تسلیت به زنموهای عزیز - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
چهارشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٦
تسلیت به زنموهای عزیز

سلام به همه دوستای خوب و مهربونم.

این هفته از اولش مامانی و بابایی گرفتار مراسم کفن و دفن و سوم دو تا از فامیلای بابا محمود بودن و مامانی وقت سر خاروندن هم نداشته.اولی دایی زنمو مینوم بود که طفلی تو یه جر و بحث همسایگی بر اثر عصبانیت سکته میکنه و در جا تموم میکنه ،روز شنبه خاکسپاری اون بود.دومی هم پدر زنمو سهیلام بود که شوهر خاله بابا محمودمم هم میشه و روز یکشنبه دفنش کردن،اون روز من مهد نرفتم و از صبح تا شب خونه مادر جون اینا بودم و کلی با دایی امیر بازی کردم.اون شب مامان و بابا با تمام خستگیشون تا صبح نتونستن بخوابن و مدام قبرستان و جنازه و سنگهای لهب و گل و خاک و...........جلوی چشماشون رژه میرفت و حسابی کلافه بودن،خدا نصیب هیچ کس نکنه که عزیزانشون خدای نکرده....................................

دوشنبه بابا محمود از صبح تا شب ماموریت بود و نتونستن در مراسم سوم دایی زنمو مینو شرکت کنن ولی دیروز بابایی ظهر اومد دنبالم و منو بردن خونه خاله بیتا تا خودشون همراه مادر جون در مراسم سوم پدر زنمو سهیلا شرکت کنن،شب هم ساعت 8:30 اومدن دنبالم و منو آوردن خونه تا بخوابم و صبح سر حال برم مهد ،ولی نمیدونم چرا تازگیها خیلی دختر بدی شدم و صبح ها مامان و بابا رو خیلی اذیت میکنم و مدام بهانه میگیرم،این کفشو نمیپوشم،بلیزمو دوس ندارم،شیر نمیخورم،خوراکی نمیبرم و................وتا باهام مخالفت میکنن زود گریه میکنم و اعصاب همه رو به هم میریزم.

امروز هم از دنده چپ بیدار شدم و کلی با بابایی که دیرش هم شده بود کل کل کردم تا جایی که دیگه طاقت نیاورد و با اون که خودش همیشه به مامانی میگه تو حوصلت کمه و بچه رو زود دعوا میکنی،زمانی که برای چندمین بارکفشامو از پام در آوردم و با گریه گفتم سندل میپوشم،یک سیلی جانانه بهم زد و گفت برای بار چندم میگم دیگه وقت سندل پوشیدن نیست و هوا سرده،میدونم بابایی حق داشت چون من همیشه اونا رو سر لباس پوشیدن و موقع از خونه بیرون رفتن عذاب میدم و خیلی چونه میزنم و هر چی بهم توضیح میدن انگار نه انگار،با این حال گریم بیشتر شد و مامان مثل فرفره دویید اومد و به بابایی چشم غره ای رفت و همون کفشی رو که بابایی گفته بود به پام پوشوند و بهم گفت وقتی خونه بیای من میدونم وتو ،منم که هنوز خونه نرسیدم کلی خواهش کردم که وقتی اومدم دعوام نکنه،مامان که دیدم چشماش پر از اشک شده و از جای دست بابا تو صورتم خیلی ناراحت شده ولی به خاطر این که من پر رو نشم چیزی به بابا نمیگه،بهم گفت تو حالا برو من الان زنگ میزنم از معصومه جون میپرسم که هستی با گریه اومد یا نه،تا بعد ببینم چی میشه.

10 دقیقه بعد از رفتن ما مامان به بابایی زنگ زد و باهاش صحبت کرد،بابا هم خیلی از این که منو زده بود ناراحت بود ولی هر آدمی یه ظرفیتی داره دیگه،ببینید من چه قدر اذیتش کردم که بابا محمود که همیشه با کلی ناز و بوس منو از خواب بیدار میکنه نتونست خودشو نگه داره.

الان هم که مامان داره مینویسه واقعا نمیدونه من اومدم باهام چیکار کنه که لجبازی رو بذارم کنار و باهاشون سر هر چیزی کمتر چونه بزنم و حرفشون رو قبول کنم به خصوص که بابایی بهش گفته من با گریه رفتم تو مهد کودک ٬دعا کنید بتونه تصمیم درستی بگیره و در برابر شیطونیهای بی مورد من طاقت بیاره.(خدایا به مامان و بابا صبر زیاد عطا کن)

من که زنموهای عزیزمو ندیدم تا بهشون تسلیت بگم ولی از همین جا به زنموهای خوبم مینو و سهیلا تسلیت میگم و برای عزیزانشون طلب آمرزش و مغفرت میکنم و از خدا میخوام بهشون صبر بده..

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ