جاده چالوس - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
سه‌شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٦
جاده چالوس

امروز ساعت 3 بعد از ظهر جلسه کلاس کامپیوتر من تو مهدمون بود که مامان نوشین هم اومد و در جلسه ای که از طرف مجتمع فنی تهران برگزار شده بود ،شرکت کرد.در این جلسه که توسط سه نفر از آقایون این مجتمع تشکیل شده بود کلی در مورد نحوه آموزش به کودکان،تعداد ترمها،مدرک،........صحبت شد وجالبه که میگفتن دوره این آموزش که تنها آموزش صحیح به کودکانه (کلی کتابهای جالب و سی دی های کاتونی و بازی)تقریبا 35 واحده که چند سالی طول میکشه و تا سال 2010 همه باید این آموزشها رو ببینن تا بی سواد حساب نشن،و این موسسه هشتاد در صد با مراکز خصوصی(مهدها و مدارس غیر انتفاعی)و بیست در صد با مراکز دیگه همکاری داره ،در ضمن بچه هایی  که سال دیگه به مدرسه میرن میتونن بعد از ساعت مدرسه برای ادامه ترمهاشون به مهد کودک اومده و کامپیوتر رو ادامه بدن،مامان از این موضوع خیلی خوشحال شد چون همیشه از کار نصفه نیمه خوشش نمیاد و دوست داره هر آموزشی رو که شروع میکنم به یه جای خوبی برسه که به دردم بخوره.

از اونجا هم با مامانی یه سر رفتیم خونه خاله بیتا و برگشتیم و من الان خوابم و بابایی هنوز نیومده ،چون از این هفته سه شنبه ها تا ساعت 9 شب تو دانشگاه کلاس داره و تا برسه دیر میشه و من نمیتونم اونو ببینم.

هفته پیش هم روز عید فطر بابایی طبق عادت همیشه ناهار روز عید ما رو برد بیرون ولی از شانس ما انگار همه مردم ناهار اومده بودن رستوران ،چون بعد از کلی خیط شدن و برگشتن از دم رستورانهای مورد نظر(البرز،لوکس طلایی،نوید،....)در رستوران مروارید حدود ساعت 4 ناهار خوردیم ،که من خیلی هم غر زدم و گشنمه گشنمه کردم(از ساعت 1:30 تا 4 دنبال انتخاب رستوران خلوت تر میگشتیم، توی مروارید هم نیم ساعتی اسم نوشته بودیم و نیم ساعتی هم معطل آوردن غذا شدیم)خلاصه حسابی پشیمون شده بودیم و دیگه وقت نشد یه سر به خاله بابا محمود که تازه شوهرش مرده بزنیم و از همون جا رفتیم خونه خاله بیتا که از صبح دل درد داشت و رفته بود بیمارستان،خدا رو شکر خاله بهتر بودو من کلی با کیان و کیارش بازی و اذیت کردم.

ساعت 6 عصر هم بابا و مامان منو به پارکی که در میدون بوستان بردن تا بازی کنم ولی اینقدر باهاشون چونه زدم که زود بابایی خسته شد و اومدیم خونه.

دیروز دوشنبه بابا محمود با سر درد بیدار شد و منو برد مهد و برگشت خونه و دیگه نرفت شرکت،با این کارش مامان نوشین رو حسابی سورپریز کرد،آخه مامانی هیچ وقت از تعطیلی و با بابا محمود بودن خسته نمیشه و در کنارش از زندگی بیشتر لذت میبره.

بابا اومد خونه و بعد از صبحانه دوتایی در آرامش،زدن به جاده چالوس و از خلوتی جاده وقشنگی اون حسابی لذت بردن و کلی با هم در نبود من صحبت کردن،کلی خاطره های جادشون رو یاد کردن و......توی رستوران توچال ناهار خوردن و بعدش ماست چکیده خریدن و بعد از سر زدن به دایی مامان بابا محمود که تو سیرا مغازه داره ،به طرف تهران و به سوی من شتافتن،البته از چای و خرمای توی جاده هم نگذشتن،حدود ساعت 4:30 به مهد رسیدن و سه تایی اومدیم خونه،من از چشماشون خوندم که خیلی بهشون خوش گذشته و از این بابت خوشحال شدم(مثلا).

خدایا خودت بابا محمودم رو که هر هفته مجبور، به خاطر دانشگاه تا اسلامشهر که جاده خوبی هم نداره ،بره ،برای من و مامان نوشینم نگهدار و خودت پشت و پناهش باش.آمین یا رب العالمین.

 

 

عکسی از ده سیرا تو جاده چالوس(برگهای سبز و قرمز و زرد پاییزی)

این عکس هم از اون بالا انداخته شده که برای خوردن چای توقف کرده بودن

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ