هستی و اولین آزمون قلم چی - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸
هستی و اولین آزمون قلم چی

  دست همتون درد نکنه  ، که با کامنتهای قشنگتون،کلی انرژی مثبت بهم دادید و باعث شدید از نوشتن اون پست، پشیمون که نشم هیچی،از اینکه با شما احساسم رو، در میون گذاشتم خوشحال هم بشم،خداییش به جز یک کامنت خیلی بی ربط و بی معنی نسبت به موضوع(تاییدشم کردم)،هیچ کامنت بدی نداشتم و بیشتر بهم ثابت شد که چقدر خواننده های وبلاگم، با شعور و فهمیده هستند،در ضمن کلی از خواننده های خاموش هم،از جمله محمود عزیزم برام کامنت گذاشتند که بیشتر خوشحالم کردند،بازم از اینهمه لطف و مهربونیتون ممنون و متشکرم...

پنجشنبه عصر ساعت 4 تا 5:30،مادر و دختر،دوتایی رفتیم پارک ،دیدم اگر بخوام منتظر باباییش بمونم،پنجشنبه ها کلا خونه نشین خواهیم بود،اول من 20 دقیقه ای با دستگاه ها ورزش کردم،بعدش دیگه هستی چند تا وسیله سوار شد و تاب و سرسره و آخرش هم اسکوترش رو، از تو ماشین آوردم و نیمساعتی هم با اون بازی کرد،کمی هوا سرد بود ، نسبتا پارک خلوت بود(منم که از خلوتی خوشم نمیاد)،محمودم که نبود،به من زیاد خوش نگذشت ولی هستی حسابی بازی کرد،تا ما اومدیم خونه،محمود هم رسید و گفت دو تا کلاسهای آخری رو یکی کرده و زودتر اومده خونه....

اینم ماحصل پارک رفتن مادر و دختر

 

جمعه صبح(88.8.22)،محمود هستی رو رسوند حوزه امتحانی قلم چی،و اومد خونه،ساعت 11:30 دوتایی رفتیم دنبالش،مثل همیشه خوشحال و پر انرژی اومد پیشمون،سوالهای آزمون و پاسخ نامه و کار در منزل هم دستش بود،اومدیم خونه و قرار شد ساعت 3 تا 5 تو جلسه ی اتمام حجت و گرفتن کارنامه آزمون شرکت کنیم،شب قبلش آدرس خونه ی بهار جون مامان باران رو٬ برای رفتن به شو لباس گرفته بودم و خیلی دلم میخواست برم،اما چون تا حالا چند بار٬ ما رو برای جلسه خواسته بودند و نتونسته بودیم شرکت کنیم،پشتیبانش تاکید داشت که حتما بریم،ناهار خوردیم و ساعت 3 رسیدیم به جلسه،پشتیبان کاملا توضیحات لازم رو بهمون داد و کتابهای کار هر مقطع رو،همراه دفترچه برنامه ریزی به بچه ها داد(یعنی خریدیم)،بعد هم کارنامه ها رسید و در مورد اون هم توضیح داد(نمره و تراز و رتبه تو استان و کشور و ...)خدا رو شکر ،هستی ترازش بالای 5 هزار بود که میگفت٬ خیلی برای اولین آزمون و تست زدن خوبه،علوم و بخوانیم بنویسیم رو، با دو تا غلط،80 درصد زده،ریاضی رو با کلی بی دقتی و 5 تا غلط 75 درصد،هیچ سوالی رو هم بدون جواب نذاشته بچه ام،محمود که از برنامه ریزی و کارشون خیلی خوشش اومد و کلی ازم تشکر کرد،حالا قراره پشتیبانش٬ زنگ بزنه و در مورد حل کتابها و کار در منزل با بچه ها صحبت کنه،جالبه که هر وقت زنگ میزنه،اول با خود هستی باید صحبت کنه بعد با من،از این به بعد هم،اگر بخوام میتونم برای کارنامه مراجعه نکنم و از توی سایت٬ همه چیز رو ببینم،امروز که با مشخصات هستی٬ وارد سایت شدم،اینقدر کامل و ریز به ریز، همه چیز توضیح داده شده بود که لذت بردم،البته پشتیبان گفت اگر حضوری کارنامه رو بگیرید و من با خود هستی، هر بار صحبت کنم خیلی بهتره...

از اونجا که اومدیم بیرون، برای رفتن به شو لباس بهار جون، دیر شده بود و دیگه نشد که بریم(بهار جون شرمنده،کلی دلم سوخت که نتونستم بیام و از بافتهای قشنگتون دیدن کنم)محمود گفت کجا بریم؟؟که گفتم دیروز هستی رو بردم پارک،امروز بریم چرخی تو هایپر استار بزنیم،یکساعتی چرخیدیم و برای شام رفتیم فرحزاد و ساعت 8 اومدیم خونه تا به هستی دیکته بگم ....

خانوم کوچولوی من٬بعد از آزمون

این عکسم امروز ازش گرفتم٬با نی صدا دار ٬داره آب پرتقال میخوره کوچولو

 

پی نوشت ۱:دیروز که برای آزمون و کارنامه ی هستی٬به دوتا از دبیرستانهای دولتی و غیر انتفاعی ٬تو بهترین خیابان سعادت آباد رفته بودیم٬تازه فهمیدم که چقدر مدرسه ی هستی رو دوست دارم٬هم اولی و هم دومی٬خیلی دلگیر٬سرد٬نه حیاط قشنگی٬نه میز و صندلی های مناسبی٬نه تهویه ی خوبی٬نه کلاسهای بزرگ و دل بازی٬حتی بعضی کلاسها اصلا به بیرون پنجره نداشت٬به طور کلی مدرسه خیلی بی روح با چراغهای سفید(کلا از نور سفید بدم میاد و حتما باید با نور نارنجی کار کنم٬ تو خونمونم اصلا مهتابی و نور سفید نداریم)خلاصه اینقدر دلم تو مدرسه گرفته بود که دوست داشتم زودتر بیام بیرون٬طفلی بچه ها که چند سال از بهترین روزهای عمرشون رو ٬باید تو همچین فضاهایی بگذرونند٬یاد دبستان خودم افتادم٬حالا اینا جزئ مدارس خوب شمال تهران بودند٬امکان نداره کسی وارد مدرسه ی هستی بشه و دل بازی و بزرگی و امکانات مدرسه٬سالن بزرگ ورزش٬ناهارخوری٬آزمایشگاه و ....دلش رو نبره٬از در که وارد میشی روحت شاد میشه

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ