شنای مامان نوشین - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
یکشنبه ۳ تیر ۱۳۸٦
شنای مامان نوشین

امروز میخوام از کلاس شنای مامان نوشینم براتون بنویسم.مامانی از بچه گی دلش میخواست شنا یاد بگیره ولی هیچ وقت همت نکرد و شرایط براش فراهم نشد. پدر جونم هم همیشه میگفت شنا یاد بگیر، خیلی خوبه ولی تا زمانی که مامان مجرد بود برای کلاس رفتنش همکاری نکرد و اینجوری شد که مامان تا زمانیکه ازدواج کنه نتونست شنا یاد بگیره.

اولین باری که بعد از ازدواج از بلد نبودن شنا ناراحت شد زمانی بود که من یک سالو چاهار ماهه بودم و مامانو بابا یکهفته به آنتالیا رفتند(البته منو نبردن و من پیش مادر جون موندم) .اونجا بود که مامان با خودش عهد بست که در اولین شرایط برای آموزش شنا اقدام کنه.آخه به محض رسیدن به هتل ،همه مسافرا در استخر هتل که اصلا جای کم عمق نداشت شروع به شنا کردند ،از جمله بابا محمود که حسابی حرص مامانو در آورده بود.مامان نوشین با خانومه دوست بابا از بالکن اتاقشون بابا اینا رو نگاه میکردن و حرص میخوردن و به خودشون لعنت میفرستادن.

یه روزم که تور اونارو به پارک آبی برد ،بازم مامان آویزونه بابایی بود مخصوصا استخری که مثل دریا موج داشت و بیشترش عمیق بود.

یه روز دیگشم رفتن کشتی سواری (کمر)و بابایی و خیلیای دیگه تو دریای شور اونجا از کشتی پریدن تو آب و بعدشم کلی آفتاب گرفتن و خانوما هم خودشونو برنزه کردن.

یه روز دیکه هم همه بچه های تور رفتن رافتینگ برای قایق سواری،خیلی لذت داشت .تقریبا 12 تا قایق 10 نفره بودن،توی راه پیاده شدن و ناهار خوردن و دوباره همه سوار شدن .از شانس بد مامانم دوتا قایق برگشت که یکیش قایق اونا بود.با اونکه جلیقه نجات تنشون بود ،مامان اونقد جیغ زد که همه تو قایق به کمکش اومدن .از 10 نفر مامان و بابا و یه زوج دیگه که برای ماه عسل اومده بودن تو آب اوفتادن،بابا همش میگفت منو ول کنید زنمو در بیارین شنا بلد نیست.باور کنید وقتی مامان از آب در اومد از یک طرف پاهاش که تو عمق کم کلی زخم شده بود درد میکرد و از یک طرف روش نمیشد به آقایون هم قایقی که با سختی کشیده بودنش بالا نگاه کنه.تازه مامان و بابا شانس آوردن چون زوج خوشبخت(که 10 دفعه تو هتل و تورهای دیگه دعوا کردن و مدام صداشون از اتاق بیرون میومد)توی اون عمق کم رفته بودن زیر قایق و قایقهای بعدی اونارو آوردن .دختره که کم سن هم بود از ترس میلرزید،مامان نوشین هم که دیگه وسط آب نمیتونست پیاده بشه ،تا آخره راه به بابا چسبیده بود و میگفت چه خوب شد دوستت که بچه کوچیک داشتن امروز با ما نیومدن وگرنه بچه زهره ترک میشد.جالب اینجاست که کلی بچه کوچیکه بغلی تو قایقها بود و مامانا با خیاله راحت داشتن کیف میکردن.مامان همش به بابایی میگفت دیدی چه خوب شد تو این سفر هستی رو نیاوردیم ،چون اینجا همه تفریحاتش آبیه (کشتی،کمر،رافتینگ،پارک آبی)و اصلا جای بچه کوچیک نیست.(هر چند الانم اگه برن منو نمیبرن).

تازه وقتی برگشتن هتل مامان احساس کرد دستاش هم درد میکنه هم میسوزه،اونموقع بود که دید تمام  بازوهاش کبود خراشیده شده و آقایون محترم موقع کشیدنش حسابی لطف کردن.لباسشو عوض کردو رفتن برای شام تو رستوران هتل ،تا وارد شدن همه برگشتن طرفشون ،همه یا پچ پچ میکردن یا میخندیدن،اونایی هم که پر روتر بودن میگفتند ،قایق شما برگشته بود؟آخه؟مامان و بابا وقتی رفتن سر میزه دوستشون که اصلا نیومده بودن ،دیدن اونا هم خبردار شدن.........خانومش میگفت چه عقلی کردیم نیومدیم و گرنه ما هم تو همون قایق می بودیم .....هه هه هه.مامانم هم که حسابی کفری شده بود گفت جاتون خیلی خالی بود کلی خوش گذشت به تجربه ای که کردیم می ارزید،تا حالا اینقدر کیف نکرده بودیم.دیگه خانوم دوست بابا هیچیر نگفت و از ماجرا سوالی نکرد.

بعدها مامان وقتی به این موضوع فکر میکرد فهمید اگه کمی شنا بلد بود و از آب نمیترسید شاید کمتر اذیت میشد.

مامان و بابا وقتی از سفر برگشتن و اومدن تو اتاق من ،اول نگاهشون کردم و بعد با گریه پریدم بغل مادر جون ،آخه اون موقع هنوز نمیتونستم حرف بزنم و ازشون گلایه کنم.مامان هم تا این کار منو دید زد زیره گریه،منم دلم سوخت و بخشیدمشون،هر چند مامان تو سفر هم هر شب برام گریه میکرد و بابا کلی مسخرش میکرد.

از اون زمان تا حالا بازم مامان دنبال آموزش نرفته بود تا اینکه بابا گفت شاید شهریور امسال بریم سفر،که مامان دیگه صبر رو جایز ندونست و از فرصت استفاده کرد.الان ترم سومه،پا دوچرخه،کرال پشت،کرال سینه رو یاد گرفته و این ترم قراره قورباغه و شاید پروانه یاد بگیره.

دیروز روز اول بود ،استخر پر بود از بچه های هم سن من،مدیر استخر همرو جمع کرد تا تقسیم بندی کنه ،وقتی گفت اونایی که هیچی بلد نیستن این طرف، تقریبا 60 در صد که بچه ها هم شاملش میشدن رفتن اونجا،بعد گفت:اونایی که دوچرخشون ضعیفه این طرف،20 در صد هم رفتن اون طرف و فقط 10 نفر موند.مدیر گفت:اونایی که میخوان کرال سینه و پشت یاد بگیرن 6 نفر هم رفت و موند 4 نفر برای پیشرفته که شامل قورباغه و پروانه میشه.مامان و اون سه نفر رفتن پیش فیروزه جون،تازه فیروزه خانوم هم ازشون شنای کرال خواست که دو نفر هم اونجا رد شدن و به یه کلاس پایین تر رفتن،موند مامان جونه من و یه خانومه که حالا کلاسشون خصوصی شده،خودتون حساب کنید الان مامان نوشینه من بالاترین تو تمام بچه های استخره.وقتی بابایی دیشب اومد خونه با کلی کیف کردن واسش تعریف کرد،بابا هم کلی تشویقش کرد و قول داد برای اینکه شنای مامان رو ببینه سعی میکنه امسال ببردش مسافرت ،حالا کجا هنوز تصمیم قطعی نگرفتن.(خوش به حالشون ،فکر نمیکنم منو ببرن)

از دست این مامان امروز اصلا از من ننوشته،راستی از دیروز رفتم کلاس الهام جون ،خوشبختانه خیلی مهربونه ومن ازش خوشم اومده.

نیلوفر جون در مورد کلاس زبان برای بچه ها سوال کرده بود.باید بگم من کاملا میتونم بفهمم فیلمی که پخش میشه انگلیسیه یا نه(آلمانی،ترکی،هندی)وقتی میگم مامان این فیلم انگلیسیه؟یا مامان گفت مرسی،دوست دارم،گشنمه،...............و خیلی چیزای دیگه مامان و بابا میفهمن که منم واسه خودم فیلمو دوبله میکنم و کلی خوشحال میشن ،تو مهد هم خانومه مدیر دیروز به بابایی گفت: هستی تو زبان عالیه و خیلی خوب یاد میگیره تو امتحانشون اول شده،نمیدونید بابا چقدر خوشحال شد،زود به مامان زنگ زد و بهش گفت تا اونم حال کنه.

از امروز هم مامان برام کارتونه انگلیسی گذاشت،یه مجموعه که از نمایشگاه خریده بود،خیلی عالی بود ،به قدری واضح و قشنگ کلمات رو با نوشته هاش بیان میکرد که من خیلی هاشو فهمیدم ،اونایی هم که نفهمیدم مامان برام گفت.هفته دیگه شنبه مامانو دعوت کردن بیاد مهد کودک و نواختن بلز ما رو ببینه ،آخه یک ترمم تموم شده و میخوام برم ترمه بالاتر.

ببخشید سرتونو درد آوردیم،دفعه دیگه براتون عکس میزارم ،چون خیلی هاتون ازم بازم عکس خواستین.

به امید دیدار .

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ