ده روز دیگه گذشت - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
سه‌شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٦
ده روز دیگه گذشت

یه ده روزی میشه که نتونستم بیامو بنویسم، یکم سرم شلوغ بود.هفته پیش چهارشنبه مادر جون اومد خونمون و تا جمعه آخرشب که پدرجون اینا هم اومده بودن اینجا بود.طفلی همون شبی که اومد مریض شد و اونقد حالش بد شد که بابایی ساعت 2 نیمه شب بردش دکتر و تا ساعت 4 صبح که مادر جون زیر سرم بود بالای سرش بود.مامان نوشین هم پیش من موند تا من راحت بخوابم ولی خودش تا اونا بیان خوابش نبردو تو جاش وول میخورد ،بخاطره همین بیخوابی هم صبح خیلی سرحال نبود ،بعداز ظهر هم وقتی دوتایی منو بردن اسکیت ،ما دیگه برعکس همیشه با بابایی همراه نشدیم و با آژانس اومدیم خونه.

بابایی رفت ستارخان و بعد از تقریبا یکماه و پرداختن 45000 تومان بالاخره یه دزدگیره نو واسه مامان آورد و بهش گفت:عزیزم مبارکت باشه.لطفا تو دیگه مواظبش باش.

مامانم هم تشکر کرد وگفت:مرسی عزیزم .میزارمش اینجا لطفا صبح ببر بنزین بزن که باک خالیه.

بابا هم که همیشه تو این مورد کوتاهی میکنه چیزی نگفت.معمولا بابایی در هفته یکی دوباری با ماشین مامان میره اسلامشهر(دانشگاه)و وقتی بنزین داره تموم میشه ماشینو میاره میزاره واسه مامان .مامانم هم چند روزی تنبیهش میکنه و ماشین بهش نمیده مخصوصا الان که بنزین داره سهمیه بندی میشه تصمیم گرفته خرجشو از بابایی جدا کنه.

دوباره فصل امتحان دانشگاهها شروع شد و مامان نوشین کلافه،دو سه هفته بود که بابایی پاکت سوالا رو آورده بود ولی هر روز یه بهانه ای میاورد و از سوال طرح کردن شونه خالی میکرد ،مامانم هم مدام میگفت ،عزیزم دیر میشه ها از تیر امتحانات شروع میشه ،بالاخره سه شنبه شب که مادر جون خونه خاله بیتا بود و عمو ناصر هم نبود ،مامان به پیشنهاد خاله اینا ساعت 10 شب که من خواب بودم و مامان شامو داده بود ،تصمیم گرفت بره خونه خاله بیتا و شب هم بمونه تا بابایی مجبور بشه تو تنهایی سوالاتشو طرح کنه.

وقتی خاله زنگ زد ساعت9 شب بود، مامان ظرفارو شست همه چیز رو برای صبح آماده کرد ،بعدش هم اومد منو تو تختم بوسید وگفت میخواد بره خونه خاله ،اگه من چیزی خواستم به بابایی بگم.و قول داد فردا که من از مهد میام خونه باشه اونم با مادر جون.

بعدش یه لباس راحت برای خواب برداشت و یواشکی بالششم گذاشته بود تو کیسه که با خودش ببره و بابا نبینه که مسخرش کنه(آخه مامانم بدونه بالش خودش خوابش نمیبره و توی تمام مسافرتهامون هم بالششو میبره). دم در بود که کمی پشیمون شد ،چون این اولین بار بعد از 7سال زندگی مشترکشون بود که بدون بابام میخواست شب جایی بمونه ،فقط شبی که منو به دنیا آورده بود و بیمارستان بود بابام خونه موند اونهم با دایی رضا،تعجب نکنید اگه بگم بابا محمود از شب تنها موندن میترسه،به مامان هم گفت من شب زیر تخت هستی تو اتاقش میخوابم.و هر چی مامان گفت گرمت میشه برو رو تخت خودمون ،راضی نشد و گفت من میترسم تنها بخوابم.مامان خندید و گفت پس من آدم نیستم که شما میری ماموریت و من تنها میمونم اونم نه یه روز بلکه 2 ماه.بابا گفت شما شجاعی ولی من از بچگی چون تو یه خونواده پر جمعیت بزرگ شدم و شبا پیش هم میخوابیدیم از تنهایی میترسم(قابل توجه مامانای خوب ومهربون که از بچگی همه چیز رو در نظر بگیرن و بدونن هر چی تو بزرگی سر آدم میاد سرچشمش تو بچگیه پس سعی کنید بچه ها تونو شجاع بار بیارید)

خلاصه مامان وسایلشو برداشت و بعد از کلی سفارش(بابا هم اصلا توجه نداشت و کاغذاشو ریخته بود جلوش تا سوال طرح کنه)که سوالارو خیلی سخت طرح نکن بذار نمره ها خوب بشه ................

از خونه اومد بیرون و کیسه بالششو یه جوری بغل گرفته بود که دربون جلوی در نبینه،سوار ماشین شد و رفت خونه خاله بیتا اینا ،اونا هم وقتی مامانمو دیدن باورشون نمیشد که مامان اومده که بمونه.زنمو و مادر جون میگفتن چه جوری محمودو تنها گذاشتی نکنه قهرین.مامان خندید و گفت پشیمون شدم ولی نخواستم جلوش کم بیارم.تا ساعت 2:30 مادر و دخترا حسابی حرف زدن و خوابیدن.

ساعت 8 صبح مامان با صدای اس ام اس موبایلش بیدار شد .بابایی واسش یه آی لاو یو فرستاده بود،مامان حسابی سرحال اومد و به بابا زنگ زد و بعد از کلی حرفای عشقولانه ای بیدار شد.کیان و کیارش هم منتظره سرویسشون بودن ،کیارش که مامانو دیشبش ندیده بود .با خوشحالی گفت:آله نودین اونه ما خوابیده بودی.مامانم هم کلی بوسش کرد و اونا رفتن.مامان هم ساعت 10 رفت استخر و از اونجا اومد مادر جونو برداشتو اومدن خونه خودمون.

جمعه شام هم پدر جون و داییها اومدن خونمون و ساعت 12 رغتن.

شنبه عصر هم با مامان رفتیم شرکت بابا محمود اینا تا با هم بریم چشم پزشکی و مامان چشماشو بعد از شش ماه عمل لیزیک چک کنه (خدا رو شکر همه چیز خیلی خوب بود).نمیدونم چرا وقتی دوستای بابایی رو دیدم به هیچ کدوم سلام نکردم و چسبیدم به بابایی و هی بیخودی میخندیدم.وقتی اومدیم بیرون هر دوشون از دستم ناراحت بودن ومیگفتن تو که دختر خوب و بزرگی هستی باید بهتر از اینا رفتار کنی.

یکشنبه هم مامان نوشین و خاله بیتا از ساعت 10 صبح تا 5 بعد از ظهر آرایشگاه بودن و مامانی خودش اومد دنبالم ،کلی حال کردم.

دوشنبه هم که تعطیل بود تا عصر خونه بودیم بعدش رفتیم پارک و من اسکیت بازی کردم اونجا هم خیلی خوب بود،از پارک رفتیم شام خوردیمو اومدیم خونه و من خوابیدم.

راستی از اول تیر ماه من میرم کلاس الهام جون تا برای پیش آمادگی که از اول مهر ماه شروع میشه آماده بشم. در ضمن برای تابستون به اصرار خودم کلاس کامپیوتر هم در کنار کلاس ارف ثبت نام کردم.برام دعا کنید تا الهام جون رو هم مثل اعظم جون دوس داشته باشم.

اینهفته عکس ندارم ببخشیدآخه گفتم شاید از دیدن عکسای من٬ هر هفته خسته شدین.برای همتون آرزوی سلامتی و نیک بختی دارم.

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ