بی کامپیوتری - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٦
بی کامپیوتری

وای که بی کامپیوتری چقدر سخته،ده روزی میشه که ما مانیتور نداشتیم و حسابی من و مامان کلافه و دلتنگ شده بودیم،قضیه از این قرار بود که هفته پیش جهارشنبه بابایی پای کامپیوتر سخت مشغول کار بود و سرش به مانیتور نزدیک ،که مامان یهو با بستنی وارد اتاق شد و گوشه عینک بابا که جاخورده بود به مانیتور(ال سی دی)بر خورد کرد و همون جای ضربه ،به اندازه یه 5 ریالی پر از نقطه های سیاه و رنگی شد.

بعد از کلی غر غر مامانی،بابا محمود فرداش مانیتور رو به تعمیر گاه مرکزی سامسونگ برد و تازه امشب اونو آورده که خدا رو شکر درست شده و بابایی از یه هزینه الکی راحت شد.

از همتون خیلی ممنونم ،مثل اینکه خیلی برامون دعا کرده بودین،چون خیلی زود مثل همیشه هوای خونه ما بهاری بهاری شد و آخر هفته خوبی داشتیم.

تو این ده روز سرمون کمی شلوغ بود،خاله بیتا اثاث کشی داشت و حسابی خسته و کلافه بود ولی خدا رو شکر الان که دارم مینویسم تقریبا جا به جا شده و هر روز مقداری از کاراشو انجام میده.

هفته پیش پنج شنبه با مامان و بابا رفتیم جمهوری(شانزه لیزه)و برای مامان یه کت دامن قشنگ خریدیم تا همین هفته عروسی پسر خالش بپوشه و .....................

من اون روز ظهر نخوابیدم و تو خرید خیلی اذیتشون کردم،هر جا مامان میرفت پرو ،من یا به زور خودمو جا میکردم تو،یا همش در میزدم که بیا بیرون دیگه خسته شدم ،پام درد گرفت،گشنمه و ....خدا از سر تقصیرات من بگذره،انشا الله.

جمعه پیش هم ساعت 4 عصر رفتیم خونه مادر دوست مامانم تا بچشو که تازه به دنیا اومده ببینیم،آخه خاله فاطمه تو بیرجند زندگی میکنه و ما مجبور شدیم وقتی اومد خونه مامانش(محل مادر جون اینا)بریم دیدنش.خلاصه خاله فاطی دو تا دختر داره اولی حنانه که یکسال از من بزرگتره ،دومی هم حسنا خانوم که تازه به دنیا اومده،ولی نمیدونم چرا من زیاد ازش خوشم نیومد و به جای این که بزارم مامانم نی نی رو بغل کنه ،رفتم بغلش نشستم تا نکنه حسنا رو .....مامان هی میگفت خوشگلم پام درد گرفت برو با حنانه بازی کن ولی من از جام تکون نخوردم تا زمانیکه مامان پاشد تا بریم،اون وقت بود که تازه با حنانه دوست شدم و به زور دل کندم،چند تا هم عکس انداختیم که مامان براتون میزاره.

این پنج شنبه هم بازم رفتیم خرید و تو بوستان چرخی زدیم و شام خوردیم و شب نشینی رفتیم خونه عمه ها و آخر شب برگشتیم خونه و من بیهوش شدم تا صبح،راستی پنج شنبه که مهد نرفتم و مامان نوشین مادر جون رو از خونه خاله بیتا برد آرایشگاه ،منم رفتم و موهامو مصری فانتزی کوتاه کردم،البته مامان دلش میخواست موهامو پسرونه بزنه تا از گل سر و کش و غر غر های من راحت بشه ولی خانوم آرایشگر گفت که موهای هستی خانوم خیلی خوشگله،حیف که پسرونه بزنید،مامانم هم تسلیم شد و به خاطر عروسی عمو سعید(تنها پسر خاله مامان نوشین)و عکسی که قراره فردا یکشنبه تو مهد بندازیم دیگه پسرونه نزد و من کلی خوشحال شدمعمه ها و خاله و مادر جون،همگی گفتن خیلی بهم میاد و من کیف کردم.

جمعه هم به اصرار من بعد از خونه خاله بیتا،رفتیم فرحزاد و شام و قلیون و.....جای همتون خالی خیلی خوش گذشت.

مامان کمی از بی انظباطی من ناراحت و ازم خواسته حواسمو بیشتر جمع کنم،آخه هنوز یک هفته نیست که بابایی برام فلوت و یه بلز نو خریده اما من هر دو تا شو یه جورایی خراب کردم،سر فلوتم رو تو سرویس عمو گم کردم که باید یکی دیگه بخرن،بلزم رو هم اونقدر این طرف و اون طرف کوبیدم که دوباره دوتا از پلاستیکش کنده شده و لق میزنه،تازه دفترهای مشقمو از چهار شنبه تو سرویس جا گذاشتم و تازه امروز تونستم مشقامو بنویسم.

از حالا هم داریم خودمون رو برای عروسی آماده میکنیم،قراره من لباس عروسی بپوشم و کلی ب ر ق ص م .البته اگر دختر خوبی باشم مامان منو میبره وگرنه میمونم پیش عمه ها و مثل کیان و کیارش از رفتن به عروسی محروم میشم.

عمو سعید و نیلوفر جون پیوندتان مبارکامیدوارم همیشه خوشبخت و کامیاب باشید

 

این هستی خانوم و حسنا کوچولو

عسل مامان بعد از کوتاهی مو

 

پی نوشت:مامان نوشین کم کم داره تصمیم میگیره دیگه هیچی از خودش تو وبلاگ ننویسه٬آخه میدونید دوستای خوب و مهربونمون همش از مامان میخوان یه وب دیگه واسه خودش درست کنه و یه جورایی خرج من و خودشو جدا کنه ولی همونطور که مامان قبلا برای بعضیهاتون کامنت گذاشته بود نه وقت دو تا وبلاگ نوشتن رو داره و نه به نظر خودش قلم خیلی زیبایی داره که بتونه دو تا وبلاگ رو خوب و قشنگ بنویسه(مثل خانوم خونه که واقعا قشنگ مینویسه و خواننده زیادی داره)٬همین وبلاگ رو هم اگه اصرار خاله بیتا نبود جرات نمیکرد باز کنه (بر عکس دروس ریاضی انشا نوشتنش خوب نیست و نوشتن رو دوست نداره)٬یک دلیل دیگشم اینه که دو وبلاگه بودن رو دوس نداره(نظر شخصیشه)٬به همین دلایل گفته شده شاید دیگه فقط برای من بنویسه و حرفای خودش رو که کلا آدم خجالتیه و از زبون من راحت میتونست بنویسه تو دلش نگه میداره تا دیگه کمتر کسی از این بابت بهش پیشنهاد بده.

راستی میدونم که همتون میدونید آدما با هم خیلی فرق میکنن٬مامان نوشین من هم این جوری راحت تر بود ولی دیگه از توضیح دادن تو کامنتها خسته شده و شاید دیگه هیچ وقت...

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ