گم شدن دستبند مامانی و ماموریت بابایی - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸
گم شدن دستبند مامانی و ماموریت بابایی

 

چهارشنبه شب٬ یهو پیش اومد بعد از شام، بریم خونه ی عموی بزرگم،و من که صبح به دختر عموم تولدش رو اس ام اسی تبریک گفته بودم،نمیتونستم دست خالی برم،برای همین از اونجایی که میدونم مثل خودم رمان خیلی دوست داره،رمانی که تازه خریده بودم و هنوز نخونده بودم،توش نوشتم و براش کادو کردم،کلم پلوی شیرازی هم به روش صحرا جون،پخته بودم که خیلی خوب شده بود،تند تند غذامون رو خوردیم و حاضر شدیم،جلوی آینه دیدم بلیزم یقه اش بازه و سرویس جدیدم قشنگ میشه بندازمش(سالگرد عقدمون)،گردنبند رو انداختم و اومدم دستبندش رو بندازم که چون نو هستش خوب قفلش جا نیوفتاد و همونجوری ولش کردم تا موی هستی رو ٬درست کنم و ببرم تا محمود٬ برام جا بندازتش که کلا یادم رفت و همونجوری رفتم مهمونی،توی راه هم همسری پیاده شد و یک شاخه گل رز قرمز خرید که روی کادو چسبوندم و ....بعد از خوردن کیک تولد،دختر عموم گفت،نوشین٬ سرویست مبارک تازه خریدی؟؟؟گفتم آره سالگرد ....ای وای فرناز٬ دستبندم نیست؟؟؟؟تمام خونشون رو زیر و رو کردیم ولی پیدا نشد که نشد،اینقدر از دست خودم و اینهمه فراموشکاری و سهل انگاری عصبی بودم که نگو،ولی نمیخواستم کسی ناراحت بشه و زمانیکه زنعموم میگفت اگه خونه ی ما افتاده باشه حتما پیدا میشه عزیزم و....گفتم،میدونم زنعمو خودتون رو ناراحت نکنید حتما پیدا میشه،اصلا طرف همسری که پیش آقایون نشسته بود نمیرفتم ولی هستی فوضول٬ رفت و همه رو خبر کرد،به مامانم گفتم من قفلش رو نبسته ولش کردم و تقصیر خودم هستش و ...محمود رو ٬فرستادم تا تمام مسیر پارکینگ و توی ماشین رو نگاه کنه که رفت و دست خالی برگشت،الهی قربونش برم،جلوی همه گفت فدای سرت کاریه که شده؟؟؟مامانم گفت خدا حفظش کنه اگه بابات بود،من دستبند رو نبسته راه میوفتادم؟؟؟گفتم مامان چرا بلند میگی محمود شنید که٬ من دستبند رو نبسته بودم؟؟؟مامانم کلی ناراحت شد ولی همسری انگار نه انگار که شنیده؟؟؟رفتم پیشش و گفتم محمود جون٬ شرمنده خیلی تازگیها حواسم پرت میشه(سوییچ ماشینم اومده بود جلوی چشمم)خجالت میکشم از تو و ....گفت مهم نیست خانومی گفتم که فدای سرت،چشمام پر شده بود از اشک٬ ولی چیزی نگفتم ،همش امید داشتم که تو خونه افتاده باشه ولی توی خونه ی خودمون هم نبود،دیشب اصلا خوب نخوابیدم و ناراحتم،من بیشتر از دستبندش خوشم اومده بود،ظهرم که هستی اومد خونه٬ یک کاغذ دادم ببره تا نگهبان بزنه رو برد و ....ولی حالا حالاها کمتر کسی پیدا میشه از دستبند طلا با اونهمه نگین و ....بگذره،زنعموم هم طفلی زنگ زد و گفت تمام خونه رو تمیز کردم و همه جا رو گشتم ولی پیدا نکردم؟؟؟؟پنجشنبه ظهر٬محمود زنگ زد و حالم رو پرسید،آخرشم گفت ازت توقع دارم تو هم یاد بگیری وقتی من و هستی٬ خطا میکنیم به جای غر زدن و ....بگی فدای سرتون،بازم کلی خجالت کشیدم....دیروز ناهار ٬اومد خونه و خوابید،قبل از خوابم٬ رفتم بهش گفتم،از دست من ناراحتی؟؟؟گفت نه تو که مخصوصا گمش نکردی،مال خودت بود٬ میدونم الان بیشتر از همه ناراحتی...بهش میگم،مگه نمیگن مال حلال گم نمیشه،من هیچ پولی رو حلال تر از پول تو نمیدونم؟؟؟میگه همیشه که اینجوری نیست و گرنه .... شما هم دعا کنید دستبند خوشگلم پیدا بشه،بیشتر از جنبه ی مادیش،چون کادو بود برام ارزش خاصی داشت،انرژی های مثبتتون رو روانه کنید لطفا....

چهارشنبه شب٬خونه ی عمو بزرگه ی مامان نوشین(تولد فرناز جون)

قربونت برم که با کیک تولد همه باید عکس بندازی

پنجشنبه عصر٬قبل از کلاس خودم و محمود٬رفتیم صنایع دستی رو بروی پارک ملت و برای خانوم ونکی کادو خریدیم(از این ظرفهای دکوری شاه عباسی البته سبزش رو بیشتر خوشمون اومد)بعد٬ یک بستنی از این بلندای روبروی پارک ٬با هستی خریدیم و دو تایی خوردیمش(نیست که من همیشه رژیمم)محمود میگفت من امروز تو بانک زیاد معطل شدم٬ یک بستنی مخصوص خوردم و الان عذاب وجدان گرفتم و برای شما هم باید بستنی بگیرمتا ساعت ۷ هستی رو گذاشتیم خونه و رفتیم کلاس٬متاسفانه کلاسهای پنجشنبه افتاده ۷ تا ۹ شب(۳ جلسه دیگه مونده) و مجبوریم هستی رو٬ ۲ ساعتی خونه تنها بزاریم٬(نه جایی هست بزارمش و نه کسی هست که بیاد پیشش)البته بارها امتحانش رو٬پس داده و جز نگاه کردن تلویزیون و درسش ٬کار دیگه ای نمیکنه٬مهتابی و ....هم کنارش میزارم ٬که اگه لازم شد استفاده کنه با کلی جایزه و قول و ....که عاشقشهبا تمام این حرفها٬همه ی هوش و حواسم خونه هستش و تا تعطیل بشه به سرعت...دیشب که اومدیم دیدم٬ کلی تست هوش دکتر شاکری رو(یادآوری کلاس اول)٬حل کرده٬البته غلط هم داشت٬ ولی روی هم رفته٬ برای اولین تست زندگیش عالی بوددیگه دیشب بیرون نرفتیم٬ ولی بابایی قول داده بود٬ فرداش(جمعه)ببرتش تا فینال فوتبال بچه های شرکت رو ببینه....

جمعه ظهر٬به پیشنهاد هستی٬رفتیم گردباد و ناهار رو٬اونجا خوردیم٬مکالمه ای بین ما و هستی٬ اونجا صورت گرفت که خیلی....سعی میکنم عینش رو بنویسم

هستی:بابا اون دوستت که بزرگه(هیکل درشتی داره)هم فوتبال بازی میکنه؟؟

محمود:نه بابا٬اون سر مربی تیم هستش

نوشین:راستی غ ر چند سالشه؟؟

محمود:متولد ۵۸

نوشین:چرا ازدواج نمیکنه؟؟تو همسن اون بودی٬هستی رو هم داشتیم

محمود:موقعیت ازدواج نداره٬الان دیگه نمیشه به راحتی زن گرفت و ....

هستی(بی مقدمه):من نوزده سالگی ازدواج میکنم

نوشین:مگه نمیخوای دانشگاه بری و درس بخونی؟؟؟

هستی:چرا میخوام ولی وقتی ازدواج کردم درس هم میخونم

نوشین:پس کی کارای خونه رو انجام بده؟؟؟غذا بپزه؟؟؟

هستی:شوهرم٬من وقتی درسم تموم شد کارای خونه رو انجام میدم

نوشین:مگه نمیخوای مثل خاله بیتا٬زندایی سمیرا٬عمه ها٬مامان رویا و ....بیرون از خونه کار کنی؟؟؟

هستی:باید فکرامو بکنم٬شاید نرم سر کار و بچه مو بزرگ کنم

محمود:توی خونتون برای من و مامان تخت بزار که بیایم خونتون بمونیم٬تختش دو نفره باشه ها؟؟؟

هستی:نه نمیشه٬آخه دو تا تخت دو نفره خیلی گرون میشه٬برای شما ٬رو زمین تشک میندازم

نوشین:من اصلا نمیتونم رو زمین بخوابما؟؟؟در ضمن تخت شما رو٬ ما تو جهیزیه میدیم٬شما برای ما بخرید؟؟

محمود:میدونی جهیزیه چیه؟؟

هستی:بله٬پدر و مادر عروس٬براشون خونه میدن٬شومینه میخرند٬سوزن میخرند و ....همه چی میخرند دیگه؟؟؟

محمود:نه بابا جون اشتباه فهمیدی٬داماد باید خونه بخره٬شومینه بخره...

و و و و و و و و و

خلاصه من و محمود مرده بودیم از خنده٬مخصوصا وقتی خیلی جدی گفت٬تخت دو نفره خیلی گرونه٬ روی زمین تشک میندازم براتون.....

ساعت ۳ اومدیم خونه٬ساعت ۴ تا ۶ ٬محمود و هستی برای دیدن فوتبال رفتند و ساعت ۶ با نتیجه ی اول شدن و کلی خوشحالی اومدند دنبال من٬تا بریم سینما٬فیلم بی پولی به ساعتمون میخورد(اریکه)که واقعا حیف پولمون....ساعت ۹ اومدیم خونه و یه سوپی محمود و هستی خوردند(من نخوردم) و خوابیدندمنم که میبینید در خدمتتون هستم ....

جمعه ظهر٬رستوران گردباد

جام های مقام اول تا سوم مسابقه ی فوتبال

هستی خانوم٬با جام مقام اولی( شرکت بابایی)

پی نوشت ۱:فردا یعنی همین امروز شنبه٬ساعت ۵ صبح محمود میره ماموریت و یکشنبه شب برمیگرده٬یعنی شنبه شب رو٬ خونه نیست؟؟؟از حالا دلم گرفته٬هستی رو که نگو٬ده دفعه شب به خیر گفته و خداحافظی کرده ٬کلی تو بغل باباش اشک ریخته و قول گرفته یکشنبه برگرده(انگار دست زن بابا سپردنش)٬نمیدونم چه جوری من٬ ماموریتها و ...رو میگذروندم الان که یکروزشم اذیتم میکنه٬هستی هم ٬وقتی بچه تر بود کمتر میفهمید٬ولی الان بیشتر بی قراری میکنه٬از وقتی هوا تاریک میشه منتظر باباشه ٬تا بیاد خونه و با هم منو اذیت کنند و جیغ و بازی و ....شاید گفتم٬شنبه شب٬دایی امیر هستی٬بیاد خونمون بخوابه٬تا تنها نباشیم٬اصلا از شب تنها موندن ....

پی نوشت ۲:یکشنبه صبح٬ اولین جلسه ی اولیا ٬با معلم کلاس هستی٬هستش٬کلی تو کاغذ نوشتم٬ که یادم نره چیا میخوام بپرسم؟؟؟خدا کنه از معلمشون خوشم بیاد....

راستی محمود٬لپ تاپ رو میخواد با خودش ببره٬و من تا دوشنبه فکر نکنم زیاد بیام نت٬چون بد جوری به ٬جلوی تلویزیون نشستن و وب گردی و ....عادت کردم و برام سخته برم تو اتاق و اونجا با کامی کار کنم(دلم اونجا میگیره و از همه جای خونه غافل میمونم)٬هر کاری کردم نبره نشد و گفت لازم دارم....

محمود عزیزم٬به سلامتی برو و زود برگرد٬اما کاش لپ تاپ منوکه تو اینجور وقتها بیشتر سرمو گرم میکنه با خودت نمیبردی....(گیتارو با خودت نبر)حالا اگه برم٬ یک لپ تاپ خوشگل٬ برای خودم بخرم٬نیای بگی اسراف کردی و .....من که مسخره نیستم هر وقت کار داشتی تموم اطلاعات و وبلاگ و عکس و....از تو کامی بردارم تا تو ببریش شرکت؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ