تولد کیان و کیارش خاله بیتا - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
یکشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٦
تولد کیان و کیارش خاله بیتا

سلام به همه باباهای مهربون ،به خصوص بابا محمود خودم ،بابایی ببخشید که با تاخیر اومدم برای تبریک ولی خودت میدونی که سر مامانی این چند روزه شلوغ بوده و تازه تونسته بیاد بنویسه.

از همین جا روز پدر رو به همه پدرای دنیا تبریک میگم و امیدوارم همیشه سایشون بالای سر ما بچه ها باشه.

بابا محمود گلم ............................عزیزم...........عشقم..............روزت مبارک.

حالا میریم سراغ اخبار هفته گذشته،مامان نوشین دوشنبه پیش رفت مهد کودک و بعد از کلی صحبت با مدیر مهدمون و مشورت با بابا محمود تصمیم گرفتن که من امسال تو همون مهدمون بمونم و کلاسهای زبان و موسیقی مو تموم کنم و سال دیگه به مدارسی که مهد کودک اونا رو تایید میکنه برم،اینجوری هم من خوشحال شدم و هم مامانی خیالش راحت شد.

چهارشنبه مهمونیه خاله ندا بود که از مکه برگشته،منو مامان هم کادوی روز پدرمونو زودتر دادیم تا بابایی استفاده کنه(واسه اون خاله ای که پیغام گذاشته بود که من چی خریدم واسه بابا محمود میگم،من و مامانی یه پیراهن(کرم رنگ)،یه شلوار(کرم رنگ)،یه کیف پول و جا کلیدی چرم قهوه ای و یک شلوارک سرمه ای خریدیم).

پنج شنبه هم از صبح تا ظهر مامان و بابا دنبال جور کردن مدارکشون بودن واسه تور تایلند که خدا رو شکر تونستن کاراشون رو انجام بدن و اگه خدا بخواد 23 مرداد بدون من که میگن هواپیما رام نمیده برای ده روز به تایلند میرن و جای منو خالی میکنن.

تورشون ده شب و یازده روزه که چهار شب بانکوک،سه شب پانایا،سه شب جزیره پوکت میمونن و چون پروازشون 7 ساعته مامانی منو نمیبره ،آخه تو پرواز شیراز که یه ساعت بیشتر نبود حسابی کلافه شده بودم و کلی اذیتشون کردم،تازه خود مامان هم زیاد هواپیما رو دوس نداره و حالش یه جوری میشه چه برسه به من.

عصر پنج شنبه هم رفتیم واسه کیان و کیارش کادوی تولد خریدیم ،یه استخر بزرگه خوشگل با تلمبه مخصوص خودش و عروسک سربازای نظامی با ماشین و جت نظامی و دو تا کارت خوشگله بچه گونه و دو تا نقاب اسپایدر من که فکر میکنم بچه ها از این آخری بیشتر خوششون اومد،منم یه کمی دلخور بودم و به مامانی میگفتم :یه روز استخرشونو سوراخ میکنم ،حالا ببین.مامانم هم میگفت تو دختر عسل منی هیچ وقت از این کارا نمیکنی، اگه دختر خوبی باشی و مادر جون تو اون ده روز ازت راضی باشه یدونه خوشگلشو از تایلند برات میارم،منم قول دادم هر چند خیلی مطمئن نیستم شیطون بزاره دختر خیلی خوبی باشم.

جمعه هم تا 4 خونه بودیم ،بعدش رفتیم خونه بابای بابا محمود و یه پیراهن خوشگل براش بردیم،از اونجا یه سر هم به پدر بزرگه مامان نوشین زدیم و کادوشو دادیم(بلیز)ودر نهایت رفتیم خونه مادر جون تولد پسرا،و روز پدر برای پدر جون.

تا رسیدیم تولد بازی شروع شد و کلی عکس انداختیم که مامان و خاله حتما براتون میزارن،البته من کمی تو لب بودم که مامان و بابا حس کردن یه خورده حسودیم شده،مخصوصا به استخر..................سه تایی تا تونستیم آتیش سوزوندیم و پدر جونو کلافه کردیم ،ساعت 11:30 هم وقتی از دادن چارخونه ناامید شدیم اومدیم خونه و من بیهوش شدم.

شنبه هم ساعت12 رفتیم شیان و تو هتلش ناهار خوردیم و گشتی زدیم،خیلی هوا خوب بود و خوش گذشت،از اونجا اومدیم خونه و بعد از استراحت به پیشنهاد عمو بهمن رفتیم سینما و فیلم پاداش سکوتو دیدیم که خیلی بی مزه بود ولی عمو بهمن اونقده واسه من خوراکی خریده بود که تا آخر فیلم داشتم میخوردم،خیلی هم بهم مزه داد،از اونجا هم یه سر رفتیم منیریه تا مامان وبابا یکی یدونه واسه خودشون مایو بخرن که خریدن،بعدش هم رفتیم جمهوری و یه دوربین عکاسی کانن با حافظه دو گیگ که 800 تا عکس میگیره خریدیم تا یه موقع مامان خانوم تو سفر از عکس کم نیاره،ساعت 10 شب خسته و کوفته رسیدیم خونه و جاتون خالی نون سنگک تازه با پنیر و گوجه و خیار وفلفل دلمه ای و لیمو ترش و ریحون خوردیم که خیلی به هممون چسبید آخه ما غذای حاضری کم میخوریم.

امروز هم من با بابایی رفتم مهد،مامان بیهوش بود و هیچی نفهمید تا ساعت 11 هم خواب بود تا خستگی چند روزشو در کنه،ما برعکسیم روزای تعطیلی بیشتر خسته میشیم،این مامان نوشین نمیزاره یه دقیقه راحت باشیم.

راستی دوستم ازم پرسیده بود چرا عمه حمیرا به این جوونی مرده و علتشو پرسیده بود،عمه حمیرا به علت سرطان معده فوت کرد،خدا نصیب هیچ کس نکنه بابایی میگه خیلی عذاب کشید.

اینم عکسای تولد اون دو تا شیطون بلا که طاقت عکس نداشتن و میخواستن زودتر کادوشونو باز کنن.

 

 

کیان و کیارش و کادوها

 

 

ژستو داشته باشین

 

 

اینم عسلکه منه که همش تو فکر بود 

قرار بود سه تایی فوت کنن ولی به هستی مهلت ندادن به خدا

 

امیدوارم صد ساله بشین دو قلوهای خاله

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ