عمل کنسل شد و .... - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸
عمل کنسل شد و ....

ار تک تک،شما،دوستان خوب و مهربونم،از همدردی و راهنماییهاتون،بینهایت ممنون هستم،کلی انرژی مثبت گرفتم و به نظر خودم، تونستم تصمیم خوبی بگیرم،بعد از کلی فکر کردن و راهنمایی خانواده و شوهری عزیزم،قرار شد،محمود شنبه(دیروز)پیش دکتر محبی بره و در مورد برداشتن غده ی عرق(به جای قطع کردن) و اون یکی عمل(که توی سایتی خونده بودم)پرس و جو کنه،و یک بار دیگه با دکتر صحبت کنه،بعد تصمیم بگیرم...شنبه،عصر که محمود٬ رفت دکتر،بهش گفته بود،اصلا نمیشه غده ی عرق رو کلی برداشت،فقط غده ی عرقی زیر بغل رو،با جراحی باز برمیدارن(اونایی که زیر بغلشون خیلی عرق میکنه)و برای عرق دست،فقط این عمل،امکان پذیره،از هر 5 نفری که عمل میکنند،یکیشون احتمال داره بعد از عمل،جاهای دیگرش بیشتر از قبل٬ عرق کنه،بعدش محمود، در مورد دستگاه یا کرم هایی که توی اینترنت دیده بودم،ازش سوال کرده بود،که دکتر گفته بود،دستگاه خوبه و با دو بار٬ استفاده در هفته،عرق دست کنترل میشه ولی دستگاهش خیلی سخت پیدا میشه...در مورد دارو هم، گفته بود که الان پمادهای خیلی خوبی اومده که خیلی اثر میکنه،به نظر من،خانوم شما ،این روشهای درمانی رو بگذرونه و وقتی واقعا نتیجه ندید،اونموقع بیاد برای عمل،در نهایت ،وقت عمل پنجشنبه،کنسل شد و وقتی محمود اومد خونه،یک پماد خریده بود(19200 تومان،فرانسه) که میگفت،دکتر گفته معجزه میکنه،هر وقت عرق دستش یا هر جای دیگه زیاد میشه،بزنه...منم، از همون دیشب زدم و نمیتونم بگم اثر نداشته(البته دلم نیومد به کف پامم بزنم ولی جالبه که وقتی دستام خشک میشه،پامم خشک میشه) ،و تو همین یکروز هم،از همین قدر اثر هم،خیلی خوشحالم،حالا وقتی مدتی استفاده کردم و انشالا نتیجه ی خوب گرفتم،بازم براتون مینویسم تا دوستان عزیزم هم استفاده کنند...از طرفی هر چند،خیلی از شماها،شاید به فرادرمانی و....اعتقادی نداشته باشید،ولی من با تمام وجودم،با اونکه،خیلی شک و تردید داشتم،الان دارم به یک چیزایی میرسم و بهش اعتقاد دارم،اگرهم، بهم اثر نکنه،مقصر خودم و قفلهای ذهنیمه،نه چیز دیگه ای؟؟؟؟شکستن قفل ذهنی و....هم کار آسونی نیست،برای همین،به قول خیلی از شماها(دیدید نظرتون برام مهم بود)گفتم،من که 31 سال صبر کردم،نهایت،یکسالم روش(تا کلاسهام تموم بشه)،علم هر روز پیشرفت میکنه و شاید،منم تا اون زمان،بدون عمل، نتیجه گرفتم،همین پیگیری برای درمان و پیدا کردن دکتر و پماد و....رو هم از اثرات فرادرمانی میدونم....(الان پماد زدم و دارم تایپ میکنم،کلی دستام بهتره)

 

همینجا،از محمود عزیزم،بابت پیگیریش برای درمان من و خرید پماد و آمادگی برای هزینه ی عمل و ...با اینهمه کار و مسئولیت و کمبود وقت،بینهایت ممنونم و بیشتر از همیشه دوستش دارم....

 

اینم٬عکس همون پمادی که محمود برام خریده٬حالا تا خدا چی بخواد؟؟؟

اما بگم از هستی خانوم عزیزم،پنجشنبه عصر ،به دلیل حرف گوش نکردن و عصبانی کردن من و بابایی،(چونه زدن سر لباس و ....)تصمیم گرفتیم،تنبیهش کنیم و گفتیم٬ اصلا تو رو نمیبریم خرید،این شد،از اونجایی که خانوم،مثل باباییش خیلی لجباز ،تشریف دارن،یک عذر خواهی هم نکرد،ما هم٬ در کمال عشق و علاقه، دو تایی رفتیم خرید،کلی میوه و شهروند و شلوار برای من و در نهایت تا جام جم رفتیم که کتاب نت خانومی رو،( که تخمش رو ملخ خورده بود)از پیانو فروشی رو به روی جام جم ،خریدیم،بهش زنگ زدم که حاضر شو،داریم میایم دنبالت، بریم شام بیرون،زود گفت مامانی چی بپوشم؟؟؟بعد از مدتها،بدون چونه زدن،لباسی رو که گفتم پوشید،رسیدم خونه،حاضر و آماده بود،وسایل رو گذاشتیم خونه و رفتیم شام خوردیم،چرخی زدیم،کتابش رو دادیم سیمی و جلد کنند،ساعت 10:30 اومدیم خونه و....

پنجشنبه شب٬رستوران

جمعه هم،تصمیم گرفتیم بریم سینما،اولش میخواستیم بریم پسر ایرونی،که همون موقع، وبلاگ پریسا جون در دریای خوشبختی رو باز کرده بودم، که دیدم از دیدن اون فیلم ....برای همین رفتیم،فیلم امشب شبه مهتابه،وای از اول فیلم، بغض کرده بودم و گلوم داشت میترکید،آخر فیلم که دیگه خودم رو ول کردم و دیدم نمیشه؟؟؟های های گریه کردم،هستی هم، همش به مسخره با محمود میخندیدن و...اومدیم بیرون،به جای شاد بودن،جمعه عصری٬ همچین دلم گرفته بود که،دندونم هم،از چند روز قبل دردش بیشتر شد و مجبور شدیم بریم،دندانپزشکی شبانه روزی،دکتر عکس گرفت و گفت،چقدر دیر اقدام کردید؟؟دندون آخری،به عصب رسیده و باید عصب کشی سه کاناله بشه،4 دفعه باید بیاید تا تموم بشه و ....محمودم گفت،نه٬ اینجا به خونه مون دوره و نمیتونیم 4 دفعه بیایم،خودمم راضی نبودم،این بود که دکتر، 2 تا آمپول و کلی آنتی بیوتیک داد تا التهابش بخوابه و بعد ...بعد از آمپولها،محمود گفت،بریم فرحزاد تا حالت جا بیاد،با اون فیلمو با این دندون ...خلاصه رفتیم فرحزاد و مثل همیشه که اونجا،بهمون خوش میگذره تا ساعت 10 شب ٬اونجا بودیم،هستی کلی آب بازی کرد ،ماست و چیپس و سان شاین و ....خوردما هم،چای و قلیون و شام و کلی حرفایی که وقتی اونجا میریم،با هم میزنیم(آخه اولین بار که محمود و من همدیگر رو دیدیم،با بیتا و برادر و زن برادر محمود،رفتیم فرحزاد٬ شام خوردیم و دوتایی ،قدم زدیم و اولین حرفامون رو اونجا زدیم)....مریم جونم،دیدی منم از آشناییمون یه کوچولو گفتم؟؟؟فقط به خاطر تو....

هستی ٬جمعه شب٬فرحزاد

پی نوشت 1:محمود،امروز صبح زود، رفت اهواز ماموریته یک روزه،فکر کنم تا ساعت 12:30 شب دیگه انشالا...برسه،از دست این هواپیماهای ایمن ما و....با اونکه،هر روز میره سر کار، ولی وقتی تهران نیست،احساس میکنم دلم بیشتر تنگ میشه،هستی رو که دیگه نگو؟؟؟به زور فرستادم بخوابه،همش میگفت،بابام کی میاد؟؟؟نکنه هواپیمای بابای منم ....؟؟؟؟محمود جونم زودتر بیا

پی نوشت 2:دیروز صبح،از مدرسه ی هستی زنگ زدند که بیاید ،روپوش و مقنعه اش رو بگیرید؟؟؟روشون نشد بگن،چک ها رو بیارید؟؟؟منم رفتم و کوچیکترین سایزش رو گرفتم،ولی وقتی اومد و پوشید،به نظرم،کمی بزرگه،زنگ زدم،که گفتن،هفته ی دیگه سایز کوچیکترش رو میاریم،بیاید عوض کنید،اگه هم نشد،خودم میبرم خیاط،درستش کنه....

هستی خانوم٬با لباس کلاس دوم ابتداییانشالا....

پی نوشت 3:فردا عید مبعث هستش،که همینجا،این روز بزرگ رو، به همه ی شما خوبان و عزیزان،تبریک میگم و امیدوارم٬ روز تعطیل خوبی داشته باشید....

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ