هوای ابری - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
پنجشنبه ۳ آبان ۱۳۸٦
هوای ابری

دو روزی میشه که سر مسائل مختلف همش با هم در گیرن و مامان حسابی کلافس،اتفاقا خاله بیتا وقتی مطلب مامانی رو خونده بود بهش گفت مواظب باش چشم نخوری خواهری،حسابی عشقولانه ای نوشتی.

من که مثل دخترای خوب میرم سر کلاسام و درسامو خوب میخونم و همه ازم راضی هستن،امروز هم کلاس کامپیوترم هم شروع شد ومن کلی لذت بردم.هفته پیش هم مثل همیشه گذشت و فقط من دو سه تا چیز با مزه گفتم که مامان خیلی خندید.یکیش این بود که من از مهد اومدم و دیدم مامان نوشین پای کامپیوتر و داره وبلاگ میخونه،اونقدر محو خوندن بود که هر کاری کردم بلندش کنم نشد تا اینکه اذان گفتن و من رفتم و به مامان گفتم:مامانی پاشو نماز مقرقتو(مغرب)بکن،مامانی بوسم کرد و ازم خواست تا چند بار دیگه تکرار کنم،منم کلی خوشم اومد و گفتم.مامان منو کلی ماچ مالی کرد و گفت دخترم اولا نماز مغرب،نه مقرق،دوما نماز که ک ر د ن ی نیست،نماز خوندنیه ،عزیز دلم ،چشم الان پامیشم هم نمازمو میخونم و هم بهت غذا میدم.

آخه میدونید من از بچگی تمام کلمات رو درست و کامل ادا میکردم و مامان و بابا حسرت با مزه حرف زدن من به دلشون مونده و منتظر یه همچین حرفایی از طرف منن.

سه شنبه هم دوباره با حالت خروسکی از خواب بیدار شدم و با بابایی نرفتم و دو ساعتی با مامانی خوابیدیم و بعدش مامان منو برد پیش دکترم تو درمانگاه.مامان از دکتر پرسید:چرا هستی من مدتیه هر وقت مریض میشه حالت خروسک داره و صداش در نمیاد؟آیا علت خاصی داره؟

آقای دکتر:آیا تو خونه شما کسی سیگار میکشه؟

مامان:نه.

دکتر:گرما و سرمای خونتون با کولر و شوفاژ؟

مامان :نخیر،ما چیلر داریم.

دکتر:تهویه خونتون مناسبه،یعنی تو آشپزخونه هود دارید؟

مامان:بله،تازه در بالکن هم از آشپزخونس و اکثرا بازه.

دکتر که حسابی کم آورده بود گفت:حتما از آلرژی و یه شربت نوشت و گفت مامان یکماه بده من بخورم.به مامان گفتم ،آمپول دارم گفت نمیدونم بریم داروخانه ببینیم چی داری.

وقتی مامان قبض داروهارو گرفت اولش فکر کرد مبلغ 1200 تومان ولی بد که دقت کرد فهمید نخیر 12000 تومان شده به آقای دکتر گفت دو تا شربت و یه آمپول چرا اینقدر شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آقای دکتر گفت این شربت زادیتن(کتوتیفن ایرانیشه)خودش 11000 تومان خانوم.خلاصه مامان کلی به بیممون تو دلش ناسزا گفت (چون ما دو طرفه داریم حق بیمه تامین اجتماعی میدیم،هم شرکت و هم دانشگاه)و دست منو که از دیدن آمپول گریه میکردم گرفت و به طرف تزریقات رفتیم و با کلی سختی منو نگه داشت تا یه دگزا متازون نوش جان کنم و از آنجا هم رفتم مهد و مامان رفت و اسمشو برای استخر نوشت و برگشت خانه.

امروز هم با خاله بیتا رفتن آرایشگاه و موهاشونو تیره کردن که مامان خیلی خوشش اومده بود و از وقتی اومد دنبال من و به خونه رسیدیم همش جلوی آیینه بود و احساس خوشگلی میکرد ولی من بهش گفتم خیلی هم زشت شدی من که این رنگی دوس ندارم.

اتفاقا دیشب هم با بابایی حرفشون شده بود و میخواست دلبری کنه،بابایی وقتی اومد تو خونه خیلی تعریف کرد و کلی خوشش اومدُُ٬ ولی دلم خنک شد ،چون بعدش در ادامه دعوای دیشب دوباره بحثشون شد و گریه مامانی در اومد(ای بر چشم بد…….)البته من خواب بودم و هیچی نفهمیدم فقط ساعت 12 شب که وقت داروهام بود،مامان که بیدارم کرد تو همون تاریکی اشکاشو دیدم و وقتی ازش پرسیدم چی شده مامان جون.گفت سرم خیلی درد میکته و گریم میاد،تو بخواب قربونت برم ،زود خوب میشم.منم که حرف گوش کن……….

بابا هم اومد پایین تخت من خوابید و من مطمئن شدم که هوای خونمون ابری شده.

از گفتن علت دعواشون صرف نظر میکنم ،چون خیلی ها گله میکنن که از هستی بنویس و………………از خودت کمتر بنویسو................

الان هم ساعت 2:30 نیمه شب و من دیدم مامان خیلی نیاز به نوشتن داره٬ این بود که اومدمو مزاحم شما شدم،شما هم دعا کنید زودتر هوای خونه ما هم آفتابی شه،تا پنج شنبه و جمعه ای که در راه داریم خراب نشه.راستی هیچ میدونید من و مامان شما رو خیلی دوس داریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگه شما الان نبودید این وقت شب مامانی در خونه کی رو میزد و باهاش درد دل میکرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

اینم من که کلی دلم خنک شد

مثل اینکه تو پست قبلیم زیادی عشقولانه ای از مامان و بابایی نوشتم طفلیا چشم خوردن.

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ