عمه حمیرا - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
دوشنبه ۱ امرداد ۱۳۸٦
عمه حمیرا

 سلام دوستای عزیز و مهربون خودم

مامانم که اونقدر حواسش به ثبت نام من و تصمیم گیری در مورد جابه جایی منه وقت نکرده بیاد آپ کنه منم تصمیم گرفتم خودم بیام سراغتون.

هفته پیش مامان و بابا به خاطره ورقه صحیح کردن وقت سر خاروندن هم نداشتن و اکثر شبا تا 3 بیدار بودن تا اینکه بابایی چند سری رو پنج شنبه برد دانشگاه و ظهر اومد خونه تا مامان بتونه با خاله بیتا بره خونه عادله جون (دوست خاله بیتا)،ساعت 2 مامانو گذاشتیم خونه خاله بیتا و با بابایی اومدیم خونه تا طبق سفارش مامان اول یه خوابی بکنیم و بعدش بابایی تا شب ورقه صحیح کنه.

مامان ساعت 4 با خاله رسیدن خونه عادله جون ،اونجا بهشون خیلی خوش گذشت و دوستای خاله بیتا مثل همیشه با مامان نوشین خیلی گرم و صمیمی بر خورد کردن و مامان که تقریبا آدم کم روییه احساس راحتی میکرد ،عادله جون هم تو پذیرایی چیزی کم نذاشته بود و از همینجا از طرف خودم و مامان نوشین از خاله عادله و بقیه خاله ها(مانی جون،فریبا جون،فاطی جون،لیلا جون،عصمت جون،بیتا جونو.......)تشکر میکنم.مخصوصا از اونایی که وبلاگ منو همیشه میخونن.

منو بابایی هم اومدیم خونه و خوابیدیم ،حتی ساعت 6 که مامان زنگ زد هنوز خواب بودیم که مامان خواهش کرد بابایی پاشه و کارشو شروع کنه ،ما هم پاشدیم و بابایی از طریق اس ام اس جای سیره تازه رو از مامان گرفت و جاتون خالی با نیمرو کلی سیرو ماست خوردیم، طوریکه مامان تا از در اومد تو دماغشو گرفت و بعد از کلی غر زدن بابایی رو برای خواب فرستاد اتاق من و هر کاری کردم واسه شب به خیر هم نتونست منو درستو حسابی بوس کنه حتی تا جمعه شب هم به ما نزدیک نمیشد و حسابی تنبیهمون کرد.

جمعه هم از ظهر تا شب خونه مادر جون بودیم و ساعت 9 اومدیم خونه و بابایی منو حموم کرد و خوابیدم.

شنبه صبح تا ظهر مامان به چند تا مدرسه که بهش معرفی کرده بودن زنگ زد تا ببینه وضعیت ثبت نام برای پیش دبستانی و کلاس اول چه جوریه،دوتاشون که گفتن جا ندارن و برای کلاس اول فروردین سال دیگه تازه رزرو میکنن که اونم اولویت با بچه های پیش دبستانی خودشونه،اینجا بود که مامان تصمیم گرفت برای پیش دبستانی منو جا به جا کنه و در مدرسه ثبت نامم کنه و امروز صبح با بابایی به چند مدرسه رفتن و قراره فردا مامان منو ببره تا با محیط آشنا بشم(مدرسه غیر انتفاعی شکوفه های دانش تو فاز 3 شهرک غرب)البته با کلی سختی و منت که جا نداریم و........................حالا تا خدا چی بخواد،هر چند الانم که مامانم داره مینویسه واقعا نمیدونه کدوم کار درست تره و من چقدر محیطو قبول میکنم ،با توجه به اینکه من خودم مهدمو خیلی دوس دارم و کمی مخالفت میکنم.

مامان وبابا از نظر درس زبانم خیالشون راحت شده چون تو اون مدرسه مثل مهدم نصف روز زبان داریم(هر روز)و من فقط کلاس بلزمو(ارف) از دست میدم که مامان باید با مربی موسیقیم صحبت کنه ،از طرفی ساعت کارم کمتر میشه و 2 میرسم خونه و کمی هم راهم دورتر میشه که با وضعیت بنزین هیچ تضمینی برای سرویس نیست و مامان باید منو هر روز ببره و بیاره.

اما از طرفی از بابت مدرسه و کلاس اولم خیالش راحت تر میشه و من هم با محیط مدرسه آشنا میشم واز اون بچه بازی های مهد باید خداحافظی کنم.

به هر حال بدجوری فکرش مشغوله و تا فردا هم بیشتر فرصت نداره،براش دعا کنید تا راه بهترو انتخاب کنه و با نظراتون راهنماییش کنید،خاله بیتا که میگه بنویسش مدرسه و خیالتو راحت کن و شما...................

بگذریم دیروز یکشنبه 31تیر سالگرد عمه حمیرای عزیزم بود که هر چند من و مامان نوشین هرگز ندیدیمش ولی همیشه سر خاکش میریم و براش دعا دمیکنیم ،دیروز هم ساعت4 همگی به بهشت زهرا رفتیم و من براش گل بردم و با دستای کوچیکم اونارو واسش پرپر کردم.

عمه حمیرا سال72 در سن 25سالگی در حالی که دستای کوچیک تنها فرزندش بهزاد(یک و نیم ساله)در دستانش بود و دل از اون نمیکند دار فانی رو وداع گفت،هر چند بهزاد الان 15ساله شده و پدرش 2ساله که ازدواج کرده و تا چند ماه دیگه یه خواهر کوچولو به جمعشون اضافه میشه،ولی همیشه غم بی مادری تو چشماشه،امیدوارم برای هیچ مادر و فرزندی همچین وداعی پیش نیاد و همه مادرا و پدرای مهربون شاهد شکوفایی و بزرگ شدن فرزندانشون باشند،از همین جا برای بهزاد و مادر جدیدش که خیلی خوبه(خدارو شکر)آرزوی سلامتی و خوش بختی دارم و از همه شما میخوام تا برای شادی روح عمه حمیرای عزیزم که سالگردشه یه فاتحه بفرستید(از همتون سپاسگزارم)

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ