده شوم.مامانم بهم گفت آدمی که دوستشو اذیت کنه و با کلک برنده شه ،واقعا برنده نیست و خدا دوسش نداره.شب هم زود خوابیدم تا چشمم به بابایی نیوفته آخه ازش خجالت میکشیدم .

هستی خانوم کلی حال میکنه

هستی طلا منتظره بهناز جون

از همه دوستای خوبم که حالمو پرسیده بودن ممنونم خدا رو شکر خوبم  و دیگه اونجوری نشدم

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ