ماه رمضان - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
دوشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٦
ماه رمضان

ماه رمضان اومد و دل مامان نوشین بازم گرفت.

آخه میدونید مامانی از بچگی خیلی دلش میخواست روزه بگیره و به خاطر سردردای شدیدی که میگرفت نمیتونست روزه بگیره ولی همیشه غصه میخوره.

امسال هم روز شنبه تصمیم گرفت با بابایی روزه بگیره و برای سحر پاشد و همه چیزو آماده کرد ولی هنوز کامل نخورده بودن که من با صدای خروسکی شروع به گریه کردم و بابایی منو با خودش برد دکتر و قبل از اذان صبح برگشتیم خونه ومن با هزار ادا و اطوار خوابیدم.

روز شنبه از ساعت سه به بعد حال مامان کمی بد شده بود و سر درد به سراغش اومد ولی سعی میکرد تحمل کنه و روزشو نخوره.من ساعت سه رسیدم خونه و بابایی چهار.

ماشالا حال بابا خیلی خوب بود ولی مامان لحظه به لحظه بدتر میشد و از سر درد و تهوع بی تابی میکرد ،تا اینکه ساعت شش دیگه نتونست خودشو نگه داره و استفراغ کرد. من و بابایی هم دلمون واسش کباب شده بود و بابایی میگفت مگه مجبوری زن ،تو که میدونی نمیتونی٬ چرا خودتو اذیت میکنی،پاشو بریم آمپولتو بزن.اذان که گفتن ما تو درمانگاه بودیم ،بعد از آمپول اومدیم خونه و بابا ساعت هفت تنهایی افطار کرد و مامان مستقیم رفت تو رختخوابش و یک ساعتی دراز کشید تا سر دردش کمی بهتر شد.

بابایی میگفت عجب روزی بود امروز،سحر هستی خانوم رو بردم دکتر،افطار نوشین خانوم رو،منم زود گفتم بابایی نوبت شماست که ما ببریمت دکتر...............مامان و بابا مرده بودن از خنده مگه حرفه خنده داری زدم..........

این شد که دیگه مامان پشت دستشو داغ کرد تا روزه گرفتن رو امتحان کنه و از اون روز پا میشه به بابایی سحری میده تا تو صوابش شریک باشه.

راستی از اول مهر ماه کلاسای جدی پیش دبستانی من شروع میشه و من خیلی خوشحالم،مهد کودک یه لیست لوازم داده بود که بابایی قشنگتریناشو برام خرید و مامان اسممو رو همش نوشت و تحویل مهد دادیم ،در ضمن 17000 تومان بابت کتاب های بخش فارسی و زبان قراره بدیم و کلاسهای بلز و کامپیوتر هم از مهر ماه دوباره شروع میشه و من باید حسابی درس بخونم تا مامان و بابایی ازم راضی باشن.

اون هفته دوشنبه هم که رفته بودیم دکتر ،تا گردنه مامان رو نشونش بدیم.پس از کلی معطلی رفتیم تو و آقای دکتر بعد از معاینه و عکس گفت٬ مامان دنده گردنی داره ،من که کلی خندیدم ولی بابایی پرسید یعنی چی و چیکار باید کرد؟؟؟آقای دکتر گفت٬ یعنی آخرین مهره گردن کمی بلندتره و همین باعث میشه که درد همیشه به دستش میزنه،و درمان خاصی نداره و فقط باید مواظبش بود و تحریکش نکرد(یعنی درد بی درمانه خودمون)انداختن سر به پایین ممنوع،چرخاندن گردن ممنوع ،خیلی ورزشها ممنوع،پای کامپیوتر نشستن به مدت طولانی ممنوع،دمرو خوابیدن که عشق مامانمه ممنوع،کاره خانه کردن ممنوع،و خیلی ممنوعهای دیگه.................و چند ورزش مخصوص هم برای گردنش داده که مامان هم خیلی خوب همشو انجام میده،حالا هر کی از مامانم میپرسه گردنت چطوره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟مامانی خود به خود خندش میگیره(دنده گردنی)و میگه هیچی خوبم ،باید باهاش بسازم(بسوزم و بسازم).اما الان خیلی بهتره و از همتون به خاطره همدردی هاتون بی نهایت ممنونه.

خوب دیگه مامان نمیتونه زیاد بشینه آخه میدونید که ......................

امیدوارم نماز و روزه هاتون قبول درگاه الهی باشه و در صحت و سلامت کامل این ماه دوست داشتنی رو بگذرونید(برای ما هم دعا کنید) و قدر سلامتی تونو بدونید که خیلی ها آرزوی روزه گرفتن به دلشون مونده.

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ