ما هم به جشن پرشین بلاگ دعوت شدیم ... - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸
ما هم به جشن پرشین بلاگ دعوت شدیم ...

الان کامنت خانوم پولاد زاده رو دیدم که نوشته بودند وبلاگمون رتبه آورده و برای جشن پنجشنبه دعوتمون کردن،باهاشون تماس گرفتم ،بهم آدرس دادند ولی حرفی از رتبه نزدند،احتمالا آخرین انتخاب ماییم و گرنه ...جالب اینکه دوستای خوب و مهربونم مثل لیلی جون مامان یونا،بهم اس ام اس زد که٬ شما هم میاید؟؟؟منم کلی براش اس ام اس زدم و گفتم که پنجشنبه کلاس دارم و ...غافل از اینکه ما هم دعوتیم،چون از دفعه ی قبل(به دعوت فاطمه جویکار عزیز دلم) که برای اولین بار تو جشن پرشین بلاگ شرکت کردم،هستی از اینکه جایزه نمیگیره و من قشنگ نمینویسم کلی دلخور شد و منم از رفتن پشیمون،با خودم قرار گذاشتم تا رتبه ای نیاوردیم هستی رو نبرم ٬تا ناراحت نشه،چی کار کنم خب٬ بچه ام خیلی حساسه٬البته اون دفعه هم،فاطمه جون ترتیب هدیه رو داد و بدون اینکه ما در جریان باشیم،هستی رو هم صدا کردند و ....فاطمه جون٬ بازم از خاطره ی قشنگی که تو ذهنمون گذاشتی ممنون،اگه بخوام برم٬ باید با محمود کلاس پنجشنبه رو ٬شرکت نکنم،تازه آدرس رو هم نمیشناسم ٬ احتمالا با آژانس برم؟؟؟؟در هر صورت٬ خیلی دلم میخواد برم و دوستان عزیزی رو که تا حالا ندیدم ببینم،لیلی جون و یونا،هاله جون و ارشیا،سحر جون و تندیس، و تمام کسایی که الان نمیدونم کیا هستند...؟؟؟چه بریم و چه نریم،بی نهایت از تک تک شما دوستان خوب و مهربونی که اسم وبلاگ ما رو به عنوان برتر اعلام کردید ممنون و سپاسگزارم،نمیتونم بگم الان چه احساس خوب و قشنگی دارم از اینکه،منی که دوستان زیادی نداشتم و خیلی احساس تنهایی میکردم،اینهمه دوست خوب، تو دنیای مجازی دارم که خواننده ی نوشته های پر ایراد من هستند و یکجورایی باهامون ارتباط عاطفی برقرار کردند،برای همتون آرزوی سلامتی و خوشبختی و موفقیت روز افزون دارم که یک دنیا، انرژی مثبت به من تزریق کردید....

روز چهارشنبه که ،هستی رو بردم کلاس پیانو،خانوم و ن ک ی گفت چون روز کنسرت برق رفت و صدا برداری قبل از شروع، خوب تنظیم نشده بود،صدا توی فیلم خوب نشده و ازمون درخواست کرد دوباره بچه ها رو ،برای روز چهارشنبه(پس فردا)ببریم برای ضبط برنامه،که منم قبول کردم با همون فرم و لباس ،هستی رو، ساعت 5 ببرم....همونروز کادوی خانوم و ن ک ی رو ٬ هستی بهش داد که، خیلی خوشش اومد و تشکر کرد،در ضمن گفت٬ دو تا در خواست برای اجرای همین کنسرت، تو فرهنگسرا داشته که احتمالا تو آذر ماه ...

این دستگاه بخور سرد و گرم رو٬ محمود خودش تنهایی خرید و آورد خونه(آخه به ندرت پیش میاد ما چیزی رو تنهایی بخریم مخصوصا محمود)خیلی خوبه و از اون شب ٬هستی خیلی راحت میخوابه٬بخور گرمش هم خیلی خیلی ملایم هستش و اصلا مثل دستگاه بخور گرمی که داشتیم خونه رو دم دار و ....نمیکنه

پنجشنبه ساعت 7 شب٬ آماده بودم تا محمود بیام دنبالم و بریم کلاس، که زنگ زد من تو ترافیک گیر کردم و اگر بیام دنبالت اصلا به کلاس نمیرسیم،تو خودت بیا ،منم خودم میام؟؟؟؟ولی اینقدر دیر بهم گفت که اگه خودمم میرفتم ٬به کلاس نمیرسیدم،برای همین نرفتم و هستی کلی خوشحال شد که من پیشش موندم،خود محمود٬ رفت کلاس و تا برسه خونه نزدیک 10 شب بود، ما دیگه پنجشنبه نداریم،یعنی نمیتونیم جایی بریم،چون برای ترم بعد هم،کلاس محمود ساعت 7 تا 10 شب برگزار میشه و این یعنی پنجشنبه پررررررررر،تازه به همین ساعت 7 هم، محمود به زور میرسه،چون خودش پنجشنبه ها از ساعت 7:30 صبح تا 6:30 عصر تو دانشگاه کلاس داره و این بهترین ساعتی هستش که، میتونه تو کلاس شرکت کنه و این یعنی کلا پنجشنبه پررررررررررر

جمعه ناهار، رفتیم خونه ی مامانم و تا ساعت 6 عصر اونجا بودیم،از اونجا رفتیم شهروند٬ تا من یک ترازوی دیجیتالی آشپزخانه بخرم که٬ طبق معمول کمی خرید و ....ترازوی دیجیتال٬ فقط یک مدل پارس خزر داشت که گرفتم،یک آب پرتقال گیری هم مدتها بود در نظر داشتم (غذا سازم داره ولی خیلی دنگ و فنگ داره)که میترسیدم به محمود بگم بخریم(همش غر میزنه دورت رو شلوغ کردی و ...)ولی نمیدونم چی شد که٬ تا رفتم طرفش و گفتم چه خوبه این دستگاه،راحت میشه هر روز آب پرتقال و .....دیدم محمود رفت و یکی برداشت و گذاشت رو ترازو،این شد که اونم خریدیم و الان چند روزه همش آب....خداییش خیلی راضیم و کارش خیلی تمیزه،تازه آب مرکبات رو، به شکل رانی هم میگیره(با پرزهاش)،ساعت 8:30 اومدیم خونه ، من در آشپزخانه ،محمود جلوی کامی،هستی هم خواب ب ب ب ب

شنبه بعد از شام،رفتیم خونه ی عمه کوچیکم،که روز قبلش خورده بود زمین و مچ دستش خرد شده بود،همون روز عملش کردند و دستش رو تا بالا کچ گرفتند،خدا رو شکر ،بد نبود ولی چون پلاتین گذاشتند، هنوز درد داشت،انشالا عملش خوب انجام شده باشه و به زودی سلامتیش رو به دست بیاره،طفلی ،هم داشت اسباب کشی میکرد و هم، قرار بود تو ماه آینده، عروسی پسرش رو برگزار کنه،که فکر کنم تا عید عقب افتاد....

هستی توی آسانسوردیدم عکس جدید نداره٬از توی آسانسور دوربین رو در آوردم و .....

توی پارکینگ٬مثلا جعبه ی شکلات رو ٬پشتش قایم کرده که تو عکس ....

اینجا میگم٬هستی یه دقیقه وایسا ٬عکسات خوب نشده(داشت میرفت تو ماشین)

گلناز جون به خدا ٬با اونهمه عجله٬سعی کردم هم قد هستی ٬عکس بندازم

یکشنبه ساعت 4 ،رفتم هستی رو، از مدرسه بیارم(اسکیت داشت)،مدیرشون گفت،هر روز بیشتر از 10 تا غایب تو هر کلاس داریم،اگه اینجوری پیش بره، مجبوریم مدرسه رو تعطیل کنیم....متاسفانه آنفولانزای فصلی و خوکی داره بیداد میکنه،خدا به هممون رحم کنه.....

پی نوشت 1:از وبلاگهای خوشگلی که از کدهای بارش برف و باران و برگ و نور و ....استفاده میکنند،خواهش میکنم اگر دلشون میخواد من و بقیه دوستانشون کامنت بزاریم،اون کدها رو بردارند،چون با وجود اون کدها،بلافاصله بعد از باز شدن وبلاگشون قسمت نظرات بسته میشه و نمیشه کامنت گذاشت،بارها برای وبلاگهای دوستان عزیزم،که دلم میخواسته حتما کامنت بزارم، ده ها بار وبلاگشون رو دوباره باز کردم تا بلافاصله نظرات رو بزنم و بتونم....وبلاگ خانوم آسمونی عزیز،غریبی آشناtazegan ،و خیلی های دیگه که الان یادم نمیاد،به همین دلیل،نتونستم کامنت بزارم ،که گهگداری هم،ازم گلایه میکنید،من هر شب،حدود ساعت 9 شب به بعد،که از کار شریف خانه داری و درس دادن به دخملی و ....فارغ میشم ،میام نت و تمام وبلاگهای بلاگفای به روز شده ،تو قسمت دوستان(صفحه مدیریت) و بقیه ی وبلاگهای گوگل ریدر (همه به جز بلاگفا)رو باز میکنم و میخونم و نود و نه در صد رو هم، کامنت میزارم،پس غریبی آشنا و خانوم آسمونی و ...من همیشه میام و میخونم و به همون دلیلی که گفتم نتونستم.....

پی نوشت 2:یک دوست عزیزی که فکر میکنم(مطمئن نیستم)به اسم مینا ٬برام کامنت گذاشته بود و در مورد مدرسه شکوفه های دانش و آفرینش و ....ازم سوال کرده بود،من کامنتش رو تایید نکرده بودم تا آخر سر ٬جواب بدم ولی وقتی برگشتم کامنتش نبود؟؟؟نمیدونم چی شد؟؟؟تو رو خدا دوباره بیا و سوالت رو بپرس تا جوابت رو بدم خانومی،باید ببخشی که اینجوری شد....

پی نوشت 3:اگر خدا بخواد و محمود همکاری کنه،پنجشنبه همراه هستی، تو جشن پرشین بلاگ عزیز ،شرکت میکنم و شما دوستان عزیز حاضر رو ،خواهم دید،جا داره اینجا هم، از خانوم پولاد زاده و تمام همکارانشون تشکر و قدر دانی کنم که انگیزه بیشتری به ما مادرهای وبلاگ نویس میدهند....محمود مهربونم هم٬به محض خبر دار شدن٬کلی بهم تبریک گفتمرسی عزیزم از اینکه دلگرمم میکنی...

پی نوشت 4:جمعه ناهار،خونه ی منیر عزیزم،تنها دوست تمام دوران زندگیم،یک مهمونی زنونه دعوت دارم که احتمالا محمود و هستی من رو میرسونند و برمیگردند،امیدوارم این جمعه ،بدون مامان نوشین، بهشون خوش بگذره،هر چند میدونم، تو خانواده ی سه نفره ی ما،هر کس حضور نداشته باشه به بقیه هم٬ زیاد گردش و تفریح خوش نمیگذره....

پی نوشت 5:الان پشتیبان هستی، تو قلم چی زنگ زد و گفت ،برای هفته ی آینده٬ یک جلسه ی اتمام حجت،برای بچه ها و والدین میزاره که باید شرکت کنیم،احتمالا اولین آزمون هستی،جمعه 22 آبان هستش که پشتیبان بازم باهامون هماهنگ میکنه ،کلی خوشم اومد ازش ،باید دختر جذابی باشه

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ