تعطیلات خرداد ماه - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
یکشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٦
تعطیلات خرداد ماه

امروز مامان نوشین میخواد از زبون خودش براتون بنویسه.نمیدونم چرا الان که اومدم بنویسم دلم یکم گرفته ،خودمم اصلا دلیلشو نمیدونم .بگذریم ،تعطیلات اون هفته هم مثل برق گذشت ،روزای بدی نبود طبق معمول زدیم بیرون.دوشنبه که با خاله بیتا اینای هستی خانوم رفتیم پارک جنگلی و از اونجایی که من سالی یکی دو بار بیشتر پیک نیک نمیرم(زیاد خوشم نمیاد) روز خوبی بود و کیان وکیارش حسابی بازی و شیطونی کردن ، گهگاهی هم یه حالی به هستی خانوم میدادن .جاتون خالی پسرا گریه خاله بیتا رو در آورده بودن همش سنگ تو دستشون بود یا ذغال.نزدیکای خونه اومدن کیارش به مامانش میگفت، خونه رفتیم منو تو اتاقم نندازیا.

ساعت 8 رسیدیم خونه،همونطور که همتون میدونید بعد از یه روز پیک نیک هیچی به اندازه یه حموم نمیچسبه.تا رسیدیم هستی خانوم و آقای همسرو فرستادم تو حموم تا خودم بعد از جابجایی وسائل و کارام برم حموم که دیدم آقای پدر میگه این آب که سرده،تازه یادم اومد دیروز که از بیرون اومدم نگهبان برج بهم گفت لوله آب گرم ترکیده و تا یک ساعت دیگه آب گرم قطع میشه.خدا میدونه چقد ناراحت شدم ،سریع رفتم سراغ آیفون و از نگهبان سراغ آب گرمو گرفتم که گفت :پمپ رفته واسه تعمیر،انگار آب سردو ریختن رو سرم.رفتم سراغ آقای پدر و ازش خواستم هستی رو بجز سرش حسابی لیف بزنه و خودشم بیاد بیرون.صدای جیغ هستی میومد که مدام میگفت یخ کردم ولی چاره ای نبود ونه میشد با اونهمه کثیفی تو رختخواب بره ،نه وقت آب گرم درست کردن بود چون خیس بود و اونجوری بیشتر سردش میشد.به هر حال هستی خانومو لباس پوشوندم و هر کاری کردم نتونستم خودمو راضی کنم که حمومو بیخیال شم.آقای همسر هم طفلی با همون آب سرد حموم کردو اومد بیرون و بهم گفت آب گرم بذار و برو حموم من کمکت میکنم آب بریزی سرت تا کف موهاتو خوب بشوری.منم که دیگه چاره ای نداشتم قبول کردم و هر چند کمی برای موهام اذیت شدم ولی به لطف همسری ،وقتی اومدم بیرون کلی حالم جا اومده بود.

سه شنبه هم آقای خونه کمی کار تعمیراتی (که از چند وقت پیش مونده بود)انجام داد و بعد از ناهار رفتیم ستار خان سراغ دزدگیر ماشین ولی متاسفانه هیچ کدام از دزدگیر ما نداشتن و میگفتن شنبه بیا یه کاری میکنیم البته بابت یک عدد دزد گیر ناقابل 35 الی 40 هزار تومان میگرفتن.آقای همسر که حسابی از کار خودش پشیمان بود ،بدجوری تو رودرواسی قرار گرفته بود .به یکی از همونا که خودش دزدگیرمونو نصب کرده بود ببعانه داد تا برامون بیاره.البته هنوز خبری نیست،اینو گفتم واسه اون دوستانی که پرسیده بودن.

بعد از اونجا هم رفتیم خونه مادر جون آش خوری،خیلی چسبید .بیتا اینا هم اونجا بودن و بچه ها حسابی تو حیاط بازی کردن.

جمعه هم عصر رفتیم پارک تا هستی اسکیت و دوچرخه بازی کنه ،خودمون هم از فرصت استفاده کردیمو بدمینتون بازی کردیم(آخه آقای همسر خیلی بدمینتون دوس داره منم که فردین بازیم گل کرده بود).

بعدشم با خاله اینا رفتیم فرحزاد توت چینی ،هم خوردیم هم آوردیم جاتون خالی خیلی خوب بود.منتها آخرش دم ماشین کیارش و هستی افتادن سر لجبازی و اونقد این زد واون زد که متاسفانه هستی خانوم سرش خورد زمین و من حسابی حالم گرفته شد.

خودش میدونه که حریفه کیان و کیارش نمیشه ولی هر دفعه که میبیندشون شانسشو امتحان میکنه،وقتی حسابی کتک خورد میاد پیش ما و زار میزنه و از باباش میخواد بره اونارو بزنه.

بعضی از دوستای خوبم گفته بودن که من کم مینویسم،ولی خدا شاهده هفته ای یکبار بیشتر وقت نمیکنم بنویسم.روزای زوج که اصلا نمیفهمم چه جوری تموم میشه.صبح تا ظهر خودم کلاسم، تا میام خونه و یه دوش بگیرمو یه مقدماتی واسه غذای شب آماده کنم و یه چرخی تو خونه بزنم هستی خانوم میاد که تازه باید خانومو سرویس بدم وبعد از سیر کردن و آماده کردنش، میریم کلاس اسکیت و تا بیام خونه ساعت 7:30،  8 شبه و بقیشو خودتون بهتر میدونید شامو ، ظرفو،چای ................تا بیام بشینم 10:30 شبه و دارم از خستگی میمیرم .دیشب که واقعا بیهوش بودم و از گریه کردن مونده بودم.روزای فرد هم اونقدر کاره نکرده دارم که نگو ،ماشین لباسشویی ،خونه تمیز کردن،دوباره غذا وگاهی اوقات مثل امروز کلاس اسکیت هستی خانوم که تازه علاقه مند شده و ول کن نیست هر چند من میدونم بیشتر از اسکیت عاشق بهناز جونه.

خب دیگه برم که الان خانومی میاد با کلی خرده فرمایش ،کلاس هم که باید ببرمش،همین الان که نوشتم کلی از کارام عقب افتاده ، ولی اونقده شما ها رو دوس دارم که نگو.

اینم دوتا عکس از هستی و کیان ٬ببخشید که کیارش وقت عکس گرفتن نداشت

هستی خانوم داخل جادر

اینم آقا کیان که ژست گرفته

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ