چند روز تعطیلی و خرید برای هستی - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸
چند روز تعطیلی و خرید برای هستی

وای که چقدر این چند روز سرمون شلوغ بود،البته خدا رو شکر همش مهمونی و خرید و ....

قبل از هر چیز٬از نازنین عزیزم که برای هستی سفارش کارت پستال داده بود(سفارش کارت)و خبرم کرد که رفتم به اون وبلاگ و دیدم٬تشکر میکنم٬خیلی خیلی خوشحال شدم و کلی براش آرزوی خوشبختی و سلامتی دارم٬بازم اینجا میگم که٬ نازنین جون من و هستی خیلی دوست داریم....اینم کارت پستال برای هستی عزیز دلم از طرف نازنین گلم

سه شنبه شب،همگی خونه ی خاله ام دعوت بودیم،به خاطر فوت آقاجون، پاگشاهای داداش رضا و سمیرا جون،عقب افتاد و همچنان نهضت ادامه دارد،شب خیلی خوبی بود و کلی خوش گذشت،اینقدر خوب بود که تا ساعت 2:30 اونجا بودیم و تا برسیم خونه نزدیک 3 بود.......

خانومی من ٬خونه خاله ی مامانش

کیان و کیارش سوار بر هم(در خواب ناز)٬خونه ی خاله ی مامانشون(خاله نوشین شکار لحظه ها کرده)

چهارشنبه ظهر، اول رفتیم هستی رو توی آزمونهای قلم چی ثبت نام کردیم،دوستم که دخترش امسال پنجم هستش خیلی از آزمونها تعریف میکرد و اصرار داشت هستی رو ببرم و ثبت نامش کنم،منم بعد از مشورت با بابا محمودش،تصمیم گرفتم که برای آشنایی با سوال و جواب ٬هستی رو ثبت نام کنیم،جالبه که امسال اولین سالی هستش که دوم دبستان هم آزمون داره و هستی خانوم قرار شرکت کنه(به قول زنداییم،وقتی کنکور قبول بشه میاد جلوی دوربین میگه،من هستی....از سال دوم دبستان در آزمونهای قلم چی شرکت کردم...  )الان که دارم مینویسم خنده ام گرفته،آزمون کلاس دوم، دو ماه یکبار جمعه ها صبح، برگزار میشه که هیچ فشار و اذیتی برای هستی نداره و فشار روی باباشه که باید جمعه از خواب نازنینش بزنه و دو ماه یکبار ...حالا قرار پشتیبانش، زنگ بزنه و تاریخ اولین آزمون و نزدیکترین محل آزمون به خونمون رو خبر بده و ...به امید موفقیت همه ی بچه های دنیا........بعد از اونجا،رفتیم منیریه و برای خانوم،یک عدد اسکیت رولر بلید(که همه ی دوستان و همینطور فروشنده ها معرفی کردند)خریدیم،و ساعت 3 رسیدیم هایپر مارکت ،اول ناهار خوردیم(آواچی)بعد تا ساعت 6 (محمود میخواست بکشتمون)خریدای شهروندی و میوه و ....ساعت 7 رسیدیم خونه و با سرعت نور حاضر شدیم(البته خودم تنهایی اونهمه خرید رو جا به جا کردم و هستی و باباییش استراحت فرمودند)و خودمون رو برای شام، به خونه ی عموی هستی خانوم رسوندیم و تا ساعت 12:30 اونجا بودیم....

مکان و زمان:توی ماشین در حال رفتن به خونه ی عمو ...ساعت 8:30 شب

هستی:امروز که رفتم مدرسه ٬ماشین پلیس جلوی در بود و یک آقا و خانوم پلیس برای بچه ها صحبت میکردند.

مامان:چی میگفتن؟؟

هستی:هیچی بابا

بابا:یعنی چی هیچی؟؟

هستی:میگفتن وقتی مامان و باباتون با هم خونه نیستند اگه یکی در زد و گفت من دوست باباتونم در رو باز نکنید،از همین چرن و پرتا دیگه....

مامان و بابا:

هستی:تازه خانوم پلیسه،از این روسری سیاها که خیلی بلنده سرش بود و روی مقنعه اش آرم پلیس بود.

مامان و بابا:

مامان:منظورت چادر هستی جون؟؟؟

هستی:آهان ٬آره مامان همون

مامان:خاک بر سرم یعنی بچه ام اسم چادر مشکی رو نمیدونه.....

هستی در حال پرو اسکیت(همین رو خریدیم)

هستی٬ توی هایپر مارکت منتظر غذا

هستی٬زیر پتو توی پشت بام خونه ی عمو(قلیون و چای و میوه)

پنجشنبه ،بابایی دانشگاه بود و ما تا شب خونه بودیم،ساعت 7 شام خوردیم و ما،ساعت 7:30 تا 9 رفتیم کلاس و بدو بدو اومدیم خونه و هستی رو برداشتیم و برای شب نشینی رفتیم خونه ی دایی بزرگم که هم دخترش دماغش رو عمل کرده و هم داییم به عنوان مدیر نمونه انتخاب شده (برای تبریک)و ....تا ساعت 1:30 هم اونجا تشریف داشتیم و تا اومدیم خونه و ....

امروز هم(جمعه) بعد از کلی غر غر محمود،که چقدر منو خرید میبری و ....(اونوقت خانومی میگه ٬همه چی رو بابام خریده،خداییش اگه ما مامانا نباشیم این باباها هیچی رو لازم نمیدونند و عمرا بچه ها اینهمه حالش رو ببرند،یکروز اسکیت،یک روز لباس،قلم چی،کتاب و....)از ساعت 12 تا 3 برای هستی خرید پاییزی کردیم و بعد از خوردن ناهار ،محمود جلوی بوستان منو پیاده کرد تا بدو بدو برم و کتاب گاج ریاضی رو از شهر کتاب برای هستی بخرم(مدرسه خواسته)،از شانس من نوشته بود تا 4 تعطیل هستش،کلی وایسادم تا باز شد و ایندفعه از شانس خوبم آخرین کتاب ریاضی دوم گاج رو خریدم و گرنه باید دوباره کلی ...قرار بود بعد از ظهر٬ هستی رو ببریم پارک تا اسکیتش رو جلوی خودمون امتحان کنه(یکشنبه میبره مدرسه و همونجا میمونه)ولی به خاطر کار بدی که کرده بود باباش تنبیهش کرد و مثل من(دلم نازکه دیگه) گذشت هم نکرد و نبخشیدش و نبردش پارک،هستی کلی گریه کرد ولی من هیچ دخالت و اعتراضی نکردم ٬ تازه کلی هم خوشحال شدم که تونست روی حرفش وایسه و برعکس من(که اکثرا دلم نمیاد و میبخشمش)تنبیهش کرد،از ساعت 5 تا 8 هم تمرینهایی که گفتم به طور نا پیوسته انجام داد و ساعت 9 خوابید....

کاپشن هستی خانوم٬بعد از ۳ ساعت گشتن و وسواس به خرج دادن

اینم چکمه هایی که با کاپشنش ست کردیم

پی نوشت 1:اینم دو تا عکس از جمعه ی پیش ٬توی پارک سعادت آباد:

توی خونه که رنگ انگشتی نخریدم تا حالا٬کلی ذوق کرده بود

اینم نقاشی دخمل من٬که اول اسمش رو هم به انگلیسی...

پی نوشت 2:دوستای گلم٬اگر دستبندم پیدا بشه٬ خودم بهتون خبر میدم٬ممنونم که برام کلی انرژی مثبت میفرستید و در موردش سوال میکنید

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ