پیش دبستانی - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
شنبه ٧ مهر ۱۳۸٦
پیش دبستانی

دو هفته ای میشه که مامانی نیومده بنویسه،آخه یه کم سرمون شلوغ بوده و از طرفی بابا محمود ساعته 4 میرسه خونه و مامان دیگه سرش گرم میشه و نمیاد سراغ کامپیوتر.

عزیز اینا(مامان بابا محمود)خونه شونو عوض کردن و کمی سرمون به اونا گرم شد از طرفی هم بابا بزرگه مامان نوشین چند روزه که مریضه(سکته )و مامانی حسابی ناراحت بود ،ولی خدا رو شکر الان بهتره.

توی ماه رمضون کمتر برای گردش از خونه بیرون رفتیم ،یعنی اصلا نرفتیم ،چون هم بابا محمود روزه میگیره و هم به خاطره دیدن سریالهای ماه رمضون مامان دلش نمیاد از خونه بره بیرون،واسه همین نه اون هفته و نه این هفته منو گردش نبردن.

از طرفی پیش دبستانی شروع شده و من باید خوب خوب درسامو بخونم،تو اون هفته حدوده 25 تا کتاب بزرگ آوردم(چند تا ریاضی،چند تا علوم،چند تا زبان،و......) تا مامانم همه رو جلد کنه و اتیکت بزنه و من به مهد برگردونم ،طفلی مامان نوشین با اون گردنه حساسش 4 ساعتی وقت گذاشت تا اونارو جلد کنه،بابایی هم اصلا کمکش نکرد.

تازه دو سری هم وسائل خیلی قشنگ که لیستشو داده بودن بابایی برای کلاس انگلیسی و فارسی خرید و مامان اسممو رو تک تکشون نوشت و تحویل مهد کودک داد.(سطل خمیر٬گواش و قلمو٬کاغذ ٬مداد رنگی٬مداد سیاه٬پاک کن٬تراش٬پاستیل٬کاغذ و مقوا رنگی٬و.................)

پنج شنبه شب مهمون داشتیم،خاله شهرزاد و عمو علیرضا(پسر عمه مامان نوشین)اینا با بچه هاشون اومده بودن خونه ما،همون شهریار کوچولو که 4 ماهشه و وقتی به دنیا اومده بود مامانی عکسشو تو وبلاگم گذاشته بود،اینقده ماه شده که نگو ،مامان و بابایی حسابی باهاش بازی کردن و بابایی چند تا هم ازش عکس گرفت که براتون میزاره.منم تا تونستم با مبینا دخترشون آتیش سوزوندم و اصلا هم به مامان و بابا نگا نکردم که نکنه............................

دیروز هم به عیادت آقاجون مامانی رفتیم که حالش بهتر شده بود ولی نمیدونم چرا من رفته بودم تو موده رقصیدن بدون آهنگ وسط اتاق کلی برای دایی ها و خاله و پدر بزرگ و مادر بزرگ مامان نوشین رقصیدم و چرخ زدم،آخه وقتی پیراهن میپوشم خیلی کیف میکنم ولی همیشه خجالت میکشیدم هنرمو نشون بدم اما دیروز هی مامان میگفت مریض داریم دخترم بشین ولی من که به روی خودم نیاوردم و تا وقتی سریال اغماء شروع بشه رقصیدم همه هم کلی تشویقم کردن ،تازه بابابزرگ هم کلی حالش جا اومده بود .

 

تو رو خودا لباسه شهریار کو چولو رو ببینید چه ماهه

 اینم مبینا جون و آقا شهریار

اینم ملوسکه خودم هستی خانوم

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ