هستی خانوم و شیطونی هاش - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
یکشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٦
هستی خانوم و شیطونی هاش

با توجه به این که هیچ بهبودی در گردن مامان نوشین حاصل نشده و فردا عصر وقت دکتر اورتوپد داره ،به اصرار من پای کامپیوتر نشسته.

متاسفانه وبلاگ خیلی از دوستامون باز نمیشه و مامانی غصه میخوره که نمیتونه نوشته هاتونو بخونه مثلا وب مریم پاییزی،نسترن جون مامان باران،نیلوفر جون،میترا جون مامان ایلیا و..........خیلیای دیگه.

مامان نوشین که رفت سفر من نسبتا دختر بدی نبودم و مرتب مهد میرفتم و میومدم و خیلی منطقی منتظره برگشتنشون بودم ولی وقتی تلفنی با مامان صحبت میکردم نمیدونم چرا بغض میکردم و گریم میگرفت و مامانی کلی باهام حرف میزد تا من آروم بشم و سعی میکرد هر روز با من حرف نزنه که هوایی نشم.همش با دایی امیر بازی میکردم و کلی باهاش جور تر از قبل شدم ،البته بعضی وقتا هم با بهانه گیری و لجبازیهام گریه مادر جون رو در میاوردم که خب اونم طبیعیه دیگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شنبه ساعت 1:30 نصفه شب دیدم دو نفر اومدن بالای سرم و هی منو بوس میکنن و قربون صدقه ام میرن،چشمامو باز کردمو پریدم بغلشون که مامانی جیغش در اومد تازه اون موقع بود که دیدم یه گردن بند سفید دور گردن مامانیه،اومدم بزنم زیر گریه که بوسم کرد و گفت چیزی نیست مامان زود خوب میشه و به خاطر من گردنبند رو باز کرد و دیگه هم نبست ،شاید به همین خاطرم تا حالا خوب نشده ،آخه هر دفعه خواست ببنده من رفتم بغلش گفتم:مامانی زود نمیریا وایسا با هم بمیریم،مامان جونم هم که دید من غصه میخورم دیگه گردنشو نبست.

خلاصه همون شب یه اسمارتیس نیم متری که از فرودگاه بانکوک خریده بودن بهم داد و بعد از اینکه نیم ساعتی تو بغلش بودم بهم گفت برم بخوابم تا صبح راحت بیدار شم.

فرداش هم که از مهد اومدم دیدم همه چیزایی که برام خریدن روی تخت چیده،کلی ذوق کردم و با بعضی هاش ور رفتم ولی بیشتر از همه از کفش پاشنه داره زردی که پاشنش شیشه ای بود خوشم اومد و زود پوشیدمش و کلی تو خونه باهاش راه رفتم.مامانی رو بغل کردم و ازش تشکر کردم،مامان گفت بزار اینا باشه بابایی که شب اومد از اونم تشکر کن.

ساعت 9 شب بود که مامان و بابای بابا محمودم اومدن خونمون،منم بدو بدو عزیز رو بردم تا تختمو ببینه.مامانی هی میگفت باشه هستی جون حالا وقت زیاده ولی من طبق معمول که جلوی کسی به مامانم کمتر نگا میکنم ،عزیزو بردم تو اتاقم. عزیز خیلی از وسایلم خوشش اومد و همش میگفت چه خبره ماشالا یعنی که.........................خب آدم یه بچه بیشتر نیاره اینه دیگه بیشتر واسش خرج میکنه،هستی جون خوش به حالت با این بابایی که داری یعنی........................مامان نوشین هم میگفت والا بیشتر واسه هستی خرید کردیم واسه خودمون چیزی نخریدیم.............

به هر حال اون شبم بدون اینکه مامان دعوام کنه وسائل رو جمع کرد و منو خوابوند.

گذشت و گذشت تا رسید به سه روز تعطیلی همون هفته،بابایی که دلش میخواست اصلا از خونه بیرون نریم و همش بخوابه یا فیلم نگا کنه تا خستگی سفر از تنش در بیاد،به همین خاطر چهار شنبه و پنج شنبه تا عصر خونه بودیم ولی مامان که هم حسابی پشتش باد خورده بود و هم گردنش همچنان درد میکرد ،آشپز خانه را تعطیل کرده بود و همش مهمون جیب بابا محمود بودیم.ولی عصر پنج شنبه چون به من قول یه سرزمین عجائب داده بودن،از خونه زدیم بیرون و بعد از کلی راضی کردن من که پارک ارم به خاطر فضای بازش از سرزمین بهتره ،منو بردن پارک ارم و من هر چی دلم خواست بازی کردم و آخراش هم صورتم رو یه خانومه نقاشی کرد و کلی عکس انداختم،بعدشم اومدیم خونه و مجبورشون کردم تا با لباس عروسم ازم عکس بندازن که حتما دیدین.از پارک ارم و چند جای دیگه هم مامانم براتون عکس میزاره.

فرداش هم رفتیم خونه مادر جون که بازم خیلی شیطونی کردم.

حالا از ماجرای سالگرد ازدواج مامان و بابا براتون بگم،چهارشنبه14 شهریور هفتمین سالگرد ازدواج مامان نوشین و بابا محمود بود،مامانی که میدونست بابایی کادوشو قبلا داده(سفر به تایلند)منتظر کادو نبود ولی خودش میخواست واسه بابایی یه عینک طبی ،آفتابی بخره(عینک بابایی تو سفر شکسته بود)چون بابایی بدون عینک آفتابی رانندگی تو جاده، اذیتش میکنه.

مامانی شام درست کرد و یه شمع گنده هم گذاشت وسطش و.........ساعت 7 شب بابایی با ناله زنگ زد و گفت:نوشین جون حالم خوب نیست دلم درد میکنه و حالت تهوع دارم باید بیام دفتر چه مو بردارم بریم دکتر.

مامان:پس از صبح تا حالا چی کار میکردی.بابا:والا همین جوری بودم ولی الان بدتر شدم.

مامان: تو دلش گفت اینم شانس منه:باشه بیا خودت برو،میترسم هستی از در مانگاه مریضی بگیره،من میمونم خونه تا بیای.

بابا:نه تو هم بیا آخه میخوام بعدش بریم واست انگشتر بخرم.

مامان:نه دستت درد نکنه من کادومو گرفتم(حالا هی از بابا اصرار از مامان......................)

مامان آخه عزیزم ساعت ده شب با مریضی واجبه ،فردا هم روز خداس.

بابایی اومد خونه و یه سبد گل قشنگ و یه کیک کوچولو به مامان داد و رفت.

ساعت 9 زنگ زد که تو شامتو بخور من زیره سرمم ،نباید امشب چیزی بخورم .

مامانی با دل غمگین میزو جمع کرد و خودش سر پایی چند لقمه خورد و چند تا عکس از من گرفت و رفتم خوابیدمو بقیشو نفهمیدم چی شد................................

پنج شنبه هم با خاله بیتا و عمو ناصر و مادر جون رفتیم سفره خانه عالی قاپو و قبل از اون سه تایی رفتیم واسه بابایی یه عینک سفارش دادیم و با اونکه مامانی نمیخواست طلا بخره ولی یه انگشتر چشمشو گرفت و بابایی هم براش خرید و تو سفره خونه با کلی احساس بهش داد و مامانی رو حسابی شرمنده کرد.

سفره خونه هم خیلی خوش گذشت ،هر چند من چون ظهر نخوابیده بودم کلی غر زدم و بهانه گرفتم.

جمعه ناهار هم رفتیم خونه عزیز تا سوغاتیهاشون رو هم بدیم،اونجا هم بد نبود ولی باز من اینقدر از مامانی حرف کشیدم و حرصش دادم که دیروز وقتی از مهد برگشتم نتونست خودشو نگه داره و بعد از 45 دقیقه صحبت کردن با من ،نذاشت تا شب از اتاقم بیرون بیام ،تا اینکه بابایی اومد و شام خوردیمو من خوابیدم،خدا کنه شیطون دست از سرم بر داره تا بیشتر حرف گوش بدم و کمتر مامان و بابایی رو اذیت کنم.

فردا هم که باید از مهد اومدم مامانی رو ببریم دکتر ،خدا کنه چیز مهمی نباشه و زودتر خوب بشه.

اینم عکسای پارک ارم و هستی خانوم و سالگرد ازدواج

هستی خانوم در حال نقاشی شدن در پارک

هستی و ماشین بازی

کش بازی(مامان نفسش بند اومده بود و هی به بابا غر میزد که چرا منو....

قبل از رفتن به خونه مادر جون

کیک و گل سالگرد(جالبه که روی کارت نوشته شده بود پیوندتان مبارک٬مامان مرده بود از انتخاب بابایی)

اینم کادوی مامانی در عالی قاپو

هستی خانوم در شب سالگرد ازدواج

قبل از رفتن به سفره خانه

بعد از کلی بهانه گیری در سفره خانه(مثلا خوابه)

 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ