دل تنگی های یک مادر - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
دوشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٦
دل تنگی های یک مادر

ساعت از دوازده شب گذشته ولی من اصلا خوابم نمیاد و مدام به فردا صبح(سه شنبه )فکر میکنم که باید هستی عزیزم رو بزارم وبرم سفر،میدونم پیش خودتون میگین مگه مجبوری؟ولی باور کنید گاهی اوقات آدم باید بعضی کارا رو انجام بده تا دوام زندگی مشترکش آسیبی نبینه.شاید منظورم رو نفهمیده باشید ولی فکر میکنم مامانای خوب دیگه که بچه کوچیک و ماهی مثل هستی من دارن بهتر بفهمن که برای من دوری از هستی حتی برای چند ساعت سخته ولی از اونجایی که آقای همسر فوق العاده خوش سفر و عاشقه مسافرته منم گاهی اوقات باید همراهیش کنم به خصوص که خودش تا حالا ماموریتی و بدون ما به انگلیس،فرانسه،آلمان و ایتالیا رفته و من فقط یکبار تو این هفت سال آنتالیا باهاش رفتم ،خوب معلومه که باید گاهی وقتا باهاش باشم تا دوباره فیلش یاد هندوستان و ماموریت بازی نیوفته،قبول دارین که؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از طرفی تو مسافرت خارجی که آدم از خوردو خوراک و......خیلی چیزای دیگه مطمئن نیست نمیتونه بچه ببره اونم هستیه حساس و بد مرض رو

دو سه شبه وقتی میخوابه هی میرم میبوسمش و چشام پر میشه اشک،یعنی از حالا نرفته دلم براش تنگ شده،جالب اینه که هر وقتم بوسش میکنم از خواب بیدار میشه منو میبوسه،دوست دارم میگه و یه شب به خیر دیگه میگه،بعد چشماشو میبنده و خوابش میبره.

امروز هم روز پر تلاش و نسبتا سختی داشتم،صبح رفتم مهد کودک و با مدیر مهد صحبت کردم و ازش خواستم تو این مدت به هستی سخت نگیرن چون خیلی حساسه و تو اینجور مواقع من باهاش صحبت میکنم،اونا هم گفتن با روحیه شادی که ما از این بچه میشناسیم خیالمون راحته که بهش بد نمیگذره شما هم خیالتون راحت باشه(خدا رو شکر که ازش راضی بودن).

بعد تلفن زدم به عمو سرویسی و برای صبحها هماهنگ کردم ،برعکس مهد کودک عمو ازش گله مند بود که به خدا من هستی رو خیلی دوست دارم ولی توی سرویس ماشالا خیلی شیطونی میکنه و به حرفم گوش نمیده(خیلی خجالت کشیدم)به عمو قول دادم باهاش صحبت کنم،هستی خانوم اول منکر شد ولی بعد قول داد که توی سرویس هم دختر خوبی باشه به شرطی که من به باباش نگم(آخه یه دفعه باهاش دعوا کرده)،شیطون بلا تازگیها شرطی شده............

ساعت 11:30 قبل از بیرون رفتن ،رفتم توی حمام و حسابی همی جارو شستم ولی وقتی خواستم درو باز کنم و بیام بیرون دستگیره موند تو دستم ،داشتم از ترس و دلشوره مخصوصا برای هستی میمردم،هی جیغ میزدم و گریه میکردم اما از شانس بدم فاصله حمام تا درب ورودی زیاد،خانه بغلی تخلیه،بدون هیچ امکاناتی ،فقط به در میکوبیدمو خدا رو بعدشم امام زمان و.............یاد میکردم و همش فکر میکردم تا ساعت 4 بمونم هستی میاد میمونه پیش نگهبانی؟؟؟؟؟؟؟؟؟//

هیچ کس ازم خبر نداره تا شب که محمود میاد،کسی هم شماره محمودو نداره بگه بیا بچه رو ببر،باور کنید خیس عرق بودم ،حالم بد شده بود ولی همش به هستی فکر میکردمو به در میکوبیدم همین که گفتم خدایا تایلند نخواستم منو نجات بده یا امام زمان که در باز شد.اینقدر خوشحال بودم که انگار تمام عمرم زندانی بودم و روی آزادی رو ندیدم.خدایا قربون بزرگیت که توی سخت ترین شرایط فقط تو به داد بنده هات میرسیو بس.........

خلاصه نفس زنان نشستم یه نفسی تازه کردمو به آقای همسر زنگ زدم میدونید چی گفت؟؟؟نترس بابا تا شب از بی هوایی نمیمردی،یادت باشه تنها بودی گوشی تلفنو با خودت ببر حموم یا اصلا حموم نرو یا رفتی درو نبند.منم گفتم به جای عذر خواهی که چند روزه میگم در راحت باز نمیشه و تو گوش ندادی،حالا طلبکارم شدی.گفت:حالا حالت که خوبه(یعنی من که نمیتونم بیام،باور کنید اگه از تو حموم زنگم میزدم میگفت تا عصر همونجا بمون من کار دارم،ساعت 5 میرم با هستی میام خونه،نخندید،آخه میشناسمش امتحان پس داده)

به هر حال مثل آدمی که از زندان بهش عفو خورده از خونه زدم بیرون یه نفسی کشیدم و رفتم آرایشگاه،یه سر صفایی دادمو برگشتم خونه،مشغولی کارای خونه شدم .ساعت 7:30 هم آقا تشریف آوردن اول اعتراض کردن که چرا امروز غذا برام کم کشیده بودی دارم میمیرم از گرسنگی،بعد از صرف شام هم وقتی بهش گفتم موافق نیستم ماشینمو بزارم خونه بابات اینا،بیا بریم بزارم خونه عمو اینام .گفت ماشین خودته هر جا میبری خودت ببر(یعنی من نمیام خونه عموت حالا که خونه بابام نمیای) من خوابم میاد ،اولش گفتم بزارم فردا ببرم و با آژانس برگردم ،اما تا من ظرفارو بشورم دیدم آقا خوابه،بیدارش کردم و گفتم من به خاطره تو نمیرم تو چرا ساعت 8 خوابیدی.گفت:تو برو من خسته ام.منم کم نیاوردم و بعد از آماده کردن خانوم کوچولو برای خواب راه افتادمو رفتم،اتفاقا عمو جونم خیلی هم از دیدنم خوشحال شد و کلی با هم گپ زدیم،البته اون یکی عموم هم با خانوادش اونجا بودن ،بیتا و ناصر هم اومدن.

اون یکی عموم گفت:آقا محمود چه جوری خانومشو این وقت شب تنها گذاشته،تازه با آژانس تنها برگرده(نتونست خودشو نگه داره،یغنی ای بی غیرت آقا محمود)جای بابات خالی،آخه بابام به این چیزا خیلی حساسه دانشگاهم میرفتم کلاسای 5 به بعدو با هر سختی بود میومد دنبالم حتی با دست شکسته...........................

اما عمو جونام که نذاشتن تنها برگردم دو تایی به بهانه اینکه خودت پشت فرمون بشین تا ما هم به ماشینت وارد بشیم و اگه لازم شد پشتش بشینیم(ماشینم اتوماته)منو تا دم در با ماشینه خودم رسوندن و خودشون با ماشینم برگشتن تا بزارنش تو پارکینگ،وقتی رسیدم دیدم آقا سر حال تر از من هم پای کامپیوتره(هم لب تاب روشن بود هم این یکی)هم داره فیلم نگاه میکنه،وقتی هم بهش گفتمُ یه دستشون درد نکنه ای گفت که یعنی کار مهمی انجام ندادن............................از دست این شوهرای بد جنس،تازه الان نصفه شبی رفته سراغ در حموم که یعنی من به فکر شمام،الانم نفهمیدم چی کار کرده و رفته خوابیده،خدا به نفر بعدی رحم کنه......

این بود از ماجرای امروز من و دل تنگیهام برای هستی قشنگ و نازم،همه بهم میگن فکرش رو نکن و بزار بهتون خوش بگذره مطمئن باش به هستی هم بد نمیگذره ولی مگه میشه من تمام هستیمو دارم میزارمو میرم.

هستی خوب و مهربونم امیدوارم وقتی بزرگ شدی و ازدواج کردی ،شرایط منو بفهمی و مامانی رو برای اینکه تو رو تنها میزاره ببخشی.

دختر خوبی باش و خوب غذا بخور،عمو سرویسی رو اذیت نکن،با دایی امیر شیطونی نکن و مواظب خودت و مادر جون باش تا مامان انشالا با دست پر برات برگرده و یه خاطره خوب برای هر سه مون باقی بمونه..

از همه دوستای خوب وبلاگیم که همیشه به ما سر میزنن ممنون هستم و همتون رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.خداحافظ و به امید دیدار(راستی عمر دست خداست ٬حلالم کنید)

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ