اتاق هستی - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
یکشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٦
اتاق هستی

امروز مامانی میخواد چند تا عکس از اتاقم براتون بزاره،البته قبل از اون درباره این چند روزی که گذشت مینویسه.

پنج شنبه از ساعت پنج عصر تا ده شب با مادر جون و دایی امیر رفتیم جمهوری و برای مادر جون اینا تلویزیون خریدیم،همگی حسابی خسته شدیم و منم همش غر میزدم، هر چند موقعی که من و بابایی رفتیم تا ماشین رو از پارکینگ بیاریم ،بابا محمود یه پیراهن خیلی خوشگل و یه شلوارک برام خرید که حسابی کیف کردم و تا رسیدیم خونه مادر جون پوشیدمش و خودم رو مثل همیشه برای پدر جون لوس کردم.

جمعه هم تا ساعت 6:30 عصر خونه بودیم و بابایی با کامپیوتر و تلفن به دست(بچه ها تو شرکت بودن و بابایی واسه خاطره مامان نرفته بود،آخه یه کارو باید تا یکشنبه تحویل میدادن)کارای بچه ها رو چک میکرد.

عصر،اول رفتیم بستنی خوردیم که من ریختم رو بلیزم و مامان رو عصبانی کردم،بعدشم رفتیم فرحزاد و چایی و قلیون گرفتیم،هوا خیلی گرم بود ولی با این حال خوش گذشت.

شنبه اما کارای بدی کردم که مامانم به خاطر ذیق وقت یکشنبه تنبیهم کرد .

ماجرا از این قرار بود که دختر عمه مامان شنبه شب راهی مکه بود(خوش به حالش)و مامان میخواست قبل از کلاس اسکیتم سری به خونه عمش بزنه،برای همین، منتظره من موند تا از مهد برسم خونه و لباسامو عوض کرد و رفتیم .ولی نمیدونم چرا شیطون گولم زد و دختر بدی شدم و هر چی مامان با علم و اشاره بهم تذکر میداد انگار نه انگار ،حتی وقتی منو برد دستشویی و بهم گفت از اینجا بریم من میدونم و تو ،بهش گفتم مامان جون فعلا که نرفتیم هر وقت رفتیم خونه باهام دعوا کن.با این حرفم احساس میکنم ناراحت تر شد و دندونش رو جیگره من کار میکرد.

یه وقت فکر نکنید مامانم منو زیاد دعوا میکنه ها، نه ولی زیاد باهام صحبت میکنه و الان که 5 سالم تموم شده دلش میخواد من رفتارم قشنگ باشه،از این ناراحت بود که من یه دقیقه هم نشستم و همش بیخودی راه میرفتم،مامانم هی میگفت :هستی چایی،هستی شربت ،هستی میوه نریزه و حسابی از این کارم کلافه شده بود تازه وقتی میخواستیم بریم ،گفت هر چی میخوای تو خونه بخور که گشنه نمونی و من هیچ چی نخوردم ،عوضش اونجا هر چی جلوم گذاشتن تو یه چشم به هم زدن تمومش کردم،لباسامو کثیف کردم،حتی به جعبه شکلاتی که مامان واسه تو راهی برده بود هم رحم نکردم و ندا جون اونم واسه من باز کرد تا بخورم و همه جا رو کاکائویی کنم،جالب اینه که مامانم در تمام مدتی که من سرمو انداخته بودم پایین و میخوردم ،با ناراحتی نگاهم میکرد که یعنی من میدونمو تو،ولی نمیدونم چرا اصلا برام مهم نبود،حتی بر عکس همیشه که تو ماشین میشینیم مظلوم میشم تا دلش بسوزه اصلا به روی خودم نیاوردم،خلاصه از اونجا هم رفتیم کلاس و ساعت8 که راه افتادیم بیایم خونه دیدم مامان ماشینو کنار خیابون نگه داشت و یه قرص سر درد خورد و راه افتاد ،رسیدیم خونه ساعت نزدیکه نه شب بود شانس آوردم مادر جون زنگ زد و مامان تو همون گیرو دار غذامو کشید و گفت بخور،اونقد خونسرد بودم که مامان تعجب کرده بود،بعد از غذا هم تا دهنشو باز کرد گفتم:مامان جون شب به خیر الان که وقت دعوا کردن نیست دیگه دیر شده باید بخوابم،حالا یه بوسه شب به خیر هم بهم بده که دیدم مامان داره میترکه ولی به روی خودش نیاورد و گفت راست میگی وقت خوابه برو بخواب فردا که اومدی خدمتت میرسم ،منم رفتم تو تختم و خیلی زود خوابیدم.

امروز هم که اومدم مامان مشغوله وب خوندن و پای کامپیوتر بود کارش که تموم شد اومد سراغم و تا اومد سراغم با بغض گفتم اول باهام صحبت کن اگه نفهمیدم بعدش منو دعوا کن.مامان که واقعا کم آورده بود شروع کرد به گفتن تمام چیزایی که قبلا هم بهم گفته بود و آخرین مهلت رو با کلی سرزنش بهم داد و گفت فعلا نمیخواد منو ببینه،منم روی تختم خوابم برد و مامان اومد و از من و اتاقم عکس انداخت ،و اومد سراغ نوشتن.

البته بهم گفت اگه هفته دیگه با خاله بیتا بره خونه عادله جون(دوست خاله بیتا)منو با خودش نمیبره و باید پیش بابایی بمونم،میدونید من بهش چی گفتم که کم نیاورده باشم و نفهمه که من ناراحت شدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفتم :من که اصلا دوس ندارم بیام خونه غریبه ها ،خونه خودمون هم خوش میگذره، هم بابا محمودم پیشمه، هم اسباب بازی هام  ،بیام اونجا چی کار هیچ کس منو نمیشناسه.مامان ............................................اینجوری شده بود،آخه من مثله بابا محمودم هیچ وقت کم نمیارم.

اینم عکسامه نگاه کنید و بگید اتاقم قشنگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟//

این میز کامپیوتر خانومیه البته فعلا کامپیوتری در کار نیست

اینم میز آرایش و کمد عروسکه منه(هستی خانوم)

آخه، بچمو تو آیینه داشته باشین

این عکسو فقط به خاطر پروانه روی پرده گذاشتم که هستی خیلی دوسش داره

اینم آخرین عکس از اتاق منه

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ