روز جهانی کودک و کنسرت هستی - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸
روز جهانی کودک و کنسرت هستی

  در ابتدا صمیمانه و از ته ته قلبم،روز جهانی کودک(فردا)رو،به تنها امید زندگیمون هستی عزیز،و تمام کودکان معصوم دنیا،مخصوصا دوستان وبلاگی خوشگلمون،تبریک میگم و برای همشون یک دنیا سلامتی و موفقیت و خوشبختی آرزومندم...

 

 

هستی خوشگلم،شیرینی زندگی مامان و بابا،روزت مبارک

دختر خوبم،برات بهترینها رو از خدای مهربان خواستاریم و امیدواریم فردا،توی کنسرت ٬مثل همیشه بدرخشی و باعث سر بلندی خودت و خوشحالی ما باشی

اینهفته هر روز از خونه بیرون رفتم و کلی سرم شلوغ بود،شنبه ساعت 5 صبح ٬بابایی هستی خانوم رو از زیر قرآن رد کردم و فرستادم ماموریت،عصرش همراه هستی رفتیم تا کتابهای زبانش رو که همون روز گرفته بود(هیپ هیپ هوری ۲)،بدیم سیمی کنند،بیرون که رفتیم گفتم حالا که اومدیم،یک سر برم خونه ی همسایه قبلیمون،که مثل خواهر باهاش صمیمی هستم و دوستش دارم،دم خونشون فهمیدم خونه نیست و رفته مدرسه ی پسرش برای جشن پیش دبستانی و کلاس بندی،من و هستی هم رفتیم مدرسه(دوربین پیش محمود بود نتونستم عکس بندازم)و همگی با هم رفتیم خونشون و تا ساعت 8 شب اونجا بودیم،و وقتی اومدیم خونه هستی شام خورد و خوابید،منم یکمی رفتم تو اتاق کار و وبلاگ خوانی کردم و اومدم پای تی وی و رمان خوندن ٬تا ساعت 2 ٬که چراغ پذیرایی رو روشن گذاشتم(برای یک شب خوابیدن مزاحم دایی امیر نشدیم) و رفتم که بخوابم....من خوابیدم ولی غافل از اینکه محمود اونجا تو هتل نتونسته بود تا صبح بخوابه؟؟؟فکر نکنید از تنهایی میترسه ها نه،بابایی هستی٬ خیلی هم شجاعه و اصلا از تنها بودن و تنها خوابیدن ....(تا تو باشی بدون من شب جایی نری)

صبح یکشنبه ساعت 9 رفتم کتابهای هستی رو که آماده شده بود گرفتم و بردم مدرسه(برای ظهر که زبان داره بی کتاب نمونه)،اولین جلسه با معلمشون هم بود که ،با اونکه امسال سی و پنجمین سال تدریسش هستش،خیلی ماشالا جوون و سرحال و .....بود،به نظرم معلم خوب و جدی اومد،ولی زمانیکه اومدم توی کاغذ اسم خودم و هستی رو بنویسم گفت،شما مادر هستی .....هستید؟؟؟با هزار ترس و دلشوره گفتم بلهگفت،هزار ماشالا فلفل کلاسمه،دیگه وقت نشد باهاش صحبت کنم ٬چون ساعت درسی شروع شد و قبل از اینکه صحبتی با تک تک مادرا بکنه عذر خواهی کرد و رفت سر کلاس،البته من دنبالش رفتم و کتابهای هستی رو دادم تا بهش برسونه،و گفتم هستی چه جوریه؟؟؟خوبه؟؟؟با همون عجله گفت،هستی عالیه و رفت...(حالا موندم منظورش از فلفل٬ خوب بوده یا نه؟؟؟از بس اکتیو و شیطون هستش ٬همیشه زود شناخته میشه )موقعی که با مادر رویا صحبت میکردم،گفت رویا میگه امسال معلممون مثل پارسال همش بالای سر تک تکمون نیست و هستی معلم ما هستش،آخه هستی از ما زرنگتره و وقتی مشکلی داریم هستی بهمون میگه و ....من خیلی متعجب و خوشحال شدم٬ ولی وقتی هستی اومد اصلا به روش نیاوردم که فکر نکنه ....از مدرسه٬ رفتم استخر و ساعتش رو یادداشت کردم،اگه من بخوام برم روزهای زوج ساعت 10 برام خوبه که اونم بیدار شدن و رفتنش هنوز برام سخته؟؟؟؟خدا کنه زودتر همت کنم و شروعش کنم؟؟؟بعدش رفتم بوستان که برای روز کنسرت٬ جوراب شلواری و بلیز سفید برای هستی بخرم٬ ولی از اونجایی که وقتی میرم خرید ....از توی شهر کتاب٬ مجموعه دو جلدی دایره المعارف( که مدتها بود میخواستم برای هستی بخرم،و خیلی جامع و کامل عین دیکشنری٬ هر چی بخوای توش هست)،خریدم که خیلی سنگین بود و با هزار بدبختی اومدم خونه،تا رسیدم خونه رفتم حموم (ساعت 2 ظهر)از توی حموم مدام صدای در و ....میومد ولی اهمیت نمیدادم و پیش خودم میگفتم بازم خیالاتی شدی؟؟؟وقتی اومدم بیرون دیدم زنگ خونه رو میزنند؟؟؟رفتم از چشمی نگاه کردم دیدم محموده،در رو باز کردم و ....یهو گفتم پس چرا هیچی دستت نیست؟؟؟خندید و گفت،من خیلی وقته دارم زنگ میزنم،چون نگهبان گفت الان اومدی خونه،نگران شدم و از همسایه پیچ گوشتی گرفتم و در رو باز کردم و اومدم خونه،کیفمم توی اتاقمه،ولی وقتی دیدم توی حمومی،برای اینکه نترسی،دوباره رفتم بیرون و زنگ زدم؟؟؟؟پریدم بغلش و گفتم تو چقدر ماهی،خداییش اگه من بودم زهره ترکت میکردم؟؟؟؟گفت میدونم تو بد جنسی ولی مگه مرض داشتم که بترسونمت اونوقت هر موقع تنها بودی ....بهم گفت٬چه خبر چی کارا کردی؟؟؟کتابارو نشونش دادم و گفتم امروز اینا رو خریدم٬گفت چند خریدی؟؟؟گفتم ۳۵ هزار تومان٬بهت گفتم منو نتها نفرست خرید٬ میخواستی جدی بگیری؟؟؟گفت خسته نباشیبعدش برام گفت دیشبش نخوابیده و چون خیلی خسته بوده،دیگه نرفته شرکت و اومده که بخوابه،اونم دوش گرفت و با من ناهار خورد و خوابید،هستی هم که رسید و کفش باباشو دید ،پرید بغلش و همونجا تو اتاق ما٬ بغل باباش خوابید،ساعت 5 به زور بیدارشون کردم،محمود گفت بریم بیرون ولی قبول نکردم و گفتم استراحت کن(از دفعه بعد پیش خودش نگه ٬تا میرم خونه نوشین منو میکشونه بیرون و ...گفتم بزار تو خونه باشه)با هستی کمی زبان کار کردم و ....

سوغاتی بابا محمود از ماموریت یک شبه(خارک)برای عزیز دردونش

کتابهای زبان هستی در ترم جدید همراه سی دیو دایره المعارف(خرید مامان نوشین در ماموریت یک روزه ی بابایی)داخل جعبه اش

اینم دایره المعارف خارج جعبهجالبه که ٬هستی فکر میکنه تمام این دو جلد رو باید بخونههر چی بهش میگم لازم نیست همه رو الان بخونی و مثل دیکشنری٬هر موقع در مورد چیزی خواستی بدونی٬برو تو لیستش و همون مطلب رو پیدا کن و بخون٬به گوشش نمیره تا سرم گرم میشه میبینم رفته نشسته داره از اولش ...

دوشنبه هم تا ظهر خودم کلاس داشتم(مسترم گفت حواس پرتی و خیلی از حالاتم برای کلاس هستش و کم کم رفع میشه و ....)،سه شنبه عصر هستی آخرین تمرین گروهی رو٬ توی خرد داشت که با هم رفتیم و تا برگردیم شب شد و کلی خسته و ...

 هستی جونم٬روز سه شنبه(آخرین تمرین گروهی کنسرت)در سالن خرد

عزیز دلم٬قبل از رفتن به خرد

امروزم،کلاس پیانو داره که باید بریم،فردا(روز جهانی کودک) هم ساعت 5 ،کنسرتشون هستش که باید سه تایی بریم،بعد از کنسرت٬ هستی رو بزاریم خونه و بریم کلاس،خدا کنه به موقع برسیم....لباس روز کنسرت همون سارافون سرمه ای پارسال هستش که من اصلا از مدل و دوختش خوشم نمیومد ولی چاره نیست،جلوی هستی هم چیزی نگفتم که ناراحت نشه....جمعه ناهارم خونه ی دوست صمیمی٬دوران دانشگاهم٬منیر عزیز دعوتیمدیدید چقدر وقتم پره؟؟؟همیشه میگم خانومای شاغل چه جوری وقتشون رو نتظیم میکنند٬بعدش به خودم میگم٬مسلما نمیتونند بچه هاشون رو مرتب به کلاس و ...ببرند

پی نوشت 1: از این پست،اگه حرفی سوالی داشته باشید همونجا تو کامنتدونی جوابتون رو میدم ،پس اگر خواستید دوباره برگردید و جوابتون رو ببینید(دیگه برای جواب دادن٬به وبلاگ تک تک دوستان نمیرم مگه جواب و سوال خصوصی باشه)،البته فقط به سوالهای به جا و غیر خصوصی پاسخ میدم و برای اونایی که جز چرت و پرت و حرف مفت ،حرفی ندارند، جواب و تاییدی در کار نیست.....

پی نوشت 2: در مورد دستبند پرسیده بودید که باید بگم هیچ خبری ازش نیست،اونایی که خوشحال شده بودند،خوشحالتر بشن،منم دیگه ناراحت نیستم و راضیم به رضای خدا....فقط یک سوال ازتون داشتم،آیا آدمی که پولدار هستش و وضع مالی خوبی داره،از گم شدن یک تکه جواهرش اصلا دلخور یا ناراحت نمیشه؟؟؟مخصوصا که هدیه هم باشه؟؟؟این دلیلی بر خسیس بودن آدم هستش که برای گم کردن چیزی ناراحت بشه؟؟؟

پی نوشت 3: راستی ازتون میخوام همتون امتحان کنید و ببینید آیا میشه از تو وبلاگ هستی عکس یا متنی رو کپی یا سیو کرد؟؟؟اگر میشه٬ بهم بگید با چه برنامه ای وبلاگ رو باز کردید(فایر فاکس،اکسپلورر،...)؟؟؟البته چیزی رو سیو نکنیدها،من راضی نیستم،فقط خبرش رو حتما بهم بدید که ممنونتون میشم....

پی نوشت ۴: از روز شنبه تا حالا٬ حسابی سر و دماغم گرفته و حالت سرماخوردگی دارم٬آبریش بینی و گرفتگیش نمیزاره راحت بخوابم ولی اونقدرم شدید نیست که برم دکتر و فعلا همونجوری با سرم بینی و ....دارم میسازم

پی نوشت ۵: دوست خوب و مهربونمون٬ نقاش گمنام ٬از روی عکس هستی برامون نقاشی کشیده٬که دو روز پیش به ایمیلم فرستاده بود٬خیلی قشنگ شده٬دستش درد نکنه کلی خوشحال شدیم ٬ در اینجا هم٬من و محمود و هستی٬بینهایت ازش تشکر میکنیم و برای سلامتی و خوشبختی خودش و خانواده عزیزش دعا میکنیم٬انشالا همیشه دلشون شاد و لبشون خندان باشه

هستی عزیزم توی کنسرت اسفند ۸۷

نقاشی از عکس بالا٬ توسط نقاش گمنام عزیزبینهایت سپاسگزاریم(من٬هستی٬محمود)

 

پی نوشت ۶: انشالا پست بعدی با گزارشی از کنسرت و اگر بزارند عکس ،خدمتتون میرسیم،شاد و سلامت و موفق باشید.....

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ