هفته خرید مامان خانوم - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
شنبه ٩ تیر ۱۳۸٦
هفته خرید مامان خانوم

سلام سلام دوستای خوبم

این هفته متاسفانه جای گشتنی نرفتیم،همشم تقصیر مامان نوشین بود که همیشه خرید داره،از تنها خرید کردن هم خوشش نمیاد و باید با بابایی بره ،هر چند میدونم بابا محمود هم زیاد از خرید و گشتن تو مغازه ها خوشش نمیاد ولی چون تمام هفته سر کاره و بعضی وقتا هم دیر میاد خونه ،پنج شنبه و جمعه هر جا مامان بگه میره ،تا مامانی کمتر تو هفته بهانه گیری کنه.

پنج شنبه صبح که من مهد بودم بابایی هم رفت دانشگاه تا ورق بچه هاشو بیاره تاااااااااااااااااااااااا خدا کی بخوادو اونارو صحیح کنه .مامان که از حالا غصش گرفته ،چون بابا طبق معمول هر شب خسته میاد و میگه فرداااااااااااااااااااااا و معمولا ترم تابستانی شروع میشه و بابا هنوز ورقه هاش مونده ،بالاخره هم بعد از کلی غرغر کردن مامان و پا به پای بابا نشستن و نمره جمع زدن و تو لیست سبز وارد کردنه مامان ،ورقه ها صحیح میشه،دانشجوهام خیالشون راحته که بابایی کسیو نمیندازه مگه خیلی دیگه منگول باشن،برای همین با خیال راحت ثبت نام میکنند.

تازشم فکر نکنید مامان این کارو مجانی انجام میده ها نهههههههههههههه بلکه بابت بیخوابی شب(تا3 صبح،یعنی زمانی که بابا یه روز بیشتر وقت تحویل نداره)از بابا حقوق میگیره ،تازه بابا کلی هم خودشو مدیونه مامان میدونه...................

خلاصه عصر پنج شنبه سه تایی رفتیم اسکیت ،12 جلسه ترم اولم تموم شده و بهناز جون گفته که من چند ماهی خودم چیزایی رو که یاد گرفتم تمرین کنم و نیازی به کلاس نیست ،چون باید قبلیارو فوت آب بشم،ولی از اونجایی که مامان منو یه دفعه تفریحی برد و دید وسط زمین حیرونم و یا به بچه ها نگاه میکنم و اصلا حواسم به بازیم نیست ،بعد از مشورت با بابایی تصمیم گرفتن برام مربی ساعتی بگیرن ،تا باهام کار کنه و بالای سرم باشه.

اونا کنار زمین نشستن و من با سوگل جون حسابی تمرین کردم،خدارو شکر مامان اینا هم راضی بودن و جایزمو فرداش برام خریدن(یه مایو قرمز خوشگل).

از اونجاهم رفتیم میوه خریدیم و رفتیم تیراژه یه چرخی زدیمو شام خوردیم و اومدیم خونه.

جمعه هم مامان واسمون خواب دیده بود،ساعت11:30 از خونه زدیم بیرون و رفتیم مرکز چرخ خیاطی و یه چرخ خیاطی حرفه ای واسه روز زن و روز مادر برای مامان خریدیم تا شاید به ذوق اون یه کمی خیاطی یاد بگیره و واسه هر چیزی سراغ مادر جون یا خیاطی بوستان نره.

از اونجا هم به منیریه رفتیم تا واسش مایو بخریم ،به خدا یه ماه نیست مایو خریده ولی هر چی میخره خیلی زود تو آب نازک میشه،به هر فروشنده ای هم میگفت یه مایو بدین که زود خراب نشه ،میخندید و میگفت واسه کلر آب استخرهاست ،مایو رو برای یک فصلتون بخرید نه بیشتر.

به هر حال بعد از کلی گشتن تو گرما یه مایو خرید،بابایی هم دید نه نمیشه تا اینجا اومده دست خالی بره یکی هم واسه خودش خرید،مامان جونم هم که دید من مظلومانه نگاشون میکنم یه کیف اسکیت و یه مایو قرمز دوتکه (آخه من عاشق قرمزم)هم واسه من خرید،تقریبا ساعت2 بود که بابا گفت من گشنم نیست چون صبونه دیر خوردم (4تا تخم مرغ نیمرو خورده بود) ولی منو مامان گفتیم ما ساندویچ میخوریم تو  هم بستنی بخور،بعدش رفتیم ستار خان بابا واسه خودش یه بستنی مخصوص انار خرید که خیلی خوشمزه بود،من و مامان هم ناخونک زدیم،بعدم مارو برد کلیز برگر و برای ما ساندویچ خرید،طفلی امید داشت شاید من مثل همیشه همه غذامو نخورم و چیزی نصیبش بشه ولی برعکس من تا آخر غذامو خوردمو یه دستت درد نکنه جانانه هم بهش گفتم که کیف کرد.

دیگه اومدیم خونه و چون خسته بودیم عصر هم جایی نرفتیم و من با بابایی یه حموم باحال هم رفتم .

امروز هم از مهد مامانو برای پایان ترم اول ارفم (بلز)دعوت کرده بودن که بیادو کارمونو ببینه،اونم بعد از کلاسش بدو بدو اومد خونه و حاضر شد تا خودشو ساعته 2 برسونه که خوش بختانه هم به موقع رسید،اونجاهم من با کلی احساس براشون زدم و مامان خیلی لذت برد،مخصوصا که آذر جون خیلی ازم تعریف کرد و گفت من عالیم و قراره برم ترم 2 ،تازه از من و دوستام فیلم و عکس هم گرفت که براتون میزاره.

ساعت 3 هم که رسید خونه اومد پشت کامپیوتر تا بنویسه،منم که الان تازه رسیدم و ازش خوراکی و کارتون میخوام ،فعلا خداحافظ و به امید دیدار...............

اینم عکسای این هفته هستی خانوم برای کسایی که دوسش دارن.

این هستی خانوم در حال شیرین کاری

اینجام تیراژست ٬ منو که بازی نبردن فقط چرخیدن

اینجا هستی خانوم به جای شام خوردن داره با گوشی باباش گیم بازی میکنه

 

امروز تو مهد مامان گرفته٬منمو آذر جون و دوستام

متحیر موندم

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ