هستی و عینک - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
یکشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٦
هستی و عینک

روز چهار شنبه اولش خیلی خوب و آخرش خیلی بد واسه من تموم شد،همسر گرامی ظهر اومد خونه و با هم رفتیم تا برای روز پنج شنبه که مهمون داشتیم خرید کنیم،تا ساعت 4 کارامونو انجام دادیم و رفتیم دنبال هستی خانوم،من خودم رفتم تو تا پرونده هستی رو به مدیر مهد برگردونم ،اونجا بود که بهم گفتن هستی تو معاینه چشم مشکوک بوده و باید به یکی از دکترهایی که اونا میگن بره تا حسابی معاینه بشه،از مهد آدرس دکتری رو که به نظرم نزدیک تر بود گرفتم و مستقیم به جای خونه ،رفتیم دکتر و بعد از کلی اصرار (بدون وقت قبلی)یکساعتی معطل شدیم تا دکتر بیاد و ما اولین نفر بریم داخل،دکتر وقتی با دستگاه و پرسش از هستی معاینش تمام شد ،گفت که هستی چشم چپش 1.5 درجه آستیگمات که باید عینک بزنه،انگار دنیا به سرم خراب شد ،اونقدر ناراحت شدم که آقای همسر و دکتر تعجب کردن،کلی به دکتر التماس کردم که واقعا عینک لازمه یا میشه فعلا با قطره ای چیزی خوبش کرد،ولی دکتر گفت که تنبلی داره و باید عینک بزنه،بعد رو به آقای همسر کرد و گفت :شما هم چشمتون آستیگمات،گفتیم بله،تازه منم آستیگمات بودم که یکساله عمل کردم و دیگه عینک نمیزنم.دکتر خندید و گفت:پس چرا اینقدر تعجب کردید معلوم که با پدر و مادر آستیگمات بچه هم امکانش خیلی زیاد که عینکی بشه.

خلاصه حسابی شوکه شده بودم چون اصلا آمادگیشو نداشتم و هستی هم هیچ مشکلی نداشت که ما فکر کنیم چشماش موردی داره ،با هزار سختی به چشمای قشنگ هستی خانوم قطره ریختن و دکتر براش عینک نوشت و همون جا یک عینک هم با کلی ذوق و شوق انتخاب کرد و براش سفارش دادیم و اومدیم بیرون،ولی من همچنان بغض داشتم و با غصه هستی رو نگاه میکردم و از فکر اینکه دختر کوچولوم از 6 سالگی عینکی بشه و همیشه این وسیله مزاحمی که خودم تازه ازش خلاص شدم باهاش باشه ،دلم داشت میترکید ولی نمیخواستم هستی چیزی بفهمه،آقای همسر هم مثلا میخواست به من دلداری بده.

محمود:خانوم چرا ناراحتی ،مگه عینک چشه.

من:آخه این بچه هنوز برای نگهداری و عینک زدن خیلی کوچیکه،همیشه بچه هایی که میدیدم عینک میزنن کلی دلم براشون میسوخت اصلا فکرشم نمیکردم یدونه بچه خودم از حالا.............

محمود:مطمئن باش ما هم از کوچیکی این مشکل رو داشتیم ولی کسی متوجه نشده تا سن دبیرستان،ولی الان با این معاینات وپیگیری مهد کودک ما زودتر فهمیدیم مگه ندیدی دکتر گفت آستیگمات از بچگیه ولی معمولا تشخیص داده نمیشه،پس ما هم از اول داشتیم.

من:پس بیا به هستی هم عینک نزنیم ،من دوس ندارم.................

محمود:نمیشه خانوم،مگه ندیدی دکتر گفت باید تا ده سالگی بزنه.

من:ده سالگی نه،منظورش همون صد سالگی بود ولی نخواست من همونجا پس بیوفتم،حالا که هستی باید همیشه عینکی باشه خب مثل ما، وقتی بزرگ شد بزنه.

محمود:مثل بچه ها داری التماس میکنیا،چرا نمیتونی قبول کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من:آخه.............

همینجا بود که هستی از عقب ماشین گفت مامان عینکم خوشگله؟کی بهم میدنش؟

من:آره عسلم خیلی بهت میاد(با بغض)،شنبه حاضر میشه.

محمود:میدونی یه استادی داشتیم که میگفت،اگه خودتون عینکی هستین و نمیخواین بچه هاتونم عینکی بشه فقط یه راه دارین.

من:چه راهی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

محمود:هیچ وقت با زن عینکی ازدواج نکنین،ولی من به این حرف استاد گوش ندادم.

من:خیلی بد جنسی...............................

همون جا از تو ماشین با بیتا تماس گرفتم که بگم بچه هارو(مخصوصا کیان)زودتر ببره دکتر که دیدم همون روز اونم برده و خدا رو شکر کیان هیچ مشکلی نداشته.

خلاصه اومدم خونه با کلی خرید گوشت و مرغ و میوه و سبزی و کرفس و................

ولی هیچ حوصله ای برای کار کردن و مهمونی دادن نداشتم ،با اونحال چون مجبور بودم در سکوت کامل تا ساعت1:30 نیمه شب کار کردم و روز پنج شنبه هم از مهمونام به نحو احسن پذیرایی کردم،و به رضا(برادرم)که از در اومد و هستی رو بغل کرد و گفت آخه هستی جونم مثل داییش عینکی شده،چشم غره ای رفتم و گفتم:دیگه نشنوما،قرار نیست همه جا جار بزنیم و کسی بفهمه،دوس ندارم هستی با نگاه این فامیل..............

ناراحت بشه،واجب نیست تو سالی، یکی دوباری که همدیگه رو میبینیم هستی عینک بزنه،من خودم وقتی عمل کردم بعد از ده سال خیلی ها نمیدونستن من عینکیم .

محمودم زود گفت آره دیگه نهایتش چشمای خانومی رو هم مثل مامانش عمل میکنیم و از عینک راحت میشه.این بود ماجرای هستی خانوم عسل من و عینکی شدن.

هنوز عینکشو نگرفتیم و من واقعا نمیدونم چه جوری تو مهد (و مدرسه در آینده) میخواد از عینک استفاده کنه و موقع بازی و شیطونی .................

هنوزم به محمود میگم ببریمش پیش یه دکتر دیگه شاید عینک نده، بیتا میگفت دکتر کیان گفته تا 1.5 آستیگمات برای بچه ها عینک نداره ولی این دکتر که به نظر دکتر خوبی هم میومد رو عینک زدن هستی تاکید داشت....

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ