سرزمین عجائب - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
دوشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٦
سرزمین عجائب

هفته پیش پنج شنبه عصر با مامان و بابا رفتیم طلا فروشی عمو سعید شوهر دختر خاله مامانم و بابایی دلاری که سفارش داده بود از عمو سعید گرفت،مامان هم از فرصت استفاده کرد و النگوهای منو که هم تنگ شده بود و هم یکیش شکسته بود برام عوض کرد.خیلی خوشحال بودم و دلم می خواست به عمه هام نشون بدم ولی از اونجایی که همه عروسی دعوت داشتن و فقط ما نرفته بودیم ،عمه مریم خونه نبود ولی آقا و عمه لیلا و فریبا خونه بودن و من تونستم النگوهای جدیدمو بهشون نشون بدم و کلی هم باهاشون بازی کردم.

جمعه هم تا عصر خونه بودیم ولی اینقده من غر زدم تا ساعت 6 بابایی و مامانی منو به پارک بردن و کلی تاب و سرسره و........سوار شدم و خیلی بهم خوش گذشت بابا هم با دوربین جدیدمون ازم عکس گرفت که بعدا مامان براتون میزاره.

از شنبه هم همش منتظره دوشنبه یعنی امروز بودم تا با بچه های مهد کودک به سرزمین عجائب بریم ،دیشب هم به بابایی گفتم من تا ساعت 9 باید مهد کودک باشم ،نکنه دیرمون بشه.

صبح که بابا بیدار شد دید من رو تختم نشستم و منتظرشم ،کلی تعجب کرد که همیشه منو به سختی بیدار میکنه ولی امروز من خودم بیدار شدم،بابایی گفت :هستی خانوم تا شما حاضر شی من یه دوش میگیرم ،با اون که من کلی اعتراض کردم ولی بابایی کار خودشو کرد و رفت حمام،بابا حوله پیچیده بود که من در آسانسورو نگه داشته بودم و مدام بابایی رو صدا میکردم که انگار امروز داره میره عروسی ،ول کن نبود،منم کوتاه نیومدم اینقدر صداش کردم تا قول داد اگه به بچه ها نرسم خودش منو تا سرزمین عجائب میبره ،منم کمی آروم شدم و درو ول کردم تا حاضر شه،به قول مامان، بابایی همیشه بر عکسه........

خلاصه به موقع رسیدم ولی هنوز به خونه نرسیدم تا واسه مامانی از اونجا تعریف کنم.

دوستای مامانی از سفرشون پرسیده بودن،خدا بخواد 23 مرداد صبح زود میرن و از اونجایی که من دختر منطقی هستم اصلا بهشون نمیگم منم ببرین و خیلی خوب قبول کردم که هواپیما منو راه نمیده ،از این بابت هر چند مامان دلش پیش منه ولی خوشحاله که من این قدر منطقیم.ما اینیم دیگه........

هر روز هم یه سفارشه تازه بهشون میدم که برام بیارن ،مامان هم واسه این که یادش نره ،تو کاغذ مینویسه تا من خیالم راحت بشه و بهم گفته مادر جون هر روز کارامو مینویسه و بهش خبر میده که من چه جور دختری بودم،حالا هم که خودش نیست واسم نگهبان گذاشته،از دست این مامانا..................

شاید قبل از رفتن یه بار دیگه هم آپ کنه ولی اگه نتونست از همتون خداحافظی میکنه و براتون آرزوی سلامتی داره،شما هم دعا کنید بهشون خوش بگذره و مشکل یا مریضی برامون پیش نیاد ،آخه مامانم زیاد خوش شانس نیست و بعضی وقتا تو اینجور مواقع بد میاره.به امید دیدار............

اینم دو تا عکس جدید که عریضه خالی نباشه.

 

 

هستی جونم دوست دارم مامانی

 

 

عروسکه من به خدا سپردمت

 

باور کن اگه میدونستم به سلاحته حتما میبردمت

راستی من همین الان رسیدم خونه٬خیلی هم بهم خوش گذشته و کلی شعبده بازی دیدم و ناهار هم پیتزا خوردم و کلی بازی کردم.

مامان نوشین:دختر گلم امیدوارم همیشه بهت خوش بگذره و از زندگیت راضی باشی گلم.

مواظب خودت باش عزیز دلم.

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ