عروسی و هستی خانوم - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
یکشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٦
عروسی و هستی خانوم

مامانی همیشه میگه که خیلی بد شانسه و هر وقت میخواد مهمونی مهمی بره یا کار مهمی داره،براش اتفاقای غیر منتظره زیادی میوفته،من زیاد باور نداشتم ولی یکیشو به چشم خودم دیدم و کلی دلم واسش سوخت.

چهارشنبه که از مهد اومدم به مامان گفتم که دلم درد میکنه،مامانی هم یک لیوان نبات داغ بهم داد تا مثل همیشه حالم زود خوب بشه ولی از بد روزگار ساعت ده شب به بعد اسهال گرفتم اونم از نوع بدش،اونجوری که مامان میگه این اولین باری بود که من اسهال گرفتم(اونم شانس مامان بود که باید خوب میخوابید تا فرداش سرحال باشه)و مامان حسابی هول شده بود و تا صبح پا به پای من بیدار بود و تو دستشویی در رفت و آمد بودیم،تا ساعت 6 صبح مامان پلک نزد و بابایی هم خوب نخوابید ،منم که مدام ناله میکردم،ساعت 6 بابایی منو برد درمانگاه تا دکتر ببینتم ولی مامان که حالش خیلی بد بود نتونست باهامون بیاد،توخونه هم که خوابش نبرد و حسابی گیج و بیحال شده بود،تو درمانگاه بهم سرم زدن ولی یک سومش رفته بود که سرم از رگم بیرون اومد و دیگه با 6 بار سوراخ کردنم هم رگم پیدا نشد و ساعت 8:45 اومدیم خونه و بابایی با اون حالش رفت دانشگاه اسلامشهر و منم تو خونه یک بسته او آر اس به زور مامان خوردم تا شب منو ببرن عروسی و دیگه سرم نزنم.

ساعت 10 با مامان رفتیم حموم و ساعت 12 تو آرایشگاه بودیم،تا مامان (با اون بیخوابی و سستی)خودشو درست کنه، من هم با یه شیشه او آر اس نشسته بودم اونجا تا بابایی بیاد دنبالم و منو به خونه بیاره،بابا محمود هم زودتر از همیشه به خاطر خواب آلودگی کلاسشو تعطیل کرد و اومد دنبالم و با هم اومدیم خونه و بابایی یکساعتی خوابید ،بعدش رفتیم دنبال مامان (که خیلی خوشگل شده بود)و اومدیم خونه و حاضر شدیم و به آتلیه رفتیم(از دو هفته پیش وقت گرفته بودیم)منم که کلی از لباس عروس و موهام ذوق داشتم انگار نه انگار که مریضم،حسابی عکس انداختم و کلی آقاهه ازم تعریف کرد ولی تا مامان و بابایی خواستن یه عکس دوتایی بندازن پریدم وسطشون و نمیزاشتم، اما وقتی چشمای خستشونو دیدم رضایت دادم و گذاشتم فقط یکدونه عکس بدون من بندازن،از اونجا هم رفتیم سر عقد عمو سعید و به موقع هم رسیدیم،خیلی خیلی بهمون خوش گذشت همه چیز عالی بود و من مرکز توجه مهمونی عمو سعید شده بودم ،آخه کوچکترین بچه مجلس من بودم با اون قیافه عروسکی ،هر جا میرفتم همه میخواستن بدونن که من کیم و چه نسبتی با صاحب مجلس دارم،حتی تو قسمت مردانه هم کلی طرفدار پیدا کردم و برام دایره زده بودن و من وسط میرقصیدم،مامان نوشین میگفت :فکر نمیکردم هستی اینقدر برقصه،آخه من از وسط کنار نمیرفتم و آخر سر گلهای رز روی میزها رو برداشتم و به عمو سعید و نیلوفر جون دادم و چندتاشم واسه خودم نگه داشتم که مامان یکیشو زد به سرم.

خلاصه همه چیز عالی بود و من تا آخر مجلس همش یکبار اونم به زور مامانی رفتم دستشویی و از این بابت اصلا اذیت نکردم.

ساعت 12 شب مامان و بابا از زور خواب بیهوش شدن ولی چه فایده مامان نوشین از نصفه شب سر درد شدیدی گرفت و شانس آورد که پاتختی روز جمعه نبود و اوفتاده بود به شنبه،تمام روز جمعه که بابایی از صبح رفته بود کلاس(برای گرفتن پایه یک نظام مهندسی)و خونه نبود مامانی هم به خاطر سر درد شدیدش اوفتاده بود یک گوشه و مدام مسکن میخورد که هیچ کدوم هم اثر کافی نداشت تا اینکه بابایی اومد و ساعت 7 شب رفتیم تا مامان آمپول بزنه،ساعت 9 شب هم مثل من رفت تو رختخواب و تا صبح کلافه بود(مامانی هر وقت یکشب اینجوری بیخوابی بکشه اگه فرداش سردرد نگیره حتما پس فرداش اینجوری میشه)

صبح شنبه من رفتم مهد و ظهر اومدم خونه تا با مامان بریم پاتختی،تمام روز مامان شل و کسل بود (اثر داروهای آرام بخش)ولی هر جوری بود ساعت 4:30 رفتیم دنبال خاله بیتا و با هم رفتیم پاتختی که اونجا هم خیلی بهم خوش گذشت،فقط زمانی که هر دو خانواده به مامانا و مادر بزرگا و خونواده درجه یک همدیگه پارچه کادو میدادن ،من بلند گفتم:مامان پس چرا به ما کادو نمیدن که همه زدن زیر خنده و مامان نمیدونست چه جواب قانع کننده ای به من بده ،فقط گفت رفتیم خونه بهت میگم عزیزم و یه چشم غره ای هم بهم رفت که یعنی ادامه نده دختر گلم.

دیروز هم بعد از اینکه مامان حاضرم کرد یه صحبتی باهاش کردم که مامان فکر میکنه به خاطر قرار گرفتن من تو جو عروسی عمو سعید بوده.

هستی:مامان جون من میدونم بزرگ شدم با کی ازدواج کنم.

مامان:مگه تو میخوای ازدواج کنی و ما رو تنها بزاری.

هستی:آره مامان جون،نمیشه که من عروسی نکنم.

مامان:خوب حالا با کی میخوای ازدواج کنی؟(فکر میکرد مثل همیشه میگم بابایی)

هستی:با دانیال.

مامان :دانیال کیه؟

هستی:شما که نمیشناسی،فقط میتونم اسمشو بهت بگم.

مامان:دانیال تو کلاستون؟

هستی؟نه،فک کنم از من یکسال کوچیکتره.

مامان:چرا میخوای با دانیال ازدواج کنی؟

هستی:آخه خیلی پسر خوبیه،منم دوسش دارم.

مامان:(حسابی کم آورده بود و نمیدونست چی بگه)چرا تو یه همچین فکری کردی؟هستی:چون دانیالم میخواد با من عروسی کنه،من میدونم.

مامان:هستی جون بدو کاپشنتو بیار که دیرمون شده ،دیگه هم این حرفارو نزن ،شما نباید در این موارد تصمیم بگیری .

هستی که ول کن نبود و میخواست بله بگیره:پس کی باید تصمیم بگیره؟

مامان:من و بابا محمود.

هستی:نخیر،من خودم باید انتخاب کنم با کی عروسی کنم.

مامان که دیگه داشت جیغش در میومد فقط گفت هستی خانوم دیر شد..........

 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ