داراباد - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٦
داراباد

جمعه صبح ، البته صبح که چه عرض کنم ،ساعت 11:30 از خونه درآمدیم بیرون و رفتیم دارآباد، هوا بد نبود ولی من مدام غر میزدم آخه مامانی وبابایی خوراکی که من میخواستم برام نخریدن و میگفتن بهداشتی نیست . اونجا چند تا عکس از من  انداختن و از حیوانات زنده و خشک شده توی موزه دیدن کردیم .

من که از بعضی خشک شده ها هم ترسیدم و هر چی مامان میگفت که اونا زنده نیستن ، باز جرأت نزدیک شدن نداشتم.

از اونجا هم رفتیم ناهار ، و من بر عکس همیشه اونقده خوب غذا خوردم که مامان و بابا کیف کردن.بعدش اومدیم خونه تا یه استراحتی بکنیمو بریم اسکیت سواری، ولی من اصلا راضی به چرت زدن نشدم و انقدر تو تختم با خودم حرف زدم که مامان هم اومد پیشم تا با هم بخوابیم ولی من کلی باهاش بازی کردم و نذاشتم نقشش که خوابوندنه من بود نتیجه بده.

ساعت5 رسیدیم ورزشگاه ،ولی هیچ کس تو زمین نبود ،اولش فک کردیم تعطیله ولی خانومه گفت الان دیگه همه میان.بابایی هم که از تو خونه میگفت امروز با تو میام اسکیت بازی ، از خلوتی زمین استفاده کرد و هر چی مامان خواست منصرفش کنه نشد و کفش پوشیدو اومد تو زمین ، البته برای روز اولش خیلی خوب بود و کمتر از من زمین خورد ولی مامان طاقت دیدن اون سه چهار بارم نداشت و مدام بابا رو صدا میکرد،همون موقع خاله بیتا زنگ زد و گفت که دارن میان پیش ما،مامانم هم رفت دم در وبا هم اومدن وکنار زمین نشستن .کیان و کیارش حسابی به وجد اومده بودن و میخواستن بیان تو زمین ، جالب اینکه کیارش که خیلی بابا محمودمو دوست دارن مدام داد میزد عمو محمود من بیام کمکت،خیلی بانمک میگفت مامانم کلی خندید ، ولی خاله بیتارو اذیت کردن و اونا زود رفتن . ما هم بعد از یک ساعت سوار ماشین شدیمو رفتیم فرحزاد توت خوری، یک ساعتی هم اونجا بودیم .تازه مامان یه چایی خورده بود که ،

بابا:یه چیزی میخوام بگم قول بده ناراحت نشی.

مامانکه اینجوروقتا اولین چیزی که به نظرش میاد و از حالت بابا میفهمه:نگو که میخوای بری ماموریت.

بابا:نه بابا بخاطره تو نمیرم ، و بقیه رو جام میفرستم .

مامان که کلی خیالش راحت شده بود:خب بگو دیگه چی شده .

بابا :اون موقع که اسکیت بازی میکردم یه اتفاقی افتاده.( و با مظلومیت تمام سوییچ ماشین مامانو بهش داد ).

مامان با خشم:چرا خورد شده.

بابا:آخه تو جیبم بوده تازه خوبه گوشیم نشکسته.

مامان :مگه اونم تو جیبت بوده. مرد تو چقد سهل انگاری ،اگه ماشین خودتم بود به همین راحتی میخندیدی حالا من چیکار کنم فردا با این دزد گیر از خونه در نمیام.

بابا:ببخشید دیگه قول میدم تا فرداااااااااااااااااااااااااا یکی برات بخرم(مامان میدونست با این بابای مشغول این فردا به این زودیا نمیاد)تازه وقتی رسیدیم خونه زاپاسشو (قراضه بود)برات آماده میکنم تا یکی بخریم.

مامانم طفلی دیگه چیزی نگفت و بابارو الکیم شده بخشید.

ساعت 9 رسیدیم خونه و من غذا خوردمو خوابیدم .ساعت 1:30 نیمه شب هم بیدار شدمو به مامان گفتم دارم از گشنگی میمیرم. مامان اولش جدی نگرفت ولی من اینقد مردم مردم کردم که مجبور شد از رختخواب گرمو نرمش بلند شه و به من شیر بده.

راستی امروز قراره مهد کودک ما رو ببره پارک ارم و قلعه سحرآمیز،البته مامان خیلی سخت راضی شد همش میگفت خودم میبرمت ،میترسم اتفاقی بیفته ولی نفهمیدم چی شد که بعد از تماس با مهد و مطمءن شدن از شرایط و ناهارووووووووووووووو بالاخره رضایت داد. هرچند من شنیدم که به بابایی گفت،بابای من(پدر جون)نمیذاشت ما با بچه ها جایی بریم ،نه زمانه مدرسه نه دانشگاه نه ...........

دلم نمیخواد هستی احساس منو داشته باشه ،درسته ما خودمون همه جا میبریمش ولی با دوستاش خیلی بهش بیشتر خوش میگذره.

من مامان و بابا مو که همیشه به فکر منن خیلی دوس دارم، خدا کنه منم بتونم دختره خوبی براشون باشم.

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ