استخر هستی - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
یکشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٦
استخر هستی

وای وای چی بگم از ماجرای جمعه،که وقتی یادم میوفته بازم گریه ام میگیره،بزارین از اولش بگم یعنی از پنج شنبه صبح که مامان نذاشته بود بابایی بره شرکت و قرار بود 3،4 تا کار تا ظهر انجام بدن.

اول منو گذاشتن مهد،بعدش دوتایی رفتن دنبال چندتا مدرسه ای که بهشون معرفی کرده بودن ولی متاسفانه همشون تعطیل بودن(هم تابستون ، هم پنج شنبه)بابا ناراحت شده بود و به مامان میگفت آخه آدم پنج شنبه میاد دنباله مدرسه؟مامان هم فقط با حرص نگاش کرد،یعنی مرد حسابی اگه روزای دیگه وقت میذاشتی که پنج شنبه نمیومدیم.

از اونجا رفتن دنباله سود سهامه مامان که دیدن تعطیله،یه آقاهه گفت پنج شنبه ها تعطیله،برین تو هفته بیاین البته قبل از ساعت2،بابا هم زود به مامانی گفت اینم از این ،خودت آژانس بگیر بیا سودتو بگیر ،من سود نخواستم.

بازم مامانی طفلی فقط نگاش کرد،چون نمی خواست اوقاتشون برای شب(خونه مادر شوهر،روز مادر)و فردا(خونه مادر جون)تلخ بشه و خودشم ناراحت شده بود ولی زمانی هر دو بیشتر عصبانی شدن که دو جا برای عکس ایستاده پای مامان (برای زانو دردش)رفتن و هر دو گفتن پنج شنبه ها تعطیله،مامان که هم خودش از انجام نشدن کارهاش ناراحت بود و هم دید بابا داره می ترکه چون سر کار نرفته و از شرکت مدام زنگ میزدن،دست پیش و گرفت و به بابایی گفت ،اصلا حوصلتو ندارم اگه تو یه روز وسط هفته چند ساعت وقت میذاشتی من همه کارامو برای پنج شنبه ها نمیذاشتم ،نه عکس پا میخوام نه هیچ چی،منو بذار خونه برو شرکت هر وقت کارت تموم شد بیا که هم خرید دارم ،هم باید زود شام بخوریم که میخواهیم بریم خونه مامان جونت.

بابا هم بدون هیچ تعارفی اومد دنبال من و ما رو رسوند و رفت.مامان تو خونه هم ناراحت بود و پیش خودش میگفت درسته کادوی روز زنو زودتر بهم داده(چرخ خیاطی)ولی چرا از صبح یه تبریک که نگفته هیچی ،حالمم گرفته.منتظره یه زنگ یا اس ام اس از طرف بابا بود و هر اس ام اسی براش میومد میدوئید ببینه کیه ولی هیچ خبری نبود تا اینکه بابایی ساعت4 با دو دسته گل (آخه اگه واسه منم نخره مال مامانمو از حسودی پرپر میکنم)آمد خونه و تبریک گفت،بعدش به مامان گفت اس ام اسم نرسیده ،مامان گفت نه،بابایی گفت برو نگاه کن،مامان رفتو دید بله یه اس ام اسه نخونده داره ،بازش کرد و دید بابایی واسش زده عزیزم روزت مبارک(دوست دارم)اونموقع بود که مامان لب از لبش شکفت و همه چیز یادش رفت.

حاضر شدیمو رفتیم خرید و شام گرفتیم، آوردیم خونه و خوردیم و عازم رفتن به خونه عزیز جون شدیم که بابا گفت سرم داره میترکه تو رانندگی کن،مامان گفت ای کلک میخوای بنزین من تموم بشه،باشه من میرونم تو هم اگه تونستی بخواب تا خوب شی.ساعت10:30 رسیدیم و دیدیم بله هر چهار تا جاری مامان خانوم تشریف دارن و جمع برادرا جمعه.

تا ساعت 1:30 اونجا بودیم ،بابا موقع برگشت هم رانندگی رو انداخت گردن مامان ،خودش هم خوابید،البته منم خوابیدم ولی طبق معمول تا ماشین ایستاد بیدار شدم،ساعت از 2 گذشته بود،تا لباسامو عوض کردم گفتم پس چرا شام نمیخوریم من گشنمه،مامان گفت: وا، ما که ساعت 9 شام خوردیم یادت رفته؟خب حالا یه لیوان شیر بخور،گفتم نمیخوام من غذا میخوام ،گشنمه.مامان هم که خیلی خسته بود گفت این تو ،اینم بابات ،اینم یخچال ،من دارم از خستگی میمیرم .

بابا هم دلش سوخت و یه نون باگت از فریزر برداشت و تو ماکروفر گرم کرد و یه تکه کالباس گذاشت توش که من گفتم بابا گوجه یادت نره،بابا گفت نصفه شبی چه شکمی باز کرده،رفت سراغه یخچال که گفتم بابا سس هم بزنی یا،خلاصه تا آخر خوردم و خوابیدم.

و اما بگم از جمعه که چه بلایی این کیان و کیارش خاله بیتا سرم آوردن،ساعت 1 ظهر رسیدیم و بعد از ناهار بابا استخرمو باد کردو آبش کرد تا کمی گرم بشه و ساعت 4 که بچه ها بیدار شدن بازی کنیم.

کیارش که اولش اصلا راضی نشد بره تو آب و میگفت میترسم،اما از بیرون خیلی اذیت میکرد و مدام آب میریخت تو سر و صورت من و بقیه که با لباس وایساده بودن،اما کیان با ذوق و شوق زیاد با من وارد آب شد ولی قبل از آن یه سنگه لب تیز انداخت تو استخر که ما اون موقع نفهمیدیم استخرو پاره کرده،توی آب هم خیلی هیجان داشت و مدام آب میپاشید و من جیغ میزدم و ناراحت بودم مخصوصا که مامان نوشین گفته بود سرتو خیس نکن مریض میشی ولی کیان اصلا گوش به حرف هیچ کس نمیداد و همش میگفت ببگید(ببخشید)اما انگار نه انگار تا اینکه از بس من ناله کردم خاله کیانو از آب بیرون آورد و کیارش که دید نه بابا ما نمردیم با خوشحالی اومد تو آب و ما با هم بازی کردیم ،خداییش خیلی بهتر از کیان بود و حسابی کیف کردیم،تمام مدت هم کیان گریه میکرد و میگفت اونارم در بیارین،خلاصه غوغایی شد و بابا محمود که از قبل گفته بود با پسرا نمیشه آب بازی کرد به مامان نگاه میکرد و همه مامان نوشین رو مقصر میدونستن ولی مامان نوشین خودش هم کلافه شده بود ولی چون بارها خاله بیتا بهش گفته بود استخر هستی رو بیار بچه ها بازی کنن مامان فکر کرد حالا یه دفعه بچه ها بازی کنن تا خاله هم ناراحت نشه ولی موقعی مامان و بابا بیشتر ناراحت شدن که وقتی استخرو خالی کردن و خشک شد دیدن زیره استخر پاره شده،بابا هم به مامان گفت دیدی گفتم نمیشه حالا منم دیگه واسش استخر نمیخرم،اینم دیگه فکر نمیکنم درست بشه،به هر حال دیگه کاری بود که شده و کسی مقصر نبود،مامان چند تا عکس همون جا ازمون انداخته که براتون میزاره.

بعدشم رفتیم خونه مادر بزرگه مامان نوشین و 2 ساعتی اونجا بودیم،من هم با دختر دایی مامانی(نه سالشه) حسابی خاله بازی کردم و ساعته 9رسیدیم خونه و من خوابیدم.

دیروز شنبه هم بابایی ساعت 4 مامانو غافلگیر کرد و اومد خونه آخه شرکتشون از صبح برق نداشت و وقتی از اومدن برق نا امید شدن ساعت 4 شرکت تعطیل شده بود،مامان هم با خوشحالی گفت دلم خنک شد تو گفتی من خودم برم عکس زانو بندازم ولی حالا دیگه خودت باید ببری،بابا هنوز استراحت نکرده بود که از خونه زدیم بیرون و وقتی برگشتیم ساعت9 شب بود،بابایی گفت:دیدی به من استراحت نیومده چه سر کار باشم، چه خونه باید همش بدو ام ،تازه هنوز یه ورقه هم صحیح نکردم،خدا به دادم برسه.

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ